Monday, October 01, 2007

اندر احولات سپری شدن یک روز سگی

از صبح دیروز شروع کرده ام به جمع کردن اثاثیه تا امروز جا به جایی دیگری را تجربه کنم. از این سر شهر به آن سر شهر، از این خانه به آن خانه، تجربه خانه به دوشی هر ساله دست از سرم بر نمی دارد. پول های قایم کرده در بالشت به همان اندازه بود که بتوانم با این تورم لجام گسیخته بخش مسکن برای یک سال دیگربا زندگی مستاجری در این شهر خراب شده دوام بیاورم.کتاب ها را در کارتون ریخته ام و دارم به کتابخانه های خالی از کتابم نگاه می کنم. یک روز کامل وقتم را فقط گذاشتم سر بسته بندی کتاب ها. نکته اخلاقی این یک روز هم دستم آمد. اگر مستاجرید کتاب نخرید. گور پدر ادبیات و تاریخ و فلسفه، دیروز من یکی از کت و کول افتادم. تازه این اول عشق است. امروز باید کارگران زحمت کش بیایند و در امر خانه به دوشی این جانب همیاری کنند. بعدش هم که عزاداری مفصلی برای چیدن شان در پیش دارم، بگذریم...وسایل آشپزخانه و گاز و سماور و مبل و تلویزیون و کامپیوتر بخت برگشته بینوا هم باقی مانده اند. جمع کردن این همه وسیله مسخره تک و تنها بدبختی بزرگی است. از شانس احمقم به هر کسی که می شناختم از دوست و آشنا زنگ زدم ،هیچ کدام در دسترس نبودند تا در این لحظات دراماتیک کمی همراهی کنند. یکی در مسافرت بود و آن دیگری میهمانی را ترجیح داده بود. یکی که هیچ شب خدا خوابش نمی گیرد و وقت و بی وقت نیمه های شب ، هر وقت عشق اش بگیرد با زنگ تلفنش همه مردگانم را جلوی چشمم میاورد از بخت من برای اولین بار در طول عمرش ساعت 9 خوابیده بود. از لجم به مادرش گفتم من 10 هزار تومان رشوه می دهم تا بیدارش کنید. مادر بود و دلش نیامد. با خنده گوشی را گذاشتم و با گریه به بدبختی خودم خندیدم.خلاصه که داستانی داشتم.دو روز از محل کارم مرخصی گرفتم تا این شر عظیم را از سر خود وا کنم. تازه با خوش خیالی به بچه های روزنامه گفته بودم که گزارشم را در خانه می نویسم و برایتان آن لاین می فرستم. هم اینجا به همکاران عزیزم اعلام می کنم که بنده غلط بیجا کردم. به بزرگواری خودتان ببخشید و اینجانب را حلال بفرمایید. من الان در کام شیر گرفتار شده ام و ساعت یک نصفه شب صبحانه و نهار و شام را یک جا به اندازه یک بشقاب میل کردم. شما اگر امروز وضعیتم را مشاهده می کردید با این حال زار، فکر کنم چند تا گزارش هم به جای من می نوشتید تا اندکی تسلایم بدهید. یک چیز دیگر خطاب به آن دوستان عزیزی که اس ام اس های حاوی همیاری مرا پاسخ ندادند و به خیال خودشان مرا پیچاندند. نخیر عزیزان، این جانب اگرچه گرفتار توفان شده ام اما بلاخره سهمی از ساحل آسایش نصیبم می شود. آن وقت من می مانم و شما یاران و دوستان و آشنایان نزدیک و دور که حسابهایی را با هم تسویه کنیم. الغرض امشب را خوب به ریش اینجانب بخندید. اما در تعجبم که چرا این کار را با خود می کنید، شما که می دانید بنده دستی دور در پیچاندن دارم، آیا از کرده خود نادم و شرمسار نیستید و نمی دانید که گذر پوست به دباغخانه می افتد. اگرشرمسار هستید که هستید و پوستتان قرار است به دباغخانه سری بزند تا چند ساعت دیگر از امروز هم بنده همین آش و کاسه و کاسه را دارم، می توانید حضور سبز به هم برسانید و اندکی از آلام اینجانب را تخفیف بدهید

4 comments:

كتايون said...

عجب تهديدهايي كرديد. به گمونم يه ده دوازده نفري براي همياري حضور سبز پيدا مي كنند!!!

لیلا said...

واقعا درک می‌کنم شما رو
خیلی سختِ
به هر حال من حاضرم به همراه دوستان ـ که همگی در کار اسباب‌کشی تبحری ویژه دارندـ، به کمکتان بشتابم
البته به شرط این‌که هر کتابی را که خواستم، بردارم

هوشنگ said...

داوود جان
متاسفم که این اتفاق برایت افتاده. کاش من تهران بودم و می اومدم کمک ات. شاید می تونستم اون سی دی موسیقی لری را هم ازت بگیرم...یادت که نرفته؟

آذین said...

:))
خدا صبرتان دهد