Thursday, October 16, 2008

دو گام به پس

همیشه میان آنچه که در نوشته ها توصیف می شود و آنچه که در دنیای واقعی در جریان است فاصله ای وجود دارد.حتی اگر نویسنده خود را ملزم به وفاداری به تمامی نشانه های جهان واقعی بداند، باز یک جای کار می لنگد. این البته یکی از خصوصیات نوشتن در حوزه ادبیات است. ادبیات به معنای کلی.این تفاوت به هر حال وجود دارد و تن دادن به آن هم به نوعی تبدیل به یک عادت شده است. عادتی البته خوشایند که نویسنده و مخاطب هر دو آن را پذیرفته و از آن لذت هم می برند. با این حال به نظر می رسد که پذیرش این عادت و تن سپردن به آن، کلیشه هایی را هم به وجود آورده که پرهیز از آن کار دشواری نیست. من یکی که دیگر از مواجهه با برخی از این کلیشه های رایج که از فرط استفاده حالتی نخ نما پیدا کرده خسته شده ام.یکی از این کلیشه ها به نظرم کلیشه نخ نمای کافه هایی است پر از دود سیگار و همهمه مشتری ها و نوای موسیقی که محیط را در بر گرفته است. دود سیگار هم که طبق معمول بلند شده و یا به شیشه بخار گرفته چسبیده یا در فضا معلق است.انگار که باید از خواندن چنین صحنه هایی دلمان غنج بزند که« وای چه جای معرکه ای...»به نظرم حضور در هیچ مکانی مزخرف تر از حضور در چنین کافه هایی نیست. فضایی کوفتی که به گند دود سیگار آغشته شده و اجازه نفس کشیدن به آدم نمی دهد. تازه به این محیط مزخرف، حضور پر تعداد مشتریانی را هم اضافه کنید که آنقدر بلند بلند با هم صحبت می کنند که اجازه شنیدن همان صحبت ها را از یکدیگر هم می گیرند. موسیقی کافه دار را هم به این معجون اضافه کنید تا بهتر به حس حضور در چنین مکان سرسام آوری پی ببرید. آنوقت نویسنده عزیز جوری به توصیف چنین فضایی می پردازد که انگار رویایی ترین مکان دنیا بوده است . پر از آرامش و سکوت و از این جور حرفهای بی خود. تازه فرصت هم پیدا کرده آنجا فکر کند و بنویسد و دنیایی رمانتیک خلق کند.قدری خلاقیت به خرج دادن هم چیز بدی نیست. حالااینکه جایی در داستانی یا رمانی نویسنده ای چنین فضایی برای خود ساخته و خوب هم از کار در آمده که دلیل نمی شود در همه نوشته ها هی برویم سراغ این کافه های کوفتی پر دود و سر و صدا.

1 comment:

nasrin said...

تصمیم گرفتم داستانی را شروع کنم .از فضا و شخصیت های چنین آدم هایی (گی ها و لزبین ها) هیچ نمی دانستم این بود که عزمم را جزم کردم و پرسان پرسان از این و از آن فهمیدم یکی از پاتوق های اصلی شان کجاست.رفتم .رفتم. رفتم.خواستم داستانم با عناصر واقعی توام باشد تا باور پذیری اش ممکن شود حالا وسط راهم کلافه از این همه مجله ی مربوط به اینها و سرخوردگی و به قول جلال الخ گاهی فکر می کنم: نسرین نمی توانستی بی اینکه یکی از اینها را ببینی بنویسی ؟
احتمالش زیاد است که رها کنم .چیزی که می خواهم بنویسم خوب از آب در نمی آید .
نمی دانم یک چنین نویسنده ای چطور می تواند در چنین فضایی بنویسد؟ خیلی غیر واقعی است و البته یک توجیه هم دارد مگر کل هنر یک دروغ بزرگ نیست .مگر هر چه دروغ مبالغه آمیز باورش سهل تر نیست.