Friday, May 09, 2008

داستان تلخی این روزها

نوشتن این روزها برایم دشوار شده است. در یک کلام، تلخم. در این تلخی نابهنگام هوس نوشتن به سراغم آدمده است. موضوعات زیادی است که دوست دارم درباره شان بنویسم ولی دست و دلم به نوشتن نمی رود. دلم می خواهد ماجرای امروز را در مترو بنویسم، ولی حین نوشتن دل و دستم نا تمام می ماند. می خواهم حسم را از دیدن فبلم هایی که روز گذشته دیده ام بنویسم ،اما آنقدر تلخم که حسم به نوشتن راه نمی برد. می خواهم راجع به تازه ترین کتاب هایی که دیده یا خوانده ام بنویسم، باز هم در می مانم. حتی الان که دارم یک مویسقی بسیار زیبا را می شنوم دوست دارم راجع به همین موسیقی چیزی بنویسم، باز هم نمی توانم. در این نتوانستن چه حکمتی نهفته است، نمی دانم.تلخم، تلخی بیهوده ای تمام وجودم را در بر گرفته است. دوستانی داشتم که اکنون نیستند، خاطراتی داشتم که به وقت اندوه به آنها پناه می بردم. عجیب تر آنکه خاطره نیز اکنون راهی به رهایی نمی برد. با خود فکر می کنم؛ پیر تر شده ام.در تنفس هر روزه ام نقصی است که خود آن را حس می کنم.عجیب تر آنکه به شدت نیازمند هم صحبتی انسانی هستم که دغدغه فقر و درد و بیکاری و عشق و محبت نداشته باشد،دغدغه جنگ و وحشت و طلسم و زلزله نداشته باشد. در یک کلام، بی پناه تر از همیشه ام.

2 comments:

پونه بريراني said...

آقاي پناهي سلام...نمي‌شناسم شما را اما كلمات‌تان به نظرم آشنا آمد و جسارت مي‌كنم تا بگويم كه مي‌فهمم چه مي‌گوييد...مي‌فهمم حال شما را....اين عبارت....عبارت "پيشنهاد مي‌كنم" يك جور برايم غريب و نچست است اما خب نمي‌دانم چه‌طور بگويم...خيال كنم اگر رها كنيد خودتان را و هرچه دل‌تان مي‌خواهد بي آداب و ترتيبي بنويسيد كلمات خودشان راه‌شان را پيدا كنند. و اين يكي را اطمينان دارم كه تنها پناه آن‌طور كه شما مي‌خواهيد كلمات هستند.با كلمات خلوت كنيد...من حتا خيال مي‌كنم ادبيات به ما نياز ندارد...مهم نيست داستان يا نقد يا نظريه بيرون بدهيم.....اين همه فقط براي اين است كه بشود زنده بمانيم و نفس بكشيم

Anonymous said...

me too! may friend!