Monday, May 09, 2011

زندگی در عکس


من جانوری وحشی بودم- مثلا گاو نری بودم- که بلاخره رهایم کرده بودند. دلم می خواست بتوانم با ترس روبه رو شوم و در برابرش مقاومت کنم. اما دنبال یک چیز دیگر هم بودم: دلم می خواست نشان بدهم که یکی از عکاس های عالی موجود- اما نه از همه عالی تر- هستم. مصمم بودم آن قدر چالاک و باهوش باشم که بتوانم خودم را در جاهایی که مناسب حال گزارشگری با یک دوربین عکاسی نیست اداره کنم. فکر می کردم می توانم بیش از هر کس دیگری به قلب ماجرا نزدیک بشوم و بیش از هر کس دیگری صحنه را نشان بدهم.به قدری مصمم بودم که هیچ چیز نمی توانست جلو دارم بشود.موقعی که مستقیما زیر خط آتش آتشبار قرار داشتم عکس می گرفتم. هنگامی که با مچ پای شکسته لنگان لنگان از خیابانی که زیر بمباران هواپیما قرار داشت پایین می رفتم عکس می گرفتم. با دنده یا با پای شکسته یا در حالی که خون از پایم جاری بود، عکس می گرفتم.یک وقتی بود که اگر کسی می گفت:«نگاه کن دان،آن جا یک صخره است،برو بپر روی لبه اش» می پریدم و بدون این که پایم بشکند به زمین فرود می آمدم.فکر می کنم اعتقاد داشتم که می توانم عکس هایم را از تمام عکس هایی که پیشتر گرفته شده بود معنی دارتر کنم.هیچ متر و معیاری نداشتم.اما این را می دانستم که عکس هایم باید پیامی داشته باشند.اما چه پیامی؟این را نمی توانستم بگویم-شاید دلم می خواست دل و روح آدم هایی را که در امان و امان بودند بشکنم
و بعد انتقادها شروع شد
مدام از من می پرسیدند:«آیا می دانی که عکس هایت با مردم چه می کنند؟

زندگی در عکس
دان مک کالین

Saturday, August 28, 2010

در باب كمي وجدان كاري

آن كه مي آيد خانه‌اي بسازد، به خاطر ساختنش پولي مطالبه مي‌كند.آنكه مي آيد لوله‌هاي خانه را نصب كند، به خاطر هر آچاري كه جا به جا مي كند پول مي‌گيرد، لوله كش و برقكار و نصاب آسانسور به خاطر تمامي كاري كه انجام مي دهند پول مي‌گيرند. توقع اين است كه كارشان را تمام و كمال انجام دهند. وقتي كه كارشان تمام مي شود و نوبت پرداخت اجرت فرا مي رسد اندكي كوتاه نمي آيند آسمان و ريسمان به هم مي بافند كه چنين و چنان كرده‌اند، خيلي انساني رفتار مي‌كني، حرفشان را باور مي‌كني، همه پولي را كه طلب مي كنند بي هيچ كم و كاست پرداخت مي كني. وقتي كه مي روند لوله كشي و برق كاري و نظافت و همه چيز خانه ايراد دارد. نوبت به تعمير كار مي رسد. لوله كش و برقكار و نصاب و مبل‌فروش مي آيند و تنظيم مي كنند و پول مي‌گيرند و مي‌روند. باز هم انساني رفتار مي كني، بعد رفتن باز همه چيز ايراد دارد. اين فرهنگ دزدي در كار اپيدمي عجيبي شده است. عجيب‌تر اين كه همه ما هم آن را پذيرفته‌ايم. چون حقوق انساني را تنها در مفاهيم كلان‌تري جستجو مي كنيم. دوستان عزيز روزنامه نگار! ما كه دستمان از نوشتن براي نشريات خالي مانده است. به خدا توجه به اين فرهنگ عجيب دزدي از كار، كمتر از مثلا پرداختن به مردن يك يوز پلنگ در اثر تصادف نيست، من يكي خواهش مي‌كنم كمي هم در سوژه‌هاي خود به گسترش عجيب و غريب اين فرهنگ دزدي از كار بپردازيد.

Sunday, June 20, 2010

همه نام‌ها


آقاي ساراماگو مرده و اكنون بخشي از «همه نام‌ها» شده است. روايت او را از مرگ مي‌توان در آثاري چون «هجوم دوباره مرگ» و «همه نام‌ها» مورد مطالعه قرار داد. اگر سخن او را بپذيريم كه روزگاري گفته بود:« ادبيات بر جمعيت جهان افزوده است. » ناچار از گفتن اين جمله هستيم كه با مرگ او از اين پس همه نام‌هايي كه برايمان خلق كرد در ما به زيستن ادامه خواهند داد. چنين است كه با هر كلمه‌اي كه از او مي‌خوانيم ضربان اين نويسنده را نيز در قلب خود احساس مي‌كنيم.كلمات ساراماگو، همه آثار ارزشمندي كه به نام ادبيات خلق كرد ، روايتگر تنهايي انسان بود. انساني كه در جهان امروز از تنهايي سهمي بزرگ به ارث برده و در جدال با جهان بيرون ناچار از پناه بردن به تنهايي خود ساخته در درون خويش شده است. به احترام او كه آوازه‌اي در ادبيات داشت، مي‌توان براي يك بار ديگر به دنياي كلمات بسياري كه آفريد سفر كرد.

Tuesday, June 15, 2010

جام معمولی


جام جهانی این نبود که می پنداشتم. برزیل در برابر کره شمالی ناتوان بود.آنقدر که تنها و تنها به مدد بخت و اقبال پیروز شد. این را می توان از محاسبه چند و چون بازی دریافت. اگر آن گل پیروزی بخش اول که بدون هیچ گونه برنامه ریزی و تنها از سر تصادف در دروازه کره شمالی جای گرفت را فراموش کنیم، برزیل هیچ برتری ای نسبت به این تیم نداشت. مردان سرزمین قهوه و فوتبال با برزیل دوست داشتنی همیشگی فاصله بسیاری داشتند. اکنون می توان به وضوح اعلام کرد که این تیم جایی در رده های بالای جدول نخواهد داشت. همچنان که دل بستن به تیم پرتغال و ستاره گرانقیمتش رونالدو امر بیهوده ای است.نه برزیل خوب بازی کرد نه رونالدو آن قهرمان همیشگی بود.جام متفاوت نشان داد که بازیکنان پولکی عرق ملی ندارند. چنین است که رونالدوی مادریدی و کاکای برزیلی ساده ترین نمایش خود را در جام جهانی بر روی پرده می برند.داستان از این قرار است که ساق پا رقم دلار ها را تعیین می کند و ملیت در برابر دلار اهمیت چندانی ندارد.
جام جهانی اصلا زیبا نیست، نه پله داریم و نه مارادونا، از سر بیچارگی تماشاگر مسابقاتی شده ایم که با روحیه ما نمی خواند.

دست خالي


ايتاليا نبرد،كامرون باخت و هلند برد. اين روايت بازي‌هاي روز گذشته‌اي است كه در جام جهاني برگزار شد. حالا كه چند روز از برگزاري اين مسابقات مي‌گذرد، مغموم‌ترين تيم‌هاي حاضر در اين مسابقات همان كشور‌هاي آفريقايي هستند كه جام در خانه آنها برگزار مي‌شود و تيم‌هايشان نمي‌برند. اگر از استراليا بگذريم كه در برابر فوتبال آلمان تحقير شد، به تيم‌هايي مي‌رسيم كه چون كامرون ، اميدوارانه‌تر گام در اين مسابقات گذاشته بودند و اكنون با برگزاري مسابقه نخست گرفتار اندوهي بزرگ شده‌اند.فوتبال بي رحم است و وقتي كه قرار باشد در مهمترين جام بازي كني آنقدر فرصت نداري تا اشتباه پيشين را جبران كني. اين را دروازه‌بان تيم انگليس يا آن بازيكن دانماركي كه توپ را به اشتباه در دروازه خودي جاي داد بهتر درك مي‌كنند.يك اشتباه مي‌تواند آخرين اشتباه باشد. حتي اگر انگليس هم باشي و كاپلو مربي‌ات باز اين امكان وجود دارد كه با خودرو مدل بالا به دره سقوط كني.
ايتاليا نبرد، اما اگرهم مي‌برد جام جهاني زيبا‌تر نمي‌شد، نه از آن رو كه قهرمان جهان زير باراني طولاني با ساقهاي خيس بازي را به دقيقه 90 رساند،از آن رو كه بسياري از تيم‌ها هنوز سر در گم و گيج بازي مي‌كنند. ستاره‌ها از آسمان افتاده‌اند و ساق‌هاي خسته بازيكنان در خاك آفريقا قادر به پيش‌روي نيست. حالا كه چند روز از مسابقات مي‌گذرد سهم بازي زيبا در اولين مسابقه يكجا به آلماني‌ها رسيده است كه استرالياي بخت برگشته را با چهار گل شكست داد. ديگر مسابقات چيزي نداشته كه بتوان بخشي از آن را به خاطره تبديل كرد. نه اعجوبه‌اي متولد شده، نه گلزني دريا دل به قصد غارت دروازه‌اي قدم برداشته است.دستان اين جام خالي است. انگار آه كودكان گرسنه آفريقايي دامان اين مسابقات را گرفته است. هر چه صداي شيپور‌ها بلند باشد ، باز هم صداي گريه كودك گرسنه به گوش مي‌رسد.

Monday, June 14, 2010

اركستر آلماني


آلماني‌ها مي‌دانند چگونه بايد در جام جهاني بازي كرد. اركسترشان هماهنگ مي‌نوازد، طغيان نمي‌كنند، حاشيه ندارند، احساسي نيستند و با پاهاي قدرتمند در زمين راه مي‌روند. مردان سرزمين فلسفه و موسيقي خوب مي‌دانند كه يك تيم براي دست‌يابي به قهرماني يا رسيدن به رده‌هاي بالا نياز به روح جمعي دارد. همين است كه در جام جهاني با نظم خاص خود بازي مي‌كنند. فراز و فرودشان در فاصله هر بازي با بازي ديگر خيلي زياد نيست، ريتم حركت‌شان تغيير چنداني ندارد و براي بازي در مستطيل سبز از مغز و پاهايشان به يك اندازه استفاده مي‌كنند.اولين بازي اين تيم در جام‌جهاني و مقابل استراليا واجد يك نكته غافلگير‌كننده ديگر هم بود كه ناقض كليشه‌هاي پيشين شد، كليشه‌اي كه سالهاست در ذهن و زبان برخي تحليل‌گران با بهانه و بي بهانه بر زبان مي‌آيد. آن كليشه بحث فوتبال غير زيبا يا نه چندان جذاب آلمان بود كه همواره به مثابه امري محتوم در نظر گرفته مي‌شد. بازي آلمان و استراليا مثال نقض آن كليشه بود. آلمان زيبا بازي كرد. آنقدر كه جاي خالي بالاك كاپيتان به چشم نيامد. گل‌هايي كه بازيكنان اين تيم وارد دروازه استراليا كردند درس خوبي براي آنان بود كه همواره از فوتبال مكانيكي اين تيم انتقاد مي‌كردند.
آلمان‌ها مي‌دانند در جام جهاني چگونه بازي كنند. آنها حركت پاهاي خود را در كنترل دارند. با فكر راه مي‌روند. هنرمند اعجوبه ندارند. كسي از داخل اركستر ناگهان جدا نمي شود تا نواي سازش را جدا از گروه به گوش ما برساند. سمفوني اين اركستر كلاسيك شنيدني است.

Sunday, June 13, 2010

(1)جام جهانی


به خاطر دختران مارادونا کادر فنی آرژانتین با لباس رسمی وارد میدان شد. آقای فوتبالیست نیز از آن شمایل هراس انگیز تنها به ریشی اکتفا کرده بود که یکسر سفید شده بود. اگر رهایش می کردند، وارد زمین بازی می شد، توپ را می گرفت،اولین و دومین و سومین بازیکن حریف را دریبل می زد و بعد وسوسه وهیاهوی تماشاگر او را به خلسه می برد تا داور و همه تماشاگران را هم دریبل بزند و برود سمت دروازه و اشتیاق را یکجا تا سمت دروازه حریف پیش ببرد.
مارادونا در چشم آن همه تماشاگری که از نزدیک یا از دریچه تلویزیون به بازی آرژانتین و نیجریه می نگریستند، تبلور توامان خشم و لذت بود. تصویر پرداز تلویزیونی هم گویا این را فهمیده بود که در بسیاری از دقایق بازی بر چهره او زوم می کرد. بر حرکاتی که بیشتر یادآور بازی در میدان مسابقه بود تا ایستادن کنار زمین در کسوت مربی گری. شاید اگر به خاطر دخترانش نبود، شاید اگر به خاطر محدودیت های ناشی از قوانین فیفا نبود، با همان لباس آرژانتین، با همان شماره 10 معروف کناری می ایستاد و شاگردانش را هدایت می کرد. شاگردانی که از استرس حضور او قادر به نمایش توانایی های خود نیستند. ماردونا بازیکن بزرگی بود، این را با نگرش های سیاسی و اظهارات عجیب اش در این زمینه مقایسه نکنید. او با توپ هر کاری که دوست داشتیم انجام داد. آن برج عاج نشینی بزرگانی چون پله و بکن بائر و پلاتینی را هم نداشت. عامیانه بود. گرفتار اعتیاد شد، الگوی اخلاقی نبود و نخواهد شد. بی اخلاق بود، دیوانه بود، اما فوتبالیست بزرگی بود. با آن هیکل کوچک می توانست تمامی بازیکنان حاضر در یک مسابقه را مقهور تکنیک ناب خود کند.او هنوز هم بد اخلاق و عجیب و غریب است. آنقدر که دخترانش برای وادار کردن وی به حضور رسمی در مسابقات جام جهانی دست به دامن رسانه می شوند.او مربی خوبی نیست، چه آنکه خود فوتبالیست بزرگی بوده است. پس تعجبی ندارد که فوتبال را پیش از آنکه با عقل حسابگر مورد سنجش قرار دهد با قلب و احساس خود بررسی می کند. شاید از این روست که بعد از هر اشتباهی از سوی بازیکنان تیم اش او خود در قالب یک بازیکن فوتبال در کنار زمین به نقش آفرینی می پردازد. او ممکن است به خاطر اعتیاد، به خاطر چاقی، به خاطر اظهارات سیاسی گاه و بی گاه اش مورد تنفر عده ای قرار گیرد. او ممکن است به خاطر تن ندادن به قوانین ساده اجتماعی بارها و بارها جریمه شود . او ممکن است آداب اجتماعی را آنگونه که ما می پسندیم رعایت نکند، اما اوهنوز هم با حضور در ورزشگاه همه چشم ها را به سمت خود می کشاند.ما او را از دریچه دوربین می بینیم، برای حضور او در جام جهانی انتظار می کشیم، چه دوستش داشته باشیم و چه نه؛ باز هم در انتظار تیمش از ساعات کاری مان می گذریم. این نشان دهنده غیر قابل انکار بودنش هست.این جام اگر او را نداشت خیلی چیزها را از دست داده بود. اگر دوستش ندارید به حضورش احترام بگذارید، یک انسان متفاوت، یک مجنون همیشگی که در جمع جهان مدعی تمدن می خواهد تنهایی برقصد.

Wednesday, June 09, 2010

نکته



* بدترین نقدی که برای فیلمات نوشتن کدومه؟
- فکر می کنم یه روزنامه دست راستی پاریسی بود که نوشته بود:« ستایش روشنفکر های فرانسوی از جارموش یادآور تحسین و تعریف پدر و مادری است که نثار کودک عقب افتاده شان می کنند.» و ادامه می ده:« جارموش سی و سه سال دارد. درست در سنی که مسیح مرد. امیدوارم که این اتفاق برای او هم بیافتد.»
* باورم نمی شه، دست کمی از حمله ی فیزیکی نداره.
- آره، ولی این نقد محبوب منه.
کتاب قهوه و سیگار با جیم جارموش
مجموعه گفت و گوهایی با جیم جارموش
ناشر:اهورا
مترجم: مهرداد پورعلم
سال انتشار:1384




Sunday, June 06, 2010

توضیح

زمان زیادی است که اینجا ننوشته ام، انگار یادم رفته که اینجا متعلق به من بود. دلم می خواهد موضوعات بسیاری برای گفتن داشته باشم، اما انگار حرف تازه ای وجود ندارد؛ بگذریم. تا روزگاری بهتر همین چند جمله شاید وصفی ناگزیر باشد. امید که روز های بهتری داشته باشیم.

Tuesday, January 26, 2010

لذت بردن از شكست/نگاهي به رمان دختري از پرو اثر يوسا


نويسندگان آمريكاي لاتين استاد نوشتن درباره روابط عاشقانه عجيب و غريب هستند. بعد از گابريل گارسيا ماركز كه با روايت عاشقان سالخورده خود در كتاب‌هايي چون «عشق سالهاي وبا» و«دلبركان غمگين من» سويه ديگري از تمايل انسان به سير و سلوك در روابط عاشقانه را بازگو كرد ، اينك نوبت به«ماريو بارگارس يوسا» نويسنده پرويي رسيده تا با كتاب «دختري از پرو» ما را به خواندن و كشف يكي ديگر از اين عاشقان عجيب و قهرمانان مايوس ادبيات دعوت كند.
«دختري از پرو» كه با ترجمه «خجسته كيهان» و از سوي نشر« پارسه» چاپ و روانه بازار كتاب شده است، بازگويي روايت زندگي عاشقانه«ريكاردو» و عشق ‌جنون‌آميز او به دختري پرويي است. عشقي‌كه سايه خود را بر تمامي زندگي او مي‌افكند و در تمامي مراحل زندگي‌اش حضور دارد و جدايي‌هاي گاه به گاه دختر پرويي و واگذاشتن ريكاردو و رفتن به سوي ديگران نيز تاثيري بر عمق آن نمي‌گذارد. داستان روايت عشقي يك سويه نيز هست. در يك طرف ماجرا، مردي مجنون به نام ريكاردو حضور دارد كه اگرچه عاشقانه به دختر پرويي علاقه دارد، اما در روايت يوسا هيچ نشانه‌اي از آن عشق‌هاي غيرمعمول مدل شرقي نيست. سوز و گداز ريكاردو بر محور دركي عقلاني از علاقمندي به طرف مقابل استوار است. با اين كه به دختر پرويي عشق مي‌ورزد اما بعد از هر بار شكست به جريان روزمره زندگي باز مي‌گردد و به هيچ وجه چون عاشقان شرقي به جنون عشق و سوز و گداز عاشقانه بر مبناي نوعي سلوك عارفانه روي نمي‌آورد. روايت عشق در كتاب « دختري از پرو» بر محور تمامي قرارداد‌هايي نوشته شده كه در چارچوب زندگي و واقعيت موجود جاري است. ريكاردو بعد از هر بار جدايي مكرر دختر مورد علاقه خود ، ياس و سرگشتگي‌اش را با روي آوردن به كار بيشتر از تن بيرون مي‌كند، جدايي دختر را قبول مي‌كند و ضعف خود را در اين پذيرش به عنوان بخشي از قرارداد‌ نانوشته زندگي مي‌پذيرد. اما به رغم اين پذيرش‌هاي ناشي از ناچاري و ضعف، همچنان به عشق خود و علاقمندي‌اش پايبند مي‌ماند.همچنان براي يافتن و ديدن او به كشورهاي مختلف سفر مي‌كند و هر بار بعد از يافتن‌اش همه رنج‌هاي پيشين را به فراموشي مي‌سپارد.
با خواندن اين رمان نه تصويري از مردي نگون‌بخت و ساده در ذهن تان نقش مي‌بندد، نه مجنوني شوريده كه وصف حال آن تنها و تنها در داستان‌هاي شرقي به شكلي غلو آميز تكرار شده است. « ريكاردو» همان انسان معمولي در اطراف زندگي ماست، ما به ازاي بيروني آن را مي‌توان در اطراف خود ديد، او انساني پيچيده نيست، قادر به پذيرش ضعف خود در اين رابطه هست، با اين حال نسبت به دست كشيدن از آن ناتوان است. او اين ناتواني را نيز مي‌شناسد، آن را مي‌پذيرد و آگاهانه در مسيري قدم بر مي‌دارد كه اين ناتواني برايش ترسيم كرده است. او براي پوشش اين ناتواني به تخيلاتش پناه نمي‌برد و آن اندك آرزويي هم كه دارد را در بستري از انفعال براي ما روايت مي‌كند. داستان از سيري تاريخي برخوردار است و از نوجواني ريكاردو تا سالخوردگي‌اش را در پناه همان عشق دوران كودكي روايت مي‌كند.
اين قهرمان مايوس، تصويرگر عاشقي امروزي است. «يوسا» در روايت اين عشق، تصويري متعالي از آن خلق نمي‌كند.عاشق را با همه ضعف‌ها، با همه فريب‌خوردن‌ها، با همه سادگي و ناتواني‌اش به ما نشان مي‌دهد.در عين حال عشق را رد نمي‌كند. كسي نيز قادر به توضيحي عقلاني درباره آن نيست. اتفاقي است كه پيش مي آيد و تمامي زندگي‌تان را براي هميشه تحت تاثير خود قرار مي‌دهد.حتي اگر پيشاپيش در آن شكست خورده باشيد، بازي ادامه دارد و عجب آنكه از شكست خود نيز لذت مي‌بريد.

Monday, October 26, 2009

معرفی کتاب« کژنگریستن» اثر اسلاوی ژیژک

كژ نگريستن، اثري ديگر از اسلاوي ژيژك فيلسوف اسلووني‌تبار ساكن فرانسه است كه تازگي به فارسي ترجمه و روانه بازار كتاب شده است. اقبال فراوان به انديشه‌هاي اين فيلسوف در ايران زمينه ترجمه آثار او در كشور ما را فراهم ساخته، در نتيجه طي سالهاي اخير آثار متعددي از وي در قالب مقالات، مصاحبه‌ها و كتاب‌هاي مستقل ترجمه و در اختيار علاقمندان قرار گرفته است. ژيژك در اين اثر به همان سبك و سياق آثار قبلي خود با مراجعه به انبوهي از آثار ادبي و سينمايي به نقد و تفسير و قرائت خويش از انديشه‌هاي نظري پرداخته است. او كه مفسري شناخته شده در حوزه روانكاوي لاكاني است، در اين كتاب نيز با بهره‌گيري از آثار ادبي و سينمايي به تفسير آرا و انديشه‌هاي لاكان مي‌پردازد. نگاهي به فهرست موضوعات مطرح شده در اين اثر، رهيافت و نوع نگاه او به لاكان و انديشه‌هاي وي را به خوبي آشكار مي‌كند. وي كتاب را در سه بخش نوشته و هر بخش از چند فصل تشكيل شده است.
از ژيژك به همراه كساني چون آگامبن و آلن بديو به عنوان افرادي در خط مقدم تفكر راديكال معاصر ياد مي‌كنند.«گلين دالي» يكي از شارحان آثار ژيژك كه مصاحبه‌اي مفصل با وي داشته و اين مصاحبه در قالب يك كتاب مستقل نيز چاپ شده، در مقاله‌اي با عنوان « ژيژك: قمار كردن بر سر محال» اين متفكر بزرگ معاصر را اينگونه توصيف مي‌كند: « چيزي كه ژيژك ، در تداوم شكل خاصي از سنت دكارتي، ما را بدان آلوده مي‌كند نوعي شك بنيادين درباره نفس پيش‌فرض‌هاي واقعيت اجتماعي ماست. اما اين خود صرفاً نقطه شروع يك پيوند يا درگيري اخلاقي- سياسي به غايت گسترده‌تر با نوعي كلي‌گرايي راديكال رهايي‌بخش است؛ درگيري‌اي كه قادر است با سرشت روز به روز بازدارنده‌تر سرمايه‌داري معاصر و صور ]روبنايي[ متناظر با آن، يعني پيروي از سياست درست« تكثر فرهنگي» سرشاخ شود.» گلين دالي در ادامه توصيف خود از ژيژك و نظام فكري او مي‌افزايد: « اكنون بيش از يك دهه است كه آثار ژيژك در خط مقدم مباحثات فلسفي، سياسي و فرهنگي قرار دارد؛ از نظريه ايدئولوژي و نقد سوژه‌مندي گرفته تا اخلاق ، جهاني شدن و اينترنت، و از مطالعات سينمايي گرفته تا علوم شناختي ، الهيات، موسيقي و اپرا، حوزه تاثير آراي ژيژك بسيار گسترده است. دخالت‌هاي او در مباحث نظري هنوز هم بسيار بحث برانگيز است و پيوسته نحوه تفكر ما درباره مباحث و ساير موضوعات را دگرگون مي‌سازد. برگزيدن كتابي به قلم ژيژك به معني مواجه با معجوني سرمست كننده از عناصر گوناگون است: پيشنهاد‌هاي جسورانه، سبك و سياقي بديع، درخشان و ماهرانه، و شهامتي فكري كه از حركت ميان قله‌هاي انتزاع مفهومي و ابعاد به ظاهر پست و پر زرق و برق زندگي غريزي و عاميانه هيچ هراسي به دل راه نمي‌دهد.اين سويه دوم ، اما، صرفا در حكم تمريني در زمينه فوران فكري يا آتش‌بازي دماغي نيست، بلكه هدفي بس دقيق‌تر را دنبال مي‌كند.»(اسلاوي ژيژك،گام نو،1384،ص13و14)
با نگاهي به آثار ژيژك مي‌توان به درستي اين گفته پي برد. همين ويژگي خوانش آثار اين نظريه‌پرداز را تاحدودي دشوار مي‌كند، چه آنكه خواننده مي‌بايست از پس مثال‌هاي بي‌شمار او به آثار سينمايي و ادبي در تمامي ژانر‌ها گفته‌هاي او را پيگيري كند.هر مثالي به شكلي آگاهانه انتخاب شده و در ربط مستقيم با مفهوم نظري مورد تاكيد اين انديشمند قرار دارد. ژيژك در گفتگو با گلين دالي درباره دلايل انتخاب اين روش و مثالهايي بي شماري كه در نوشتن هر متني مورد استفاده قرار مي‌دهد چنين گفته است: «در معنايي هگلي، چيرگي بر يك ايده با مثال زدن از آن ممكن مي‌شود، ولي يك مثال هرگز نمي‌تواند به سادگي مثالي از يك مفهوم باشد؛ اين مثال خاص معمولا به شما مي‌گويد كه آن مفهوم چه مشكلي دارد. اين همان كاري است كه هگل در پديدار‌شناسي روح پياپي انجام مي‌دهد. او موضع وجودي خاصي مثل زيبايي‌شناسي‌گرايي يا رواقي‌گري اتخاذ مي‌كند. بعد چگونه آن را نقد مي‌كند؟ با نشان دادن اين كه چگونه نفس به فعليت رسيدن اين نگرش باعث پديد آمدن چيزي بيشتر مي‌شود كه زير پاي آن را سست مي‌كند. از اين جهت، هر مثالي همواره آن چيزي را كه مثال آن است اندكي تضعيف مي‌كند.با اين همه ، پنهان كردن و سركوب جذابيت اين مثال‌ها مي‌تواند انگيزه‌اي ديگر از آوردن آنها باشد. مسئله اين است كه من بي‌شك يك جور خصلت ابرمن‌گونه دارم- در حقيقت، ابرمني اساسي، كه هر لذت مستقيمي براي‌اش ممنوع است. بنابراين فقط وقتي اجازه دارم از چيزي لذت ببرم كه بتوانم خود را متقاعد كنم كه اين لذت به كار يك نظريه خواهد آمد. مثلا من نمي‌توانم از يك فيلم خوب پليسي مستقيماً لذت ببرم؛ فقط وقتي مي‌توانم از آن لذت ببرم كه بتوانم بگويم: « خب، شايد بتوانم از اين به عنوان از اين به عنوان مثال استفاده كنم.» من هميشه در اين حالت تنش به سر مي برم: اين تنش واقعا در سطح زندگي روزمره‌ام تا حدي وجود دارد. من عملاً نمي‌توانم از فيلم‌ها ساده و سر راست لذت ببرم. دير يا زود اين عذاب وجدان به سراغم مي‌آيد كه، مثلاً، يك لحظه صبر كن، بايد يك جوري اين را به كار ببندي.»( همان،628)
با درك اين نكات و آشنايي با پيچيدگي‌هاي نوشتن به سبك اين فيلسوف مي‌توان راحت‌تر با او كنار آمد و در نتيجه از نوشته‌هاي او لذت بيشتري برد. نوشته‌هايي كه در يك تقسيم‌بندي ساده از يك سو شامل مطالبی نظری می شود كه وابستگي وي به دو سنت نظري ايداليسم آلماني و روانكاوي در آنها مشخص است و مقالات و متون ديگري كه به گفته شارحان آثار او ، پيوند ژيژك را با « قلمرو مرموز سياست» نشان مي‌دهند. البته تمامي آثار ژيژك به همين دو حوزه محدود نمی شود. هر بار با كتابي از او مواجه مي‌شويد بايد آمادگي دست و پنجه نرم كردن با موارد متعددي از مثال‌هايي را داشته باشيد كه در ربط مستقيم با مفاهيم نظري بارها در صفحات مختلف عيان مي‌شوند.گاهی یک مثال می تواند چون اخگری ، ذهن را به آتش بکشد.
این مقدمه کوتاه که ذکر شد ، با این اطلاعات اندک نه راهی برای شناخت غولی چون ژیژک پیش روی انسان باز می کند، نه آنگونه که شایسته است اطلاعاتی تازه تر درباره آثار این متفکر بزرگ معاصر در اختیار خواننده می گذارد. اگر این مقدمه را تنها یک گام کوچک برای آشنایی ساده قلمداد کنیم ، یک توصیه ساده دیگر را نمی توان برای شناسایی متفکرانی از این دست نادیده گرفت و آن مراجعه مستقیم به آثار این نظریه پردازان است. خوشبختانه به رغم آنکه سالهای چندانی از آشنایی ما ایرانیان با متفکری چون ژیژک نمی گذرد، چند کتاب از این نظریه پرداز و چند کتاب دیگر نیز درباره آثار و اندیشه های وی منتشر شده که با مراجعه به این آثار بهتر می توان با ابعاد نگرش و وسعت اندیشه چنین فردی آشنایی پیدا کرد.
آنچه ذکر شد فقط یک راهنمایی ساده بود برای بازگشت دوباره به همان جملاتی که در ابتدای این نوشته بدان اشاره شد. تازه ترین اثری که از ژیژک به فارسی ترجمه شده و با مراجعه به آن می توان هم ژیژک را بهتر شناخت هم از طریق تفسیری که وی از آرا و اندیشه های لاکان دارد ، با جنبه های مختلف اندیشه متفکری چون لاکان آشنا شد. « کژنگریستن» آنگونه که در ابتدای کتاب هم ذکر شده، مقدمه ای بر ژاک لاکان است. تفسیر ژیژک است بر لاکان. کتاب از سه فصل تشکیل شده است. ژیژک در این سه فصل 9موضوع مختلف را مورد بررسی قرار داده است.« امر واقعی چگونه واقعیت است»، « کسی هرگز نمی تواند چیز زیادی درباره هیچکاک بداند» به همراه فصل« فانتزی، دموکراسی، بوروکراسی» عناوین فصل های اصلی کتاب را تشکیل می دهد. ژیژک در این سه فصل موضوعاتی چون از واقعیت تا واقعی،امر واقعی و فراز ونشیب های آن، دو راه گریختن از امر واقعی میل،چگونه آنان که گول نخورده اند به خطا می روند و موضوعات دیگری از این دست را را مورد تحلیل و بررسی قرار می دهد. در این قرائت او با استفاده از محصولات فرهنگ عامه پسند با همان شیوه معمول خویش به قرائتی خاص از آراء لاکان می پردازد و تفسیر خویش از اندیشه های او را در برابر دیدگان خواننده می گذارد.
این شیوه قرائت آنگونه که در پیشگفتار کتاب آمده است:« قرائت والاترین بن مایه های نظری ژاک لاکان در کنار و از طریق موارد و مصادیق نمونه های فرهنگ توده ای معاصر» است.در این قرائت ژیژک می کوشد تا به شیوه ای کاملا خاص خود لاکان را به ما معرفی کند. جملاتی که در پیشگفتار کتاب آمده به خوبی روش مورد استفاده ژیژک در این اثر را به ما نشان می دهد:« نه فقط آلفرد هیچکاک ، که هم اینک درباره اش همه همداستان اند که پیش از هر چیز « هنرمندی جدی» بوده، بلکه همچنین فیلم نوار، داستان های علمی تخیلی، رمان های کارگاهی، قصه های رمانتیک بازاری، تا کار های استیون کینگ» مورد اشاره قرار می گیرند.
اما ژیژک با کنار هم نهادن چنین موضوعاتی در این کتاب به دنبال چیست؟ مراجعه به مقدمه کتاب در همان ابتدا راه را تا حدودی برایمان روشن میی کند:« این کار خطیر دو هدف عمده را در نظر دارد. از طرفی ، کتاب حاضر را باید درآمدی برای آشنایی با « اصول عقاید» لاکانی( به مفهوم الاهیاتی کلمه) تلقی کرد. کتابی که می خوانید بی رحمانه از فرهنگ مردمی بهره برداری می کند و آن را چونان ماده ای سهلالوصول برای توضیح نه فقط ابهامات بنای نظری عظیم لاکان بلکه در عین حال جزئیات ظریف تری به کار می گیرد که در برداشت های مسلط دانشگاهی از نظریه های لاکان مغفول مانده است: گسست ها و وقفه هایی که در تدریس او پیش امد، شکافی که او را از قلمرو « واسازی گرایان» پساساختارگرا جدا می کند، و غیره. این شیوه « کج نگاه کردن» یا « کژنگریستن»( looking awry)به لاکان کمک می کند به درک و تشخیص ویژگی هایی که معمولا در « مستقیم» نگاه کردن های آکادمیک از نظر دور می مانند.
«کژنگریستن» با ترجمه مازیار اسلامی و صالح نجفی به فارسی برگردانده شده و از سوی نشر « رخ داد نو» چاپ و روانه بازار کتاب شده است.





اين مطلب سوم آبان ماه در روزنامه جهان اقتصاد منتشر شد.

Sunday, October 04, 2009

خاطره

من بودم و داداش و کودکی ، کوچه آشتی کنان ابوذر بود و محمد حسین پسر همسایه . کودکی بود و دره ای پر دار و درخت آن سوی خانه. درخت توت کهنسال هم بود که دور تا دور آن انار بود. درخت توت سایه اش روی سر همه درخت ها بود. پشت کارخانه برق قدیمی همه بچه های کوچه بازی می کردیم. خاک معمولان رنگش قهوه ای است. از بس قهوه ای است که گاهی به سیاه می زند. این خاک اگر اندکی آب بخورد مثل چسب می شود، همین بود که ما خاک را گل می کردیم و از گل عروسک می ساختیم. عروسک های گلی را کنار می نهادیم تا خشک شوند و آنگاه با مجسمه های گلی بازی می کردیم.پاییز ها گذشت و دره در هجوم توسعه سهم آپارتمانها شد.همان سالی که با اره برقی به جان توت کهنسال افتادند تا یک روز بعد از آن درخت بزرگ تنها تلی شاخ و برگ بریده مانده باشد باید می فهمیدیم که سهم ما از پاییز بارانی و دره سبز برای همیشه از دست رفته است.پاییز آن سال ما دره نداشتیم، درخت توت نداشتیم، انار و زالزالک و خاکی که با آن مجسمه بسازیم نداشتیم. انگار کودکی مان یک شبه رفته بود. بازی کودکی تمام شد و مدرسه و خشکی کلاس درس جای تابستان را گرفت. مهر آن سال، کتاب درس داشتیم. کتاب سارا اگر که زیر درخت توت مانده بود باران معمولان آن را چنان خیس می کرد که اثری از درس و نوشته در آن باقی نمی ماند. درخت را بریده بودند و شاخه ای نبود تا مانع ریزش قطرات تند باران بر صفحات کتاب شود. پاییز آن سال نه درخت داشتیم که سار از روی آن بپرد یا سارا کتابش زیر آن باقی بماند و کتاب خیس شود ، نه دره که در گوشه ای از آن خاک را گل کنیم و از گل مجسمه بسازیم برای بازی بعد از ظهر. پاییز های بعد کودکی نه پشت پنجره باران خورده سپری می شوند نه در کوچه های رعد و برق زده. از کودکی که گذشتیم پاییز پشت سر باقی ماند با بارانی که در شهر ریز ریز می بارد. پاییز این شهر ، پاییز معمولان نیست. نه رعد دارد، نه باران شلاق خورده، نه خاک دارد، نه گل. خاک زیر آسفالت است و برگ زیر پای عابران لگد می شود.پاییز این شهر کلاغ ندارد،اگر دارد انگار چیزی در گلویشان گیر کرده که قار ندارند.پاییز امسال خرمالوی خانه هم خرمالو ندارد.

Thursday, September 03, 2009

با چارلز بوکفسکی و رمان زیبای عامه پسند

من نیکی بلان هستم. ولی خیلی هم مطمئن نباش. ممکن است یک نفری تو خیابون داد بزند: « هی هری!هری مارتل!» من هم احتمالا جواب می دهم: « چیه؟چی شده؟» منظورم این است که می توانم هر کسی باشم. چه فرقی می کند؟ چه اهمیتی دارد؟
من با استعداد بودم.یعنی هستم. بعضی وقتها به دست هام نگاه می کنم و فکر می کنم که می توانستم پیانیست بزرگی بشوم. یا یک چیز دیگر. ولی دست هام چه کار کرده اند؟ یک جایم را خارانده اند، چک نوشته اند، بند کفش بسته اند، سیفون کشیده اند و غیره. دست هایم را حرام کرده ام. همین طور ذهنم را.

چارلز بوکفسکی
عامه پسند
ترجمه پیمان خاکسار
نشر چشمه
ص 16
سال انتشار1388