Monday, October 26, 2009

معرفی کتاب« کژنگریستن» اثر اسلاوی ژیژک

كژ نگريستن، اثري ديگر از اسلاوي ژيژك فيلسوف اسلووني‌تبار ساكن فرانسه است كه تازگي به فارسي ترجمه و روانه بازار كتاب شده است. اقبال فراوان به انديشه‌هاي اين فيلسوف در ايران زمينه ترجمه آثار او در كشور ما را فراهم ساخته، در نتيجه طي سالهاي اخير آثار متعددي از وي در قالب مقالات، مصاحبه‌ها و كتاب‌هاي مستقل ترجمه و در اختيار علاقمندان قرار گرفته است. ژيژك در اين اثر به همان سبك و سياق آثار قبلي خود با مراجعه به انبوهي از آثار ادبي و سينمايي به نقد و تفسير و قرائت خويش از انديشه‌هاي نظري پرداخته است. او كه مفسري شناخته شده در حوزه روانكاوي لاكاني است، در اين كتاب نيز با بهره‌گيري از آثار ادبي و سينمايي به تفسير آرا و انديشه‌هاي لاكان مي‌پردازد. نگاهي به فهرست موضوعات مطرح شده در اين اثر، رهيافت و نوع نگاه او به لاكان و انديشه‌هاي وي را به خوبي آشكار مي‌كند. وي كتاب را در سه بخش نوشته و هر بخش از چند فصل تشكيل شده است.
از ژيژك به همراه كساني چون آگامبن و آلن بديو به عنوان افرادي در خط مقدم تفكر راديكال معاصر ياد مي‌كنند.«گلين دالي» يكي از شارحان آثار ژيژك كه مصاحبه‌اي مفصل با وي داشته و اين مصاحبه در قالب يك كتاب مستقل نيز چاپ شده، در مقاله‌اي با عنوان « ژيژك: قمار كردن بر سر محال» اين متفكر بزرگ معاصر را اينگونه توصيف مي‌كند: « چيزي كه ژيژك ، در تداوم شكل خاصي از سنت دكارتي، ما را بدان آلوده مي‌كند نوعي شك بنيادين درباره نفس پيش‌فرض‌هاي واقعيت اجتماعي ماست. اما اين خود صرفاً نقطه شروع يك پيوند يا درگيري اخلاقي- سياسي به غايت گسترده‌تر با نوعي كلي‌گرايي راديكال رهايي‌بخش است؛ درگيري‌اي كه قادر است با سرشت روز به روز بازدارنده‌تر سرمايه‌داري معاصر و صور ]روبنايي[ متناظر با آن، يعني پيروي از سياست درست« تكثر فرهنگي» سرشاخ شود.» گلين دالي در ادامه توصيف خود از ژيژك و نظام فكري او مي‌افزايد: « اكنون بيش از يك دهه است كه آثار ژيژك در خط مقدم مباحثات فلسفي، سياسي و فرهنگي قرار دارد؛ از نظريه ايدئولوژي و نقد سوژه‌مندي گرفته تا اخلاق ، جهاني شدن و اينترنت، و از مطالعات سينمايي گرفته تا علوم شناختي ، الهيات، موسيقي و اپرا، حوزه تاثير آراي ژيژك بسيار گسترده است. دخالت‌هاي او در مباحث نظري هنوز هم بسيار بحث برانگيز است و پيوسته نحوه تفكر ما درباره مباحث و ساير موضوعات را دگرگون مي‌سازد. برگزيدن كتابي به قلم ژيژك به معني مواجه با معجوني سرمست كننده از عناصر گوناگون است: پيشنهاد‌هاي جسورانه، سبك و سياقي بديع، درخشان و ماهرانه، و شهامتي فكري كه از حركت ميان قله‌هاي انتزاع مفهومي و ابعاد به ظاهر پست و پر زرق و برق زندگي غريزي و عاميانه هيچ هراسي به دل راه نمي‌دهد.اين سويه دوم ، اما، صرفا در حكم تمريني در زمينه فوران فكري يا آتش‌بازي دماغي نيست، بلكه هدفي بس دقيق‌تر را دنبال مي‌كند.»(اسلاوي ژيژك،گام نو،1384،ص13و14)
با نگاهي به آثار ژيژك مي‌توان به درستي اين گفته پي برد. همين ويژگي خوانش آثار اين نظريه‌پرداز را تاحدودي دشوار مي‌كند، چه آنكه خواننده مي‌بايست از پس مثال‌هاي بي‌شمار او به آثار سينمايي و ادبي در تمامي ژانر‌ها گفته‌هاي او را پيگيري كند.هر مثالي به شكلي آگاهانه انتخاب شده و در ربط مستقيم با مفهوم نظري مورد تاكيد اين انديشمند قرار دارد. ژيژك در گفتگو با گلين دالي درباره دلايل انتخاب اين روش و مثالهايي بي شماري كه در نوشتن هر متني مورد استفاده قرار مي‌دهد چنين گفته است: «در معنايي هگلي، چيرگي بر يك ايده با مثال زدن از آن ممكن مي‌شود، ولي يك مثال هرگز نمي‌تواند به سادگي مثالي از يك مفهوم باشد؛ اين مثال خاص معمولا به شما مي‌گويد كه آن مفهوم چه مشكلي دارد. اين همان كاري است كه هگل در پديدار‌شناسي روح پياپي انجام مي‌دهد. او موضع وجودي خاصي مثل زيبايي‌شناسي‌گرايي يا رواقي‌گري اتخاذ مي‌كند. بعد چگونه آن را نقد مي‌كند؟ با نشان دادن اين كه چگونه نفس به فعليت رسيدن اين نگرش باعث پديد آمدن چيزي بيشتر مي‌شود كه زير پاي آن را سست مي‌كند. از اين جهت، هر مثالي همواره آن چيزي را كه مثال آن است اندكي تضعيف مي‌كند.با اين همه ، پنهان كردن و سركوب جذابيت اين مثال‌ها مي‌تواند انگيزه‌اي ديگر از آوردن آنها باشد. مسئله اين است كه من بي‌شك يك جور خصلت ابرمن‌گونه دارم- در حقيقت، ابرمني اساسي، كه هر لذت مستقيمي براي‌اش ممنوع است. بنابراين فقط وقتي اجازه دارم از چيزي لذت ببرم كه بتوانم خود را متقاعد كنم كه اين لذت به كار يك نظريه خواهد آمد. مثلا من نمي‌توانم از يك فيلم خوب پليسي مستقيماً لذت ببرم؛ فقط وقتي مي‌توانم از آن لذت ببرم كه بتوانم بگويم: « خب، شايد بتوانم از اين به عنوان از اين به عنوان مثال استفاده كنم.» من هميشه در اين حالت تنش به سر مي برم: اين تنش واقعا در سطح زندگي روزمره‌ام تا حدي وجود دارد. من عملاً نمي‌توانم از فيلم‌ها ساده و سر راست لذت ببرم. دير يا زود اين عذاب وجدان به سراغم مي‌آيد كه، مثلاً، يك لحظه صبر كن، بايد يك جوري اين را به كار ببندي.»( همان،628)
با درك اين نكات و آشنايي با پيچيدگي‌هاي نوشتن به سبك اين فيلسوف مي‌توان راحت‌تر با او كنار آمد و در نتيجه از نوشته‌هاي او لذت بيشتري برد. نوشته‌هايي كه در يك تقسيم‌بندي ساده از يك سو شامل مطالبی نظری می شود كه وابستگي وي به دو سنت نظري ايداليسم آلماني و روانكاوي در آنها مشخص است و مقالات و متون ديگري كه به گفته شارحان آثار او ، پيوند ژيژك را با « قلمرو مرموز سياست» نشان مي‌دهند. البته تمامي آثار ژيژك به همين دو حوزه محدود نمی شود. هر بار با كتابي از او مواجه مي‌شويد بايد آمادگي دست و پنجه نرم كردن با موارد متعددي از مثال‌هايي را داشته باشيد كه در ربط مستقيم با مفاهيم نظري بارها در صفحات مختلف عيان مي‌شوند.گاهی یک مثال می تواند چون اخگری ، ذهن را به آتش بکشد.
این مقدمه کوتاه که ذکر شد ، با این اطلاعات اندک نه راهی برای شناخت غولی چون ژیژک پیش روی انسان باز می کند، نه آنگونه که شایسته است اطلاعاتی تازه تر درباره آثار این متفکر بزرگ معاصر در اختیار خواننده می گذارد. اگر این مقدمه را تنها یک گام کوچک برای آشنایی ساده قلمداد کنیم ، یک توصیه ساده دیگر را نمی توان برای شناسایی متفکرانی از این دست نادیده گرفت و آن مراجعه مستقیم به آثار این نظریه پردازان است. خوشبختانه به رغم آنکه سالهای چندانی از آشنایی ما ایرانیان با متفکری چون ژیژک نمی گذرد، چند کتاب از این نظریه پرداز و چند کتاب دیگر نیز درباره آثار و اندیشه های وی منتشر شده که با مراجعه به این آثار بهتر می توان با ابعاد نگرش و وسعت اندیشه چنین فردی آشنایی پیدا کرد.
آنچه ذکر شد فقط یک راهنمایی ساده بود برای بازگشت دوباره به همان جملاتی که در ابتدای این نوشته بدان اشاره شد. تازه ترین اثری که از ژیژک به فارسی ترجمه شده و با مراجعه به آن می توان هم ژیژک را بهتر شناخت هم از طریق تفسیری که وی از آرا و اندیشه های لاکان دارد ، با جنبه های مختلف اندیشه متفکری چون لاکان آشنا شد. « کژنگریستن» آنگونه که در ابتدای کتاب هم ذکر شده، مقدمه ای بر ژاک لاکان است. تفسیر ژیژک است بر لاکان. کتاب از سه فصل تشکیل شده است. ژیژک در این سه فصل 9موضوع مختلف را مورد بررسی قرار داده است.« امر واقعی چگونه واقعیت است»، « کسی هرگز نمی تواند چیز زیادی درباره هیچکاک بداند» به همراه فصل« فانتزی، دموکراسی، بوروکراسی» عناوین فصل های اصلی کتاب را تشکیل می دهد. ژیژک در این سه فصل موضوعاتی چون از واقعیت تا واقعی،امر واقعی و فراز ونشیب های آن، دو راه گریختن از امر واقعی میل،چگونه آنان که گول نخورده اند به خطا می روند و موضوعات دیگری از این دست را را مورد تحلیل و بررسی قرار می دهد. در این قرائت او با استفاده از محصولات فرهنگ عامه پسند با همان شیوه معمول خویش به قرائتی خاص از آراء لاکان می پردازد و تفسیر خویش از اندیشه های او را در برابر دیدگان خواننده می گذارد.
این شیوه قرائت آنگونه که در پیشگفتار کتاب آمده است:« قرائت والاترین بن مایه های نظری ژاک لاکان در کنار و از طریق موارد و مصادیق نمونه های فرهنگ توده ای معاصر» است.در این قرائت ژیژک می کوشد تا به شیوه ای کاملا خاص خود لاکان را به ما معرفی کند. جملاتی که در پیشگفتار کتاب آمده به خوبی روش مورد استفاده ژیژک در این اثر را به ما نشان می دهد:« نه فقط آلفرد هیچکاک ، که هم اینک درباره اش همه همداستان اند که پیش از هر چیز « هنرمندی جدی» بوده، بلکه همچنین فیلم نوار، داستان های علمی تخیلی، رمان های کارگاهی، قصه های رمانتیک بازاری، تا کار های استیون کینگ» مورد اشاره قرار می گیرند.
اما ژیژک با کنار هم نهادن چنین موضوعاتی در این کتاب به دنبال چیست؟ مراجعه به مقدمه کتاب در همان ابتدا راه را تا حدودی برایمان روشن میی کند:« این کار خطیر دو هدف عمده را در نظر دارد. از طرفی ، کتاب حاضر را باید درآمدی برای آشنایی با « اصول عقاید» لاکانی( به مفهوم الاهیاتی کلمه) تلقی کرد. کتابی که می خوانید بی رحمانه از فرهنگ مردمی بهره برداری می کند و آن را چونان ماده ای سهلالوصول برای توضیح نه فقط ابهامات بنای نظری عظیم لاکان بلکه در عین حال جزئیات ظریف تری به کار می گیرد که در برداشت های مسلط دانشگاهی از نظریه های لاکان مغفول مانده است: گسست ها و وقفه هایی که در تدریس او پیش امد، شکافی که او را از قلمرو « واسازی گرایان» پساساختارگرا جدا می کند، و غیره. این شیوه « کج نگاه کردن» یا « کژنگریستن»( looking awry)به لاکان کمک می کند به درک و تشخیص ویژگی هایی که معمولا در « مستقیم» نگاه کردن های آکادمیک از نظر دور می مانند.
«کژنگریستن» با ترجمه مازیار اسلامی و صالح نجفی به فارسی برگردانده شده و از سوی نشر « رخ داد نو» چاپ و روانه بازار کتاب شده است.





اين مطلب سوم آبان ماه در روزنامه جهان اقتصاد منتشر شد.

Sunday, October 04, 2009

خاطره

من بودم و داداش و کودکی ، کوچه آشتی کنان ابوذر بود و محمد حسین پسر همسایه . کودکی بود و دره ای پر دار و درخت آن سوی خانه. درخت توت کهنسال هم بود که دور تا دور آن انار بود. درخت توت سایه اش روی سر همه درخت ها بود. پشت کارخانه برق قدیمی همه بچه های کوچه بازی می کردیم. خاک معمولان رنگش قهوه ای است. از بس قهوه ای است که گاهی به سیاه می زند. این خاک اگر اندکی آب بخورد مثل چسب می شود، همین بود که ما خاک را گل می کردیم و از گل عروسک می ساختیم. عروسک های گلی را کنار می نهادیم تا خشک شوند و آنگاه با مجسمه های گلی بازی می کردیم.پاییز ها گذشت و دره در هجوم توسعه سهم آپارتمانها شد.همان سالی که با اره برقی به جان توت کهنسال افتادند تا یک روز بعد از آن درخت بزرگ تنها تلی شاخ و برگ بریده مانده باشد باید می فهمیدیم که سهم ما از پاییز بارانی و دره سبز برای همیشه از دست رفته است.پاییز آن سال ما دره نداشتیم، درخت توت نداشتیم، انار و زالزالک و خاکی که با آن مجسمه بسازیم نداشتیم. انگار کودکی مان یک شبه رفته بود. بازی کودکی تمام شد و مدرسه و خشکی کلاس درس جای تابستان را گرفت. مهر آن سال، کتاب درس داشتیم. کتاب سارا اگر که زیر درخت توت مانده بود باران معمولان آن را چنان خیس می کرد که اثری از درس و نوشته در آن باقی نمی ماند. درخت را بریده بودند و شاخه ای نبود تا مانع ریزش قطرات تند باران بر صفحات کتاب شود. پاییز آن سال نه درخت داشتیم که سار از روی آن بپرد یا سارا کتابش زیر آن باقی بماند و کتاب خیس شود ، نه دره که در گوشه ای از آن خاک را گل کنیم و از گل مجسمه بسازیم برای بازی بعد از ظهر. پاییز های بعد کودکی نه پشت پنجره باران خورده سپری می شوند نه در کوچه های رعد و برق زده. از کودکی که گذشتیم پاییز پشت سر باقی ماند با بارانی که در شهر ریز ریز می بارد. پاییز این شهر ، پاییز معمولان نیست. نه رعد دارد، نه باران شلاق خورده، نه خاک دارد، نه گل. خاک زیر آسفالت است و برگ زیر پای عابران لگد می شود.پاییز این شهر کلاغ ندارد،اگر دارد انگار چیزی در گلویشان گیر کرده که قار ندارند.پاییز امسال خرمالوی خانه هم خرمالو ندارد.

Thursday, September 03, 2009

با چارلز بوکفسکی و رمان زیبای عامه پسند

من نیکی بلان هستم. ولی خیلی هم مطمئن نباش. ممکن است یک نفری تو خیابون داد بزند: « هی هری!هری مارتل!» من هم احتمالا جواب می دهم: « چیه؟چی شده؟» منظورم این است که می توانم هر کسی باشم. چه فرقی می کند؟ چه اهمیتی دارد؟
من با استعداد بودم.یعنی هستم. بعضی وقتها به دست هام نگاه می کنم و فکر می کنم که می توانستم پیانیست بزرگی بشوم. یا یک چیز دیگر. ولی دست هام چه کار کرده اند؟ یک جایم را خارانده اند، چک نوشته اند، بند کفش بسته اند، سیفون کشیده اند و غیره. دست هایم را حرام کرده ام. همین طور ذهنم را.

چارلز بوکفسکی
عامه پسند
ترجمه پیمان خاکسار
نشر چشمه
ص 16
سال انتشار1388

Saturday, August 29, 2009

شعر

نه اینکه شب ها فقط بنشینم و به صدای موسیقی غریبی گوش کنم که آواز ندارد و از تماس انگشتان دستی نا شناس بر دکمه های پیانو ساخته شده است . نه اینکه فقط نشسته باشم پشت این میز و زل بزنم به کتاب های نخوانده . این شب هایی که سحر می شوند شعر هم دارند، کلماتی که بعد از هر بار خواندن انسان را دیوانه خود می کنند. بعضی جملات را هزار بار با خودم زمرمه می کنم . یکی مثل این جمله:« وطن بسته به تصادف مهاجرت ها و نانی است که خدا می دهد» از شعری که « ماریو دوآندراده» برزیلی سروده با نام « شاعر پسته کوهی می خورد».
شعر که باشد، خاطره های رم کرده هی می آیند. بعد شب ها همین می شوند که من دارم . خسته هم که باشم از رسیدن صبح هراسی ندارم.شبهایی که با کلمه و کلام پر می شوند، شبهایی دیگرند با باران و رعد ناگهانی آسمانی که جلوه پاییزش را نمایان کرده است. اینجا در این خانه ، شعر هست، باران هست و درخت خرمالویی با برگ های خیس...

Friday, August 21, 2009

فراموشی

آدرس را که پرسید به همدیگر نگاه کردیم، انگار پرسش غریبی بود.
برایتان پیش آمده که یکهو و بی هوا یکی در پیاده رو جلویتان را بگیرد و آدرس خیابانی ، جایی را بپرسد و مغزتان در آن لحظه هنگ کرده باشد و هر چه فکر کرده باشید نام آن خیابان برایتان غریبگی کند و آدرسش را به خاطر نیاورید. من زیاد برایم پیش آمده .اصلا پیش آمده در رویایی دیگری بوده ام در یکی از همین خیابان ها و عابری نام همان خیابان را ازم پرسیده است . بعد، رویا رفته و نام خیابان رفته و آن آدم آمده جای همه نشسته و هیچ چیز برای گفتن باقی نمانده است . بعد، هر چه میان لایه های ذهنم گشته ام نه آن خیابان را به خاطر آورده ام نه رویایی که رفته است . باقی هر چه بوده نگاه حیران عابری بوده که لابد با خود می گفته این دیوانه دیگر چه موجودی است که اینطور زل زده و هیچ نمی گوید . در چنین مواقعی واکنش آنکه سوالش را پرسیده متفاوت بوده است . یکی بی اعتنا به پاسخ من راه خود را گرفته و رفته سراغ عابری دیگر، یکی با تکان دادن دست خود که یعنی بی خیال و از این حرف ها پیاده روی طولانی را ادامه داده است . یکی هم طاقت نیاورده و حیرانی ام را مستوجب عذابی ابدی دانسته و جمله ای یا کلمه ای نثارم کرده تا عیش مدام روزم تکمیل شود، بگذریم . گیجی لحظه ای، فراموشی آنی یا هر چه شما نامی بر آن می گذارید در مورد من امر تازه ای نیست .عجیب آنکه این حالت هر بار سر آدرس پرسیدن عابری به سراغم می آید . در چنین مواقعی یا نتوانسته ام آدرس بدهم، یا در بهترین حالت آدرس را اشتباه گفته ام، پرت گفته ام و بعد که گذشته و یادم آمده از این که دیگری را به خاطر اشتباه خود به زحمت انداخته ام ناراحت شده ام . چند روز پیش هم که آن مرد در خیابان جلویم را گرفت و آدرس خیابانی را پرسید یکبار دیگر حیرانی به سراغم آمد .وقتی پرسید، با دوستی که همراهم بود نگاه کردیم، به خود، به مرد، به خیابان و همه راهی که آمده بودیم .یکبار غرب را نشان دادم، یکبار به سمت شرق چرخیدم. مرد نمی دانست، من هم نمی دانستم. حس کردم در این ندانستن همه عابران دیگر نیز با من هم عقیده اند. بعد خودم را جمع و جور کردم، خواستم چیزی نگویم و با نمی دانم گفتن ساده ای خیال خودم را راحت کنم .اما نگاه مرد، نگاهی که سرشار از خواهش بود انگار راه تصمیم گیری را به رویم بست . این شد که به اولین خیابانی که نامش در ذهنم جاری شده بود راهنمایی اش کردم.
بعد، مرد با خیابان و تنهایی اش رفت .بعد، ما هم رفتیم. با خاطره مردی که خیابانی را می جست و نمی یافت.حیران آن پرسش، 100 متری،200 متری که جلوتر رفتیم، وارد کتابفروشی که شدیم، ناخودآگاه به یاد مرد و آن سوال کشنده افتادم .نام خیابانی که مرد عابر پرسیده بود را پرسیدم، گفتند و من دیگر چیزی نشنیدم . یک بار دیگر اشتباه گفته بودم . مرد را با خیال خیابانی که می جست به راهی دیگر فرستاده بودم.
نمی دانم آن مرد به آدرسی که می خواسته رسیده یا نه؟ پیاده رو کریم خان شلوغ است، آدمها زود ناپدید می شوند.مثل تصاویری هستند که از برابر چشمانت می گریزند.با این حال نمی دانم چه حسی است که هنوز دارم به آن مرد فکر می کنم، اینکه نکند آن مرد با نگاه غریب خود هنوز به آدرس اش نرسیده باشد؟ اگر او را دیدید به او بگویید آن خیابان ،خیابان...خیابان... ای وای... دوباره یادم رفت!

Wednesday, May 20, 2009

کوه و رودخانه/شعری از پابلو نرودا


در کشور من کوهی است
در سرزمین من رودخانه ئی است

با من بیا

شب از کوه بالا می رود.
گرسنگی با رودخانه سرازیر است.

با من بیا.

آنان که در رنجند کیانند؟
نمی دانم، اما مردم من اند

با من بیا.

نمی دانم، اما پیش من می آیند
و به من می گویند:« ما رنج می بریم.»

با من بیا

و به من می گویند: « مردم تو،
مردم شوربخت تو،
میان کوه و رود،
با اندوه و گرسنگی،
نمی خواهند تنها پیکار کنند،
آنان در انتظار تو اند،ای دوست.»

و تو ای تنها محبوب من
ای دانه سرخ و کوچک گندم،

پیکار ما دشوار است،
زندگی دشوار،
اما تو با من خواهی آمد.

ترجمه: احمد پوری

Wednesday, May 06, 2009

سخنی از فوئنتس

در خاطره هایت زندگی کن، پیش از آن که کار از کار بگذرد، پیش از آن که آشفتگی نگذارد چیزی را به خاطر بیاوری...
فوئنتس
مرگ آرتمیو کروز
ترجمه مهدی سحابی
ص59

Friday, May 01, 2009

روایت تلخ

حال بدی دارم. از شنیدن خبر اعدام دل آرا دارابی.تمام تلاش ها این بود که بخشش بزگوارانه شامل حالش شود که نشد. بحثم بر سر موضوعات حقوقی پرونده اش نیست. در این زمینه سر رشته ای ندارم.احساسم این بود که خانواده اولیای دم بعد از این که پرونده در معرض افکار عمومی قرار گرفته بود کمی خویشتن داری نشان می دادند و بخشش بزگوارانه را شامل حالش می کردند ، که نشد.نگاه حقوقی به پرونده این دختر از توان من یکی خارج است.پس از این زاویه توان تحلیل ندارم. تنها از موضع انسانی دلم می خواست اولیای دم دل آرا را می بخشیدند.اما متاسفانه اینگونه نشد. این پرونده و نتیجه تلخی که بر جای نهاد مرا یکبار دیگر به خاطرات خودم سوق داد.در لرستان من رسمی کهن وجود دارد به نام خون بس. معمول این است که قاتل را کفن پوشیده به خانواده مقتول می برند. در دستی کتاب خدا و در دستی دیگر شمشیر. به این معنی که ببخش به این کلام الهی .تا کنون نشنیده و ندیده ام که کسی کلام بخشش الهی را زیر پا بنهد. همواره سخن از بخشش بزرگوارانه بوده است.خون بس معنایی اینچنین دارد. با مفاد قرار دادی که از این طریق بین دو طایفه رد و بدل می شود کاری ندارم ، مهم این است که انسانی دیگر از بین نمی رود. و این همان معنای نهایی رسم خون بس است.حال در جهان مدرن، این رسم اجرا نمی شود. دل آرا اعدام می شود. نتیجه نهایی چیست؟ با حکم دادن به کشتن این دختر چه اتفاق تازه ای رخ می دهد؟آیا همه احساس تنفر با حکم اعدام فروکش می کند؟ پس این همه حکم انسانی در زمینه بخشش چه می شود؟تو را به خدا کمی در باب بخشش بیشتر مطالعه کنیم.

Friday, April 17, 2009

بورخس خواني

بدين سان، ماجرايي آغاز شد كه زمستان‌هاي بسياري طول كشيد(ساكسون‌ها سال‌ها را بر اساس تعداد زمستان‌هايي كه گذشته بودند محاسبه مي‌كردند) نه از حوادث صبعش سخني خواهم گفت و نه خواهم كوشيد نظم صحيح ناپايداري‌هاي وضعيتم را به ياد بياورم. پاروزن، برده‌فروش، برده، هيزم شكن، راهزن و قافله‌بند، خنياگر، چشمه‌ياب و كاشف فلزات نهفته در زير خاك بودم. يكسال در معادن جيوه، كه ريشه دندان‌ها را سست مي‌كنند، اسارت كشيدم. كنار مردان سوئدي جزو محافظان ميكليگارتر بودم.در كرانه‌هاي درياي آزوف زني دلبسته‌ام شد كه هرگز از يادم نمي‌رود؛تركش كردم يا او تركم كرد، كه هر دو يكي است. خيانت ديدم و خيانت كردم.چندين بار بحكم تقدير مرتكب قتل نفس شدم. سربازي يوناني مرا به مبارزه طلبيد و اجازه داد كه از دو شمشير هر كدام را مي‌خواهم انتخاب كنم. يكي از آنها يك وجب از ديگري بلند‌تر بود. فهميدم قصد دارد مرا به وحشت بي‌اندازد و شمشير كوتاه‌تر را برگزيدم. علتش را پرسيد. پاسخ دادم كه فاصله مچم تا قلبش در همه حال يكي است. بر ساحل درياي سياه كتيبه‌اي است كه بر آن با حروف روني سوگنامه‌اي در رثاي دوستم لايف آرناسون حك كرده‌ام. دوش بدوش مردان آبي‌پوش سركلند با مغربي‌ها جنگيدم. در گذر زمان، شخصيت‌هاي متعددي داشتم، ولي اين گردباد حوادث را جز رويايي طولاني نمي‌انگارم. اصلي‌ترين چيز « كلمه» بود. گاهي به وجودش شك مي‌كردم.
* اولريكا و هشت داستان ديگر
* خورخه لوئس بورخس
*ترجمه‌ي كاوه مير عباسي
*داستان اوندر
*ص 45

Monday, April 13, 2009

جستجو

شرق بنفشه « مندنی پور» را اگر خوانده اید که هیچ . اگر نخوانده اید، بخوانید. آنجا بود که دو عاشق، رد عشق نه از سوی نگاه هم، نه از عطر و خاطر و خاطره، که از نقطه هایی می جستند که زیر حروف کلمات کتاب ها جا گذاشته بودند. حکایت این روزهای مردمی که خاطری می جویند و نمی یابند، به گمانم گم کردن همان رد نقطه هاست. رد نقطه ی هر کتابی را که گم کنی، نه تنها خاطر و خاطره دیگری را در لحظه ای که باید می آمده گم کرده ای، که رد او را برای جستن در کتاب بعدی هم از دست می دهی. یعنی که رد کتاب ها برای جستجوی رمز نهفته در حروف زیر نقطه ها را از دست داده ای. نقطه ها را جستجو کردن و کاربرد درست حروف را پیدا کردن نه سرگرمی، که مشقتی است. کیست که بدون مشقت به سرانجام رسیده باشد؟ کیست که اگر بدون مشقت به سرانجام رسیده از انجام کار بی زحمت رضایت داشته است؟ کیست که بی جستجوی نقطه ای ، جهانی را درنوردیده باشد؟ جستجو، رنج است. رنج ، جوهر آدمی را می سازد. انسان را با درد ها و ضعف هایش آشنا می کند. کلماتش را صیقل می دهد. نفسش را نرم می کند. انسان را جلا می دهد.

Sunday, April 12, 2009

نكته

اين نگراني بدترين نوع آن است. اگر دلم شور خودم را بزند مي‌دانم براي چه شور مي‌زند. بعني صاف و پوست‌ كنده است.به خودم مي‌گويم لئو خنگ خدا دنيا كه ارزش اين حرفها را ندارد. چرا حرص مي‌زني؟ براي پول؟ براي مزاجم، كه بزنم به تخته، با همه بالا پايين‌هايش سالم مانده؟ براي اينكه پا به مرز شصت سالگي گذاشته‌ام؟ آدم كه پنجاه و نه را رد كرده باشد، به شصت هم مي‌رسد. عمر را كه نمي‌شود برگرداني به عقب؟ جواني رفت و بر نمي‌گردد. اما امان از وقتي دلت شور يكي ديگر را بزند. نگرانش هستي، به دلش هم راه نداري كه بفهمي چي مي‌گذرد. نمي‌فهمي كليد كجاست كه چراغ را خاموش كني به همين علت تو مي‌ماني و دلشوره.
مردي كه كشتمش
گزيده داستان‌هاي كوتاه آمريكا
ترجمه‌ي اسد الله امرايي
داستان : پسرم قاتل است
نوشته‌ي برنارد مالامود
ص 109

Monday, April 06, 2009

لرستان

















Thursday, March 26, 2009

بهار

بهار مبارک است. با عطر باغچه که گل دارد و کمی سبزه خوشایند است. نم بارانی که می بارد زیباست. زندگی در جریان همیشه است. اینجا که ما هستیم کمی آسمان داریم، کمی باد و کوچه ای که گل فروش سنبل هایش را در پیاده رو چیده است.خیابان خلوت شده است.تهران آرام گرفته است. از شلوغی خیابان ها و ترافیک های آنچنانی خبری نیست. آلودگی هوا هم نداریم.رسم همیشه نوروز تهران همین است. شهر برای دو هفته آرام می گیرد.در این آرامش می توان بهترین روزهای زندگی را تجربه کرد. می توان در آرامش و سکوت پیاده رو ها قدم زد. هوای بهار را تجربه کرد و به هیچ چیز دیگر فکر نکرد.بهارتان مبارک.