Tuesday, October 09, 2007

تا از پا در آیی

می شود سکوت، می شود فریاد، می شود اشک و فرومی ریزد بر رخسار همیشه نگران، می شود عشق با غمزه و مویی در شکنج و فریب، می شود بی قراری و بی تابی در شبهای بلند بی خوابی. می شود دوستی تا هیچ کس راه به راز دلش نبرد. نه با رنگ پنهان می شود و نه با واژه به ختم کلام می رسد.نه چون اشک بر زمین سرد می ریزد، نه چون نفس بی اختیار از کنج دل راه به عافیت بیرون پیدا می کند.می شود کلمه، می شود انسان، می شود خدا تا خدای گونه به اختیار در گلویت چنگ بیاندازد و ببردت به این سو و آن سو، به هر آن جا که بخواهد. می شود راز تا در کنج دلت خانه کند.می شود اندیشه، می شود هدف، می شود آرمان که حتا اگر که بخواهی نتوانی از آن گریخت. می شود راه، راهی بی انتها که تا ته آن را رفتن نتوانی . می شود اندوه تا شعله در جانت زند به رسم همیشه.می شود آتش تا خاکستری از تو باقی گذارد. می شود باد تا خاکسترت را پراکنده کند، تا نابودت کند، تا عدم شوی به پاس رنج دیرینت، می شود آب تا موج شود ، تا دریا شود، تا غرق جانت شود، تا از پاروهایت بالا رود، تا تو را در خود گیرد. می شود ناز تا نیازش کنی.می شود آشوب و خود سری تا طغیان کنی، تا از پا در آیی و به پایش در افتی . می شود سکوت تا تو را با هفت جان در بدن به میهمانی مردگان روانه کند. می شود عشق تا لبریزی از جانت برون ریزد و به اشتیاق شعله ای در انتظارشوی .می شود به جان دوست، اگر که زیستن از این گونه نبود.از این گونه تلخ

3 comments:

peakovsky said...

با ما این چنین نکن برادر

shabnam said...

عجب سوزی داشت...

کتایون said...

از پا در آمدیم