Saturday, October 18, 2008

برای پدربزرگ

پدربزرگ برایمان خوابهایمان را آورد، عطرگلها و پرواز پروانه رانشانمان داد، رد بادها را گرفت، یال اسبها رانوازش کرد. کوهها را دید.بابونه و آویشن را نشانمان داد، از گرگها گفت و انجیر در باغهایمان کاشت. پدر بزرگ آوازها خواند، رودخانه را که جاری بود رام دست های خود کرد. باران که بارید، آب در کشتزارها جاری شد. پدر بزرگ رد شکار را گرفت و کبک ها را به سرزمینمان آورد. هوای کوچ ایل که می شد، پدر بزرگ گله را هی می کرد تا به خاک سبز برسیم. پدر بزرگ خار غلتان ها را بر می داشت.شیر و عسل برایمان می آورد.در زمین هایمان درخت کاشت.بعدها پیچ جاده را که رد می کردیم باغ پدربزرگ رو به روی ما بود. خاکی جاده را از سمت راست که می رفتیم وارد باغ می شدیم. باغ بزرگ بود. انجیر ها را انتهای باغ کاشته بود. روی شیبی که به دره منتهی می شد. انجیر ها روی سر شاخه های ترد در هوا تکان تکان می خوردند. رسیده ها درشت و سیاه می شد و اگر دیرتر چیده می شد یا خودشان هوس فرود آمدن بر روی زمین به سرشان می زد یا خوراک گنجشک ها و دیگر پرندگان می شدند. پدر بزرگ به عادت همیشه پیش می آمد و یکی یکی با همه احوال پرسی می کرد. عادت داشت پیشانی همه را ببوسد. بعد می رفت تا بساط چای هر روزه اش را آماده کند. آلاچیقی داشت که درست زیر درخت شاتوت بنا شده بود. یک طرفش را با پرده ای حصیری بسته و گلهای پیچک را آنسوی حصیر کاشته بود تا در حصیر بپیچند و بالا روند. این سوی حصیر سایه می افتاد تا آفتاب مرداد کاری از پیش نبرد. سمت دیگر آلاچیق درختهای سیب داشت تا با جوی آبی که از کنارشان رد می شد خود را سیراب کنند. باد که می وزید، از روی آب رد می شد ، هوای خنک در آلاچیق پیچ و تاب می خورد.دست های پدربزرگ پینه بسته بود.شیار هایش شبیه شیارهای خاک بود وقتی که تشنه می شود. باغ پدربزرگ همان بود که با دیدن درختان پر از میوه اش باید هوش از سرت می ربود. پدر بزرگ اما حضور حیات در رگ های باغ بود. وقت هایی که نبود باغ هم نبود. باغ برایمان در حضور او بود که معنا پیدا می کرد. وقتی که از سرشاخه ها بالا می رفتیم، وقتی که پاهای کوچکمان را بر شاخه ها می گذاشتیم تا دستمان به انجیرهای درشت برسد، فقط پدر بزرگ بود که شیرینی حضورش در ذهنمان باقی می ماند.پدربزرگ رفت و باقی ماجرا ماند. حالا هر بار که پاییز می شود، پدر بزرگ از کوهستانها پایین می آید. با آرامش مردگان در باغ قدم می زند و ردی از خود می گذارد. با خود باران می آورد،کندوی عسل می آورد، بلوط می آورد،یال اسبها را نوازش می کند و دوباره در گریز مه گم می شود.

3 comments:

nasrin said...

یاد ده و آبادی پدر انداخت مرا در غرب کشور جایی که از ماشین پیاده شده نشده عشایر دوغ محلی تعارف مان می کردند و سیاه چادراشان بوی پهن بوی نان تنوری تازه می داد و لالایی زنی شلیته پوش بچه در بغل که با زبان شیرین کردی تعارف می کرد برویم داخل .

Anonymous said...

جای همه پدر بزرگها خالی

سام said...

يادش به خير پدر بزرگ
با قوري چاي و بوي علف
كنار مزرعه

و باز يادش به خير پدر بزرگ
با بوي سيگار هما بيضي و مداد و جدول هميشه در دستش
روزها را بي‌اميد شايد طي مي‌كرد روشن بين فردي از طايفه اي كه نسلش رو به انقراض رفت