Wednesday, November 21, 2007

بغض و باران

باران به وقت پاييز باريدن نگرفت تا رگ‌هاي تاك پدربزرگ و دايي با هم بگيرد . تا بغض ما كنار قبر دايي پيش از ابر باران گرفته ترك بردارد و بشكند در گلوي خسته.حالا كه پاييز مي‌بارد. از دايي رضا و آن تركش‌هايي كه سالهاي زياد در بدنش آرام گرفته بود تنها خاطره‌اي مانده است. باراني كه مي‌بارد وقف خاكش شده است و تركش‌ها سهم زمين.اثر سم شيميايي كه سالها در بدنش مانده و گردش خون‌اش را مختل كرده بود به گمانم رفته است. ببار باران نم گرفته ، بر پاييز ببار، بر شهر پير ببار، بر خستگي ما ببار، بر خاك ماتم گرفته ببار.ببار پاييز رنگ، درختان اين حوالي خسته‌اند. نديده‌اي برگهاشان چه سنگين سنگين نثار خاك بي بوته و گل مي‌شود . از باراني كه بر اين زمين مي‌بارد تا خاطره دايي تنها يك قدم فاصله است .از خاك باران گرفته واندوهي كه بر خاك دايي مي‌بارد هم تنها يك خاطره . اين خاطره و اندوه در قبرستان بي‌چتر زير باران و پاييز كه مي‌ماند بغض مكرر مي‌شود. ببار باران، در بغض مكرر ببار

2 comments:

رفيعي said...

رفتن براي همه است ، فصل آنها با هم فرق داره

گیتی خزاعی said...

وقتی نوشته هاتو می خونم پر از یه حس غریب و پر لذت میشم... سلول های ذهنم از متنی که می خونم مورمور میشه و من معمولا بدون اینکه کلمه ای بنویسم عبارت هایی رو که نوشته بودی زیر لب مزمزه می کنم و صفحه وبلاگت رو می بندم ... اما امروز دوست داشتم یه چیزی بنویسم ولو اینکه درباره نوشته ات نباشه... قلمت همیشه روان و سبز باد...؛