Monday, May 09, 2011
زندگی در عکس
ارسال شده توسط داوود پنهاني در 2:40 PM 1 نظرات پيوندهای مربوط به اين پيام
Saturday, August 28, 2010
در باب كمي وجدان كاري
ارسال شده توسط داوود پنهاني در 12:55 PM 4 نظرات پيوندهای مربوط به اين پيام
Sunday, June 20, 2010
همه نامها
ارسال شده توسط داوود پنهاني در 6:05 AM 5 نظرات پيوندهای مربوط به اين پيام
Tuesday, June 15, 2010
جام معمولی
جام جهانی اصلا زیبا نیست، نه پله داریم و نه مارادونا، از سر بیچارگی تماشاگر مسابقاتی شده ایم که با روحیه ما نمی خواند.
ارسال شده توسط داوود پنهاني در 2:14 PM 1 نظرات پيوندهای مربوط به اين پيام
دست خالي
ايتاليا نبرد، اما اگرهم ميبرد جام جهاني زيباتر نميشد، نه از آن رو كه قهرمان جهان زير باراني طولاني با ساقهاي خيس بازي را به دقيقه 90 رساند،از آن رو كه بسياري از تيمها هنوز سر در گم و گيج بازي ميكنند. ستارهها از آسمان افتادهاند و ساقهاي خسته بازيكنان در خاك آفريقا قادر به پيشروي نيست. حالا كه چند روز از مسابقات ميگذرد سهم بازي زيبا در اولين مسابقه يكجا به آلمانيها رسيده است كه استرالياي بخت برگشته را با چهار گل شكست داد. ديگر مسابقات چيزي نداشته كه بتوان بخشي از آن را به خاطره تبديل كرد. نه اعجوبهاي متولد شده، نه گلزني دريا دل به قصد غارت دروازهاي قدم برداشته است.دستان اين جام خالي است. انگار آه كودكان گرسنه آفريقايي دامان اين مسابقات را گرفته است. هر چه صداي شيپورها بلند باشد ، باز هم صداي گريه كودك گرسنه به گوش ميرسد.
ارسال شده توسط داوود پنهاني در 4:36 AM 2 نظرات پيوندهای مربوط به اين پيام
Monday, June 14, 2010
اركستر آلماني
آلمانها ميدانند در جام جهاني چگونه بازي كنند. آنها حركت پاهاي خود را در كنترل دارند. با فكر راه ميروند. هنرمند اعجوبه ندارند. كسي از داخل اركستر ناگهان جدا نمي شود تا نواي سازش را جدا از گروه به گوش ما برساند. سمفوني اين اركستر كلاسيك شنيدني است.
ارسال شده توسط داوود پنهاني در 1:38 AM 0 نظرات پيوندهای مربوط به اين پيام
Sunday, June 13, 2010
(1)جام جهانی
مارادونا در چشم آن همه تماشاگری که از نزدیک یا از دریچه تلویزیون به بازی آرژانتین و نیجریه می نگریستند، تبلور توامان خشم و لذت بود. تصویر پرداز تلویزیونی هم گویا این را فهمیده بود که در بسیاری از دقایق بازی بر چهره او زوم می کرد. بر حرکاتی که بیشتر یادآور بازی در میدان مسابقه بود تا ایستادن کنار زمین در کسوت مربی گری. شاید اگر به خاطر دخترانش نبود، شاید اگر به خاطر محدودیت های ناشی از قوانین فیفا نبود، با همان لباس آرژانتین، با همان شماره 10 معروف کناری می ایستاد و شاگردانش را هدایت می کرد. شاگردانی که از استرس حضور او قادر به نمایش توانایی های خود نیستند. ماردونا بازیکن بزرگی بود، این را با نگرش های سیاسی و اظهارات عجیب اش در این زمینه مقایسه نکنید. او با توپ هر کاری که دوست داشتیم انجام داد. آن برج عاج نشینی بزرگانی چون پله و بکن بائر و پلاتینی را هم نداشت. عامیانه بود. گرفتار اعتیاد شد، الگوی اخلاقی نبود و نخواهد شد. بی اخلاق بود، دیوانه بود، اما فوتبالیست بزرگی بود. با آن هیکل کوچک می توانست تمامی بازیکنان حاضر در یک مسابقه را مقهور تکنیک ناب خود کند.او هنوز هم بد اخلاق و عجیب و غریب است. آنقدر که دخترانش برای وادار کردن وی به حضور رسمی در مسابقات جام جهانی دست به دامن رسانه می شوند.او مربی خوبی نیست، چه آنکه خود فوتبالیست بزرگی بوده است. پس تعجبی ندارد که فوتبال را پیش از آنکه با عقل حسابگر مورد سنجش قرار دهد با قلب و احساس خود بررسی می کند. شاید از این روست که بعد از هر اشتباهی از سوی بازیکنان تیم اش او خود در قالب یک بازیکن فوتبال در کنار زمین به نقش آفرینی می پردازد. او ممکن است به خاطر اعتیاد، به خاطر چاقی، به خاطر اظهارات سیاسی گاه و بی گاه اش مورد تنفر عده ای قرار گیرد. او ممکن است به خاطر تن ندادن به قوانین ساده اجتماعی بارها و بارها جریمه شود . او ممکن است آداب اجتماعی را آنگونه که ما می پسندیم رعایت نکند، اما اوهنوز هم با حضور در ورزشگاه همه چشم ها را به سمت خود می کشاند.ما او را از دریچه دوربین می بینیم، برای حضور او در جام جهانی انتظار می کشیم، چه دوستش داشته باشیم و چه نه؛ باز هم در انتظار تیمش از ساعات کاری مان می گذریم. این نشان دهنده غیر قابل انکار بودنش هست.این جام اگر او را نداشت خیلی چیزها را از دست داده بود. اگر دوستش ندارید به حضورش احترام بگذارید، یک انسان متفاوت، یک مجنون همیشگی که در جمع جهان مدعی تمدن می خواهد تنهایی برقصد.
ارسال شده توسط داوود پنهاني در 12:52 AM 0 نظرات پيوندهای مربوط به اين پيام
Wednesday, June 09, 2010
نکته
- فکر می کنم یه روزنامه دست راستی پاریسی بود که نوشته بود:« ستایش روشنفکر های فرانسوی از جارموش یادآور تحسین و تعریف پدر و مادری است که نثار کودک عقب افتاده شان می کنند.» و ادامه می ده:« جارموش سی و سه سال دارد. درست در سنی که مسیح مرد. امیدوارم که این اتفاق برای او هم بیافتد.»
* باورم نمی شه، دست کمی از حمله ی فیزیکی نداره.
- آره، ولی این نقد محبوب منه.
ارسال شده توسط داوود پنهاني در 4:21 PM 0 نظرات پيوندهای مربوط به اين پيام
Sunday, June 06, 2010
توضیح
ارسال شده توسط داوود پنهاني در 10:33 AM 2 نظرات پيوندهای مربوط به اين پيام
Tuesday, January 26, 2010
لذت بردن از شكست/نگاهي به رمان دختري از پرو اثر يوسا
«دختري از پرو» كه با ترجمه «خجسته كيهان» و از سوي نشر« پارسه» چاپ و روانه بازار كتاب شده است، بازگويي روايت زندگي عاشقانه«ريكاردو» و عشق جنونآميز او به دختري پرويي است. عشقيكه سايه خود را بر تمامي زندگي او ميافكند و در تمامي مراحل زندگياش حضور دارد و جداييهاي گاه به گاه دختر پرويي و واگذاشتن ريكاردو و رفتن به سوي ديگران نيز تاثيري بر عمق آن نميگذارد. داستان روايت عشقي يك سويه نيز هست. در يك طرف ماجرا، مردي مجنون به نام ريكاردو حضور دارد كه اگرچه عاشقانه به دختر پرويي علاقه دارد، اما در روايت يوسا هيچ نشانهاي از آن عشقهاي غيرمعمول مدل شرقي نيست. سوز و گداز ريكاردو بر محور دركي عقلاني از علاقمندي به طرف مقابل استوار است. با اين كه به دختر پرويي عشق ميورزد اما بعد از هر بار شكست به جريان روزمره زندگي باز ميگردد و به هيچ وجه چون عاشقان شرقي به جنون عشق و سوز و گداز عاشقانه بر مبناي نوعي سلوك عارفانه روي نميآورد. روايت عشق در كتاب « دختري از پرو» بر محور تمامي قراردادهايي نوشته شده كه در چارچوب زندگي و واقعيت موجود جاري است. ريكاردو بعد از هر بار جدايي مكرر دختر مورد علاقه خود ، ياس و سرگشتگياش را با روي آوردن به كار بيشتر از تن بيرون ميكند، جدايي دختر را قبول ميكند و ضعف خود را در اين پذيرش به عنوان بخشي از قرارداد نانوشته زندگي ميپذيرد. اما به رغم اين پذيرشهاي ناشي از ناچاري و ضعف، همچنان به عشق خود و علاقمندياش پايبند ميماند.همچنان براي يافتن و ديدن او به كشورهاي مختلف سفر ميكند و هر بار بعد از يافتناش همه رنجهاي پيشين را به فراموشي ميسپارد.
با خواندن اين رمان نه تصويري از مردي نگونبخت و ساده در ذهن تان نقش ميبندد، نه مجنوني شوريده كه وصف حال آن تنها و تنها در داستانهاي شرقي به شكلي غلو آميز تكرار شده است. « ريكاردو» همان انسان معمولي در اطراف زندگي ماست، ما به ازاي بيروني آن را ميتوان در اطراف خود ديد، او انساني پيچيده نيست، قادر به پذيرش ضعف خود در اين رابطه هست، با اين حال نسبت به دست كشيدن از آن ناتوان است. او اين ناتواني را نيز ميشناسد، آن را ميپذيرد و آگاهانه در مسيري قدم بر ميدارد كه اين ناتواني برايش ترسيم كرده است. او براي پوشش اين ناتواني به تخيلاتش پناه نميبرد و آن اندك آرزويي هم كه دارد را در بستري از انفعال براي ما روايت ميكند. داستان از سيري تاريخي برخوردار است و از نوجواني ريكاردو تا سالخوردگياش را در پناه همان عشق دوران كودكي روايت ميكند.
اين قهرمان مايوس، تصويرگر عاشقي امروزي است. «يوسا» در روايت اين عشق، تصويري متعالي از آن خلق نميكند.عاشق را با همه ضعفها، با همه فريبخوردنها، با همه سادگي و ناتوانياش به ما نشان ميدهد.در عين حال عشق را رد نميكند. كسي نيز قادر به توضيحي عقلاني درباره آن نيست. اتفاقي است كه پيش مي آيد و تمامي زندگيتان را براي هميشه تحت تاثير خود قرار ميدهد.حتي اگر پيشاپيش در آن شكست خورده باشيد، بازي ادامه دارد و عجب آنكه از شكست خود نيز لذت ميبريد.
ارسال شده توسط داوود پنهاني در 12:29 AM 10 نظرات پيوندهای مربوط به اين پيام
Monday, October 26, 2009
معرفی کتاب« کژنگریستن» اثر اسلاوی ژیژک
از ژيژك به همراه كساني چون آگامبن و آلن بديو به عنوان افرادي در خط مقدم تفكر راديكال معاصر ياد ميكنند.«گلين دالي» يكي از شارحان آثار ژيژك كه مصاحبهاي مفصل با وي داشته و اين مصاحبه در قالب يك كتاب مستقل نيز چاپ شده، در مقالهاي با عنوان « ژيژك: قمار كردن بر سر محال» اين متفكر بزرگ معاصر را اينگونه توصيف ميكند: « چيزي كه ژيژك ، در تداوم شكل خاصي از سنت دكارتي، ما را بدان آلوده ميكند نوعي شك بنيادين درباره نفس پيشفرضهاي واقعيت اجتماعي ماست. اما اين خود صرفاً نقطه شروع يك پيوند يا درگيري اخلاقي- سياسي به غايت گستردهتر با نوعي كليگرايي راديكال رهاييبخش است؛ درگيرياي كه قادر است با سرشت روز به روز بازدارندهتر سرمايهداري معاصر و صور ]روبنايي[ متناظر با آن، يعني پيروي از سياست درست« تكثر فرهنگي» سرشاخ شود.» گلين دالي در ادامه توصيف خود از ژيژك و نظام فكري او ميافزايد: « اكنون بيش از يك دهه است كه آثار ژيژك در خط مقدم مباحثات فلسفي، سياسي و فرهنگي قرار دارد؛ از نظريه ايدئولوژي و نقد سوژهمندي گرفته تا اخلاق ، جهاني شدن و اينترنت، و از مطالعات سينمايي گرفته تا علوم شناختي ، الهيات، موسيقي و اپرا، حوزه تاثير آراي ژيژك بسيار گسترده است. دخالتهاي او در مباحث نظري هنوز هم بسيار بحث برانگيز است و پيوسته نحوه تفكر ما درباره مباحث و ساير موضوعات را دگرگون ميسازد. برگزيدن كتابي به قلم ژيژك به معني مواجه با معجوني سرمست كننده از عناصر گوناگون است: پيشنهادهاي جسورانه، سبك و سياقي بديع، درخشان و ماهرانه، و شهامتي فكري كه از حركت ميان قلههاي انتزاع مفهومي و ابعاد به ظاهر پست و پر زرق و برق زندگي غريزي و عاميانه هيچ هراسي به دل راه نميدهد.اين سويه دوم ، اما، صرفا در حكم تمريني در زمينه فوران فكري يا آتشبازي دماغي نيست، بلكه هدفي بس دقيقتر را دنبال ميكند.»(اسلاوي ژيژك،گام نو،1384،ص13و14)
با نگاهي به آثار ژيژك ميتوان به درستي اين گفته پي برد. همين ويژگي خوانش آثار اين نظريهپرداز را تاحدودي دشوار ميكند، چه آنكه خواننده ميبايست از پس مثالهاي بيشمار او به آثار سينمايي و ادبي در تمامي ژانرها گفتههاي او را پيگيري كند.هر مثالي به شكلي آگاهانه انتخاب شده و در ربط مستقيم با مفهوم نظري مورد تاكيد اين انديشمند قرار دارد. ژيژك در گفتگو با گلين دالي درباره دلايل انتخاب اين روش و مثالهايي بي شماري كه در نوشتن هر متني مورد استفاده قرار ميدهد چنين گفته است: «در معنايي هگلي، چيرگي بر يك ايده با مثال زدن از آن ممكن ميشود، ولي يك مثال هرگز نميتواند به سادگي مثالي از يك مفهوم باشد؛ اين مثال خاص معمولا به شما ميگويد كه آن مفهوم چه مشكلي دارد. اين همان كاري است كه هگل در پديدارشناسي روح پياپي انجام ميدهد. او موضع وجودي خاصي مثل زيباييشناسيگرايي يا رواقيگري اتخاذ ميكند. بعد چگونه آن را نقد ميكند؟ با نشان دادن اين كه چگونه نفس به فعليت رسيدن اين نگرش باعث پديد آمدن چيزي بيشتر ميشود كه زير پاي آن را سست ميكند. از اين جهت، هر مثالي همواره آن چيزي را كه مثال آن است اندكي تضعيف ميكند.با اين همه ، پنهان كردن و سركوب جذابيت اين مثالها ميتواند انگيزهاي ديگر از آوردن آنها باشد. مسئله اين است كه من بيشك يك جور خصلت ابرمنگونه دارم- در حقيقت، ابرمني اساسي، كه هر لذت مستقيمي براياش ممنوع است. بنابراين فقط وقتي اجازه دارم از چيزي لذت ببرم كه بتوانم خود را متقاعد كنم كه اين لذت به كار يك نظريه خواهد آمد. مثلا من نميتوانم از يك فيلم خوب پليسي مستقيماً لذت ببرم؛ فقط وقتي ميتوانم از آن لذت ببرم كه بتوانم بگويم: « خب، شايد بتوانم از اين به عنوان از اين به عنوان مثال استفاده كنم.» من هميشه در اين حالت تنش به سر مي برم: اين تنش واقعا در سطح زندگي روزمرهام تا حدي وجود دارد. من عملاً نميتوانم از فيلمها ساده و سر راست لذت ببرم. دير يا زود اين عذاب وجدان به سراغم ميآيد كه، مثلاً، يك لحظه صبر كن، بايد يك جوري اين را به كار ببندي.»( همان،628)
با درك اين نكات و آشنايي با پيچيدگيهاي نوشتن به سبك اين فيلسوف ميتوان راحتتر با او كنار آمد و در نتيجه از نوشتههاي او لذت بيشتري برد. نوشتههايي كه در يك تقسيمبندي ساده از يك سو شامل مطالبی نظری می شود كه وابستگي وي به دو سنت نظري ايداليسم آلماني و روانكاوي در آنها مشخص است و مقالات و متون ديگري كه به گفته شارحان آثار او ، پيوند ژيژك را با « قلمرو مرموز سياست» نشان ميدهند. البته تمامي آثار ژيژك به همين دو حوزه محدود نمی شود. هر بار با كتابي از او مواجه ميشويد بايد آمادگي دست و پنجه نرم كردن با موارد متعددي از مثالهايي را داشته باشيد كه در ربط مستقيم با مفاهيم نظري بارها در صفحات مختلف عيان ميشوند.گاهی یک مثال می تواند چون اخگری ، ذهن را به آتش بکشد.
این مقدمه کوتاه که ذکر شد ، با این اطلاعات اندک نه راهی برای شناخت غولی چون ژیژک پیش روی انسان باز می کند، نه آنگونه که شایسته است اطلاعاتی تازه تر درباره آثار این متفکر بزرگ معاصر در اختیار خواننده می گذارد. اگر این مقدمه را تنها یک گام کوچک برای آشنایی ساده قلمداد کنیم ، یک توصیه ساده دیگر را نمی توان برای شناسایی متفکرانی از این دست نادیده گرفت و آن مراجعه مستقیم به آثار این نظریه پردازان است. خوشبختانه به رغم آنکه سالهای چندانی از آشنایی ما ایرانیان با متفکری چون ژیژک نمی گذرد، چند کتاب از این نظریه پرداز و چند کتاب دیگر نیز درباره آثار و اندیشه های وی منتشر شده که با مراجعه به این آثار بهتر می توان با ابعاد نگرش و وسعت اندیشه چنین فردی آشنایی پیدا کرد.
آنچه ذکر شد فقط یک راهنمایی ساده بود برای بازگشت دوباره به همان جملاتی که در ابتدای این نوشته بدان اشاره شد. تازه ترین اثری که از ژیژک به فارسی ترجمه شده و با مراجعه به آن می توان هم ژیژک را بهتر شناخت هم از طریق تفسیری که وی از آرا و اندیشه های لاکان دارد ، با جنبه های مختلف اندیشه متفکری چون لاکان آشنا شد. « کژنگریستن» آنگونه که در ابتدای کتاب هم ذکر شده، مقدمه ای بر ژاک لاکان است. تفسیر ژیژک است بر لاکان. کتاب از سه فصل تشکیل شده است. ژیژک در این سه فصل 9موضوع مختلف را مورد بررسی قرار داده است.« امر واقعی چگونه واقعیت است»، « کسی هرگز نمی تواند چیز زیادی درباره هیچکاک بداند» به همراه فصل« فانتزی، دموکراسی، بوروکراسی» عناوین فصل های اصلی کتاب را تشکیل می دهد. ژیژک در این سه فصل موضوعاتی چون از واقعیت تا واقعی،امر واقعی و فراز ونشیب های آن، دو راه گریختن از امر واقعی میل،چگونه آنان که گول نخورده اند به خطا می روند و موضوعات دیگری از این دست را را مورد تحلیل و بررسی قرار می دهد. در این قرائت او با استفاده از محصولات فرهنگ عامه پسند با همان شیوه معمول خویش به قرائتی خاص از آراء لاکان می پردازد و تفسیر خویش از اندیشه های او را در برابر دیدگان خواننده می گذارد.
این شیوه قرائت آنگونه که در پیشگفتار کتاب آمده است:« قرائت والاترین بن مایه های نظری ژاک لاکان در کنار و از طریق موارد و مصادیق نمونه های فرهنگ توده ای معاصر» است.در این قرائت ژیژک می کوشد تا به شیوه ای کاملا خاص خود لاکان را به ما معرفی کند. جملاتی که در پیشگفتار کتاب آمده به خوبی روش مورد استفاده ژیژک در این اثر را به ما نشان می دهد:« نه فقط آلفرد هیچکاک ، که هم اینک درباره اش همه همداستان اند که پیش از هر چیز « هنرمندی جدی» بوده، بلکه همچنین فیلم نوار، داستان های علمی تخیلی، رمان های کارگاهی، قصه های رمانتیک بازاری، تا کار های استیون کینگ» مورد اشاره قرار می گیرند.
اما ژیژک با کنار هم نهادن چنین موضوعاتی در این کتاب به دنبال چیست؟ مراجعه به مقدمه کتاب در همان ابتدا راه را تا حدودی برایمان روشن میی کند:« این کار خطیر دو هدف عمده را در نظر دارد. از طرفی ، کتاب حاضر را باید درآمدی برای آشنایی با « اصول عقاید» لاکانی( به مفهوم الاهیاتی کلمه) تلقی کرد. کتابی که می خوانید بی رحمانه از فرهنگ مردمی بهره برداری می کند و آن را چونان ماده ای سهلالوصول برای توضیح نه فقط ابهامات بنای نظری عظیم لاکان بلکه در عین حال جزئیات ظریف تری به کار می گیرد که در برداشت های مسلط دانشگاهی از نظریه های لاکان مغفول مانده است: گسست ها و وقفه هایی که در تدریس او پیش امد، شکافی که او را از قلمرو « واسازی گرایان» پساساختارگرا جدا می کند، و غیره. این شیوه « کج نگاه کردن» یا « کژنگریستن»( looking awry)به لاکان کمک می کند به درک و تشخیص ویژگی هایی که معمولا در « مستقیم» نگاه کردن های آکادمیک از نظر دور می مانند.
«کژنگریستن» با ترجمه مازیار اسلامی و صالح نجفی به فارسی برگردانده شده و از سوی نشر « رخ داد نو» چاپ و روانه بازار کتاب شده است.
ارسال شده توسط داوود پنهاني در 4:38 AM 4 نظرات پيوندهای مربوط به اين پيام
Sunday, October 04, 2009
خاطره
ارسال شده توسط داوود پنهاني در 2:15 PM 8 نظرات پيوندهای مربوط به اين پيام
Thursday, September 03, 2009
با چارلز بوکفسکی و رمان زیبای عامه پسند
من با استعداد بودم.یعنی هستم. بعضی وقتها به دست هام نگاه می کنم و فکر می کنم که می توانستم پیانیست بزرگی بشوم. یا یک چیز دیگر. ولی دست هام چه کار کرده اند؟ یک جایم را خارانده اند، چک نوشته اند، بند کفش بسته اند، سیفون کشیده اند و غیره. دست هایم را حرام کرده ام. همین طور ذهنم را.
چارلز بوکفسکی
عامه پسند
ترجمه پیمان خاکسار
نشر چشمه
ص 16
سال انتشار1388
ارسال شده توسط داوود پنهاني در 8:03 AM 10 نظرات پيوندهای مربوط به اين پيام







