Saturday, May 17, 2008
با پرسپولیس بردیم و عشق کردیم
ارسال شده توسط داوود پنهاني در 12:20 PM 1 نظرات پيوندهای مربوط به اين پيام
Friday, May 16, 2008
عشق در زمان وبا
در فصل دوم، صفحه 101 این رمان، هنگامی که «فرمینا داثا» در کلیسا به ناگهان با « فلورنتینو آریثا» مواجه می شود، توصیف مختصر مارکز از وضعیت این برخورد چنین است: « چون روی نیمکت کلیسا بین پدر و عمه اش نشسته بود. تمام سعی خود را به کار برد تا بر خود مسلط شود و نگذارد کسی متوجه آشفتگی حالش شود. ولی در آن ازدحام خروج از کلیسا، در آن سیل جمعیت چنان او را نزدیک به خود حس کرد، چنان واضح تر از بقیه بود که بی اختیار با نیرویی مقاومت ناپذیر، همانطور که از وسط کلیسا به طرف در خروجی پیش می رفت سر خود را به عقب برگرداند، و آن وقت در دو وجبی چشمانش، دو چشم دید که از یخ ساخته شده بودند، چهره ای کبود و لب هایی که از وحشت عشق سنگ شده بودند.»
اما بخوانید این قسمت کوچک را که اولین مواجهه جدی میان این دو تن صورت می گیرد. همانجا در صفحه 104 که « فلورنتینوی» بخت برگشته از« فرمینا» می خواهد که نامه عاشقانه او را از وی بگیرد و بخواند. «فرمینا» در موقعیت دشواری قرار گرفته است: « فرمینا داثا قبل از این که به چهره او نگاهی بیندازد، با نگاهی مدور اطراف خودرا نگریست و دید که خیابان ها در آن حرارت خشکسالی همه متروک هستند و باد برگ های مرده درختان را در خود می پیچد و همراه می برد.
گفت: « نامه را به من بدهید.»
اما یک توصیف عجیب از حالت یک عاشق نزار به زمانی مربوط می شود که فلورنتینو خسته از عشق عذاب آور به توصیه یکی از دوستان شبها به میکده های اطراف بندر پناه می برد و بر خلاف دیگرانی که عشق اضطراری را در اتاقک های مسافرخانه ها می جویند، وقتی اندوهش شدت می گیرد...بخوانید: « هر وقت اندوهش شدت می گرفت به آنجا می رفت، در یکی از آن اتاقک های خفقان آور می نشست، در را به روی خود قفل می کرد و کتاب های شعر و رمان های مبتذل عاشقانه گریه دار می خواند. رویاهایش طرح تیره رنگ پرستوها را در لانه های روی بالکن بر جای می گذاشت...» و بعد ادامه ماجرا در جایی دیگر: « سالهای سال بعد ، وقتی سعی می کرد شکل واقعی محبوبه ای را به خاطر بیاورد که با کیمیای شعر به صورت دلخواهش در آمده بود، موفق نمی شد. نمی توانست تصویر او را در غروب های پاره پاره شده آن زمان بازسازی کند؛ نه حتی موقعی را که زاغ سیاه او را چوب می زد، آن ایامی که مشوشانه در انتظار جواب اولین نامه اش بود. ولی باز هم او را می دید که در نور کور کننده ساعت دو بعد از ظهر نشسته است؛ در جایی که در تمام فصل های سال بهار بود.تنها دلیلی که باعث شده بود در ارکستر لوتار توگوت، در گروه آوازه خوانان دسته جمعی، تکنواز ویلون باشد، این بود که ببیند پیراهن محبوبه اش چگونه با ارتعاش صدای آواز دسته جمعی، تکان می خورد و موج می زند. ولی درست همان مدهوشی کارها را خراب کرد.آن موسیقی آرام و صوفیانه اصلا با آشوب درونی او هماهنگ نبود. برای این که هیجانی در آن موسیقی به وجود بیاورد، با ویلون والس های عاشقانه زد و لوتار توگوت مجبور شد از ارکستر بیرونش کند. در همان ایام بود که شروع کرد به خوردن گل های گاردنیا که ترانزیتو آریثا در گلدان کاشته و در گوشه های حیاط گذاشته بود. به این شکل با خوردن آن گلها با طعم فرمینا داثا آشنا شد.»
نمی توانم تمام کتاب را اینجا و یک جا برایتان بنویسم. 542 صفحه خیره کننده در پیش است که قرار است تا ابد ادامه پیدا کند.
« عشق در زمان وبا» را« بهمن فرزانه» ترجمه و نشر« ققنوس » آن را چاپ و روانه بازار کرده است. سال انتشار، سال 85 است و قیمت پشت جلد آن هم 6500تومان می شود.الته اگر به چاپ های دیگر رسیده باشد احتمالا قیمتش فرق کرده است.
ارسال شده توسط داوود پنهاني در 11:53 AM 2 نظرات پيوندهای مربوط به اين پيام
Sunday, May 11, 2008
كتاب «به من دروغ نگو»، اثري درخشان در حوزه روزنامهنگاري منتشر شد
ارسال شده توسط داوود پنهاني در 11:58 PM 5 نظرات پيوندهای مربوط به اين پيام
Friday, May 09, 2008
داستان تلخی این روزها
ارسال شده توسط داوود پنهاني در 11:20 AM 2 نظرات پيوندهای مربوط به اين پيام
Saturday, April 26, 2008
زیباترین اس ام اس
ارسال شده توسط داوود پنهاني در 12:38 PM 5 نظرات پيوندهای مربوط به اين پيام
Sunday, April 13, 2008
درباره رودهای ژرف اثر خوزه ماریا آرگداس
«مصطفی مفیدی» مترجمی که پیش از این با ترجمه آثاری از کارلوس فوئنتس، خولیو کورتاسار و ارنستو ساباتو نام خود را به عنوان یکی از مترجمین آثار ادبی آمریکای لاتین به ثبت رسانده بود، این بار اثری از «خوزه ماریا آرگداس» را ترجمه و روانه بازار کتاب کرده است. این اثر « رودهای ژرف» نام دارد و توسط انتشارات« نیلوفر» چاپ شده است.خوزه ماریا آرگداس نویسنده ای پرویی است و در انتهای همین اثر، مترجم نقدی از ماریو بارگاس یوسا دیگر نویسنده بزرگ پرویی را بر این اثر نیز ترجمه کرده که در پی گفتار اثر آمده است.به گمانم این کتاب اولین رمانی باشد که از این نویسنده یعنی «آرگداس» به فارسی ترجمه و روانه بازار می شود.آرگداس در روند کاری خود در سه حوزه نوشتاری یعنی رمان، شعر و گزارش های قوم شناختی فعالیت کرده است.« یوسا» در نقدی که بر این اثر نوشته چنین آورده است: « رشته ارتباطی که وقایع این کتاب حسرت بار ، و گاه شور انگیز را به هم می پیوندد خاطرات کودکی است آزار دیده از اصل و نسب دوگانه خویش، کودکی که در دو جهان متخاصم ریشه دارد.پسر سفید پوستان، بزرگ شده نزد سرخپوستان، و بعد بازگشته به جهان سفید ها...او این امتیاز را نیز دارد که تضادی غمبار را بین دو جهان بیگانه که یکدیگر را نفی می کنند و نمی توانند حتی در وجود خود او به آسانی همزیستی کنند بر انگیزد...کتاب رودهای ژرف از خاطرات خود نویسنده منشا می گیرد؛ از آن خاطرات قصه ای سر بر می کشد که شخصیت اصلی آن، به نوبه خود از واقعیتی شکننده، که تنها در حافظه خود او زنده است، تغذیه می کند...زبان آرگاداس، هر گاه که گل ها، حشره ها، سنگ ها و نهرها را وصف می کند بهترین لحن را به خود می گیرد. واژگان او هرگونه تلخی و زمختی را وا می گذارد، به لطیف ترین و دلپذیر ترین واژه ها می پیوندد،جاندار سخن می گوید؛سخن اش همچون موسیقی شیرین می شود، و خواننده را با تخیل شورانگیزش به وجد می آورد.ارسال شده توسط داوود پنهاني در 1:28 PM 3 نظرات پيوندهای مربوط به اين پيام
برچسبها: کتاب
Friday, April 11, 2008
وسوسه عشق،روایت پیروزی یا شکست؟
فیلمی زیباست که روایت ساده ای از عشق و دوست داشتن را با پرداختی دلنشین به مخاطب ارائه می دهد.کارگردان روایت ساده خود را از کافه ای آغاز می کند که کافه داری جالب آن را می چرخاند.حرکات دوربین بر گونه ای عدم تمرکز استوار است. فیلمبردار در تصویر برداری بسیاری از پلان ها به عمد اساس کار را براستفاده از دیگر اشیای موجود در کافه برای به تصویر کشاندن صحنه های فیلم قرار داده است.او در استفاده از این شیوه که هماهنگی عجیبی هم با داستان فیلم پیدا کرده استادانه عمل می کند. داستان فیلم در یک نگاه کلی به دوست داشتن و دوست داشته شدن باز می گردد، با این حال روایت شکست هم به زبانی دیگر در دل صحنه ها گنجانده شده است.آدمهای فیلم همه ما به ازای بیرونی دارند . با غم ها و درد های معمولشان. در همان ابتدای داستان ما بعد از آشنا شدن با صاحب کافه با دختری مواجه می شویم که یکی از مشتری های کافه محسوب شده و از دوست خود ضربه دیده است. آشفتگی دختر در رفتار او با کافه دار مشخص است. او به کافه دار کلید آپارتمانی را می دهد تا در صورت مراجعه دوستش کافه دار این کلید را به او بر گرداند. نقطه کلیدی داستان در همین تصاویر اولیه چنان گنجانده شده که دیگر عزم و اراده شما را برای نا تمام گذاشتن فیلم از بین می برد.دختر پس از تحویل کلید ها به کافه دار، چند ساعت دیگر باز می گردد و از مرد کافه دار درباره صاحب کلید سوال می پرسد.اما کسی برای بردن کلید به کافه نیامده است. ناراحتی دختر در این صحنه دلالتی است بر تنهایی ادامه داری که در صورت مراجعه صاحب کلید اتفاق نمی افتاد. مرد کافه دار ظرفی پر از کلید به او نشان می دهد که صاحبان همه آنها راویان داستان مشترکی از شکست بوده اند.عمر بعضی از کلید ها به چند سال می رسد. مرد کافه دار داستان یک یک کلید ها را برای دختر بازگو می کند و در برابر پرسش دختر مبنی بر چرایی دور نینداختن آن کلید ها جمله ای به این مضمون می گوید:« اگه اونا رو دور می انداختم، اون درها برای همیشه بسته می موند .»حرکت قطار و استفاده از آن در همین تصاویر اولیه در متن برخورد های کافه دار و دختر نشانه ای آشکار برای به تصویر کشیدن سیر زمان در روایت شکست و پیروزی آدمهاست. این استفاده از نشانه های زمانی درادامه داستان با نشان دادن روزهایی که دختر از مرد کافه دار جدا شده و به شهری دیگر می رود نیز ادامه پیدا می کند.
با دیدن این فیلم جذاب و دلنشین که از ریتم سریعی هم برخوردار است همانگونه که اشاره شد، روایت ساده ای از شکست، دوستی و علاقه های موجود میان آدمها را مشاهده می کنیم.تاکید بر نشان دادن پوکر بازان حرفه ای که پیروزی و شکست برایشان دیگر واجد آن ویژگی معمول در نزد سایر انسانها نیست، کارگردان به عمد می خواهد نقبی به زندگی معمول انسانها بزند که در زمانه کنونی معیاری برای سنجش باختهایشان در اختیار ندارند.اینجاست که عشق به تعبیر زیبای «کارلوس فوئنتس» نویسنده نامدار مکزیکی به معیاری برای سنجش همین باختها بدل می شود. با این حال کارگردان می کوشد تا از همین عشق معیاری هم برای پیروزی نشان دهد.با دیدن این فیلم یاد جملاتی از« زیگمونت باومن» افتادم . فیلسوفی که در کتاب« عشق سیال» به تبیین ناپایداری پیوند های انسانی، شکنندگی غریب آن و احساس نا امنی ای که این شکنندگی پدید می آورد پرداخته است.تحلیل نهایی این نوشته را به جملات اندیشمندانه « باومن» واگذار می کنم، آنجا که می نویسد: « شکنندگی شگرف عشق، دست در دست امتناع منحوس آن از سرسری گرفتن این آسیب پذیری وشکنندگی، در همین امر نهفته است. عشق می خواهد سلب مالکیت کند، ولی در لحظه پیروزی با بدترین شکست خود رو به رو می شود. عشق تلاش می کند منابع تزلزل و تعلیقش را مدفون سازد؛ ولی اگر به انجام دادن این کار موفق گردد، به سرعت شروع به پژمردگی می کند- و از میان می رود...مبارزه طلبی، جاذبه و فریبندگی دیگری هرگونه فاصله ای را، هر قدر کوچک و ناچیز، به نحو تحمل ناپذیری زیاد می کند...عشق مادامی که زندگی می کند، در آستانه شکست پرسه می زند. در حالی که پیش می رود، گذشته اش را زایل می کند؛ پشت سر خود هیچ سنگر مستحکمی باقی نمی گذارد، یعنی سنگری که در هنگام دشواری و گرفتاری بتواند به جانب آن عقب نشینی کند و در آن پناه گیرد. عشق از آینده و رخدادهای آن آگاه نیست. عشق هرگز آن قدر اعتماد به نفس نخواهد داشت که ابرها را پراکنده سازد و اضطراب را فرو نشاند. عشق وامی است که از آینده ای نا معلوم و مبهم می گیریم.عشق ممکن است به اندازه مرگ هراسناک باشد، و اغلب نیز چنین است؛ تنها تفاوتی که دارد این است که، بر خلاف مرگ، این حقیقت را با تب و تاب میل و هیجان می پوشاند. معقول است که تفاوت میان عشق و مرگ را مثل تفاوت جاذبه و دافعه بدانیم. گرچه، در صورت تامل بیش تر، نمی توانیم تا این اندازه مطمئن باشیم. بنا به قاعده، وعده های عشق از عطایای آن ابهام کمتری دارند. بنابراین، وسوسه عاشق شدن، شدید و مقاومت ناپذیر است، ولی جاذبه فرار از عشق نیز همین طور است. وسوسه جستجوی گل بی خار همیشه با ماست و مقاومت در برابر آن همیشه دشوار است.»(عشق سیال ص29-30)
ارسال شده توسط داوود پنهاني در 1:03 PM 3 نظرات پيوندهای مربوط به اين پيام
Thursday, April 10, 2008
تنفس در هوای شعر
ارسال شده توسط داوود پنهاني در 1:27 PM 0 نظرات پيوندهای مربوط به اين پيام
Friday, March 21, 2008
حتی ریرا نیست
راننده به مسافری که در صندلی جلو نشسته چیزکی می گوید و او نیز پاسخی می گوید. موی سفید و بلند مسافر جلو از شیشه عقب در چشم باقی می ماند. راننده بر می گردد و می گوید:« آقا شرمنده، با یه ماشین دیگه برین»
با گفتن این جمله مسافر صندلی جلو در تاکسی را باز می کند و از تاکسی بیرون می آید. چهره آرام در مویی سفید محو می شود. شاعر سرزمین توست. گهواره و نارنج و اطلسی است. بابونه و تمشک و عسل. بوی نا و خستگی است. سید علی صالحی با ریرا و طعم نمک و دریا از تاکسی پیاده می شود. دلم رم می کند. می گویم:« آقا شما بفرمایین.» می گوید:« نه جوونا به گردن ما حق دارن.» به راننده می گویم:« آقا من سوار نمی شم.» شاعر سوار تاکسی نمی شود و ما پیاده می رویم. تاکسی خالی از کنارمان می گذرد و شاعر سرزمین من تنهای خیابان منتظر تاکسی می شود. با غرور مانده و دردی که در قلبم بیداد می کند. دو گرگ گرسنه را به یاد می آورم که در ذهن شاعر از خیابان شریعتی به سمت دماوند خسته می روند. ریرا در من اوج می گیرد و شاعر به انتظار تاکسی بعدی در خیابان منتظر می ماند. بی آنکه کسی او را بشناسد. نه راننده ای که قدرش بشناسد نه ریرایی که دستش بگیرد. دو تا گرگ گرسنه از سمت تجریش خسته تا سر خیابان دولت له له زنان به شاعر سرزمینم می رسند. من و دوستم از اولین پیچ خیابان می گذریم و شاعر با ریرا و دو تا گرگ گرسنه تنها می ماند. طعم بابونه و نارنج در خیابان دولت زیر زبانم می ماسد.شاعر سرزمین من تنهاست.
ارسال شده توسط داوود پنهاني در 4:12 PM 1 نظرات پيوندهای مربوط به اين پيام
Thursday, March 20, 2008
من و درخت بهار
ارسال شده توسط داوود پنهاني در 2:51 PM 2 نظرات پيوندهای مربوط به اين پيام



