Friday, May 16, 2008

عشق در زمان وبا


دارم کتاب« عشق در زمان وبا» اثر بی نظیر « گابریل گارسیا مارکز» را می خوانم. اثر این رمان بر روح و روان آدم همچون طعم عسل و بوی صمغ کاج های وحشی در هوای رم کرده ی یک بعد از ظهر پاییزی است که نم بارانش با ابرهایی متراکم بر صورت آدم می نشیند.این« محمد مطلق» عزیز آنقدر از این رمان تعریف کرد که از دیشب ،کتاب را از قفسه کتابخانه بیرون کشیدم و شروع به خواندنش کردم.فعلا راجع به ماجرای عشق عجیبی که در کلمه به کلمه این اثر بزرگ گنجانده شده و برای رسیدن به نتیجه آن، پنجاه و سه سال و هفت ماه و یازده روز و شب وقت لازم است، چیزی نمی گویم. بیش از صد صفحه از اثر را خوانده ام و هنوز زود است تا درباره نتیجه ای که نمی دانم سخن بگویم. همین قدر بگویم که« مارکز» بزرگ با ترفندی خاص خود در انتهای فصل نخست چنان غافلگیرتان می کند که اصلا انتظارش را نداشته اید. یعنی همانجا که احساس می کنید رمان دارد به فرجامی عجیب گرفتار می شود و زودتر از موعد به پایان می رسد ، راوی قدرتمند عنان کلمه و کلام در دست، شما را به جهانی دیگر پرتاب می کند. این است قدرت خیره کننده ادبیات. شب و روزتان را به کلمات بسپارید.مارکز به عادت خاص خود در صفحه صفحه این رمان آنچنان توصیفات عجیبی دارد که ناچار از بیان چند جمله از آن توصیفات هستم. البته ناگفته نماند که در رساندن معنای دقیق این توصیفات بی نظیر مدیون ترجمه « بهمن فرزانه» هستیم که بعد از چاپ چند ترجمه از این رمان، این اثر را با ترجمه دقیق تری به بازار کتاب فرستاد.
در فصل دوم، صفحه 101 این رمان، هنگامی که «فرمینا داثا» در کلیسا به ناگهان با « فلورنتینو آریثا» مواجه می شود، توصیف مختصر مارکز از وضعیت این برخورد چنین است: « چون روی نیمکت کلیسا بین پدر و عمه اش نشسته بود. تمام سعی خود را به کار برد تا بر خود مسلط شود و نگذارد کسی متوجه آشفتگی حالش شود. ولی در آن ازدحام خروج از کلیسا، در آن سیل جمعیت چنان او را نزدیک به خود حس کرد، چنان واضح تر از بقیه بود که بی اختیار با نیرویی مقاومت ناپذیر، همانطور که از وسط کلیسا به طرف در خروجی پیش می رفت سر خود را به عقب برگرداند، و آن وقت در دو وجبی چشمانش، دو چشم دید که از یخ ساخته شده بودند، چهره ای کبود و لب هایی که از وحشت عشق سنگ شده بودند.»
اما بخوانید این قسمت کوچک را که اولین مواجهه جدی میان این دو تن صورت می گیرد. همانجا در صفحه 104 که « فلورنتینوی» بخت برگشته از« فرمینا» می خواهد که نامه عاشقانه او را از وی بگیرد و بخواند. «فرمینا» در موقعیت دشواری قرار گرفته است: « فرمینا داثا قبل از این که به چهره او نگاهی بیندازد، با نگاهی مدور اطراف خودرا نگریست و دید که خیابان ها در آن حرارت خشکسالی همه متروک هستند و باد برگ های مرده درختان را در خود می پیچد و همراه می برد.
گفت: « نامه را به من بدهید.»
اما یک توصیف عجیب از حالت یک عاشق نزار به زمانی مربوط می شود که فلورنتینو خسته از عشق عذاب آور به توصیه یکی از دوستان شبها به میکده های اطراف بندر پناه می برد و بر خلاف دیگرانی که عشق اضطراری را در اتاقک های مسافرخانه ها می جویند، وقتی اندوهش شدت می گیرد...بخوانید: « هر وقت اندوهش شدت می گرفت به آنجا می رفت، در یکی از آن اتاقک های خفقان آور می نشست، در را به روی خود قفل می کرد و کتاب های شعر و رمان های مبتذل عاشقانه گریه دار می خواند. رویاهایش طرح تیره رنگ پرستوها را در لانه های روی بالکن بر جای می گذاشت...» و بعد ادامه ماجرا در جایی دیگر: « سالهای سال بعد ، وقتی سعی می کرد شکل واقعی محبوبه ای را به خاطر بیاورد که با کیمیای شعر به صورت دلخواهش در آمده بود، موفق نمی شد. نمی توانست تصویر او را در غروب های پاره پاره شده آن زمان بازسازی کند؛ نه حتی موقعی را که زاغ سیاه او را چوب می زد، آن ایامی که مشوشانه در انتظار جواب اولین نامه اش بود. ولی باز هم او را می دید که در نور کور کننده ساعت دو بعد از ظهر نشسته است؛ در جایی که در تمام فصل های سال بهار بود.تنها دلیلی که باعث شده بود در ارکستر لوتار توگوت، در گروه آوازه خوانان دسته جمعی، تکنواز ویلون باشد، این بود که ببیند پیراهن محبوبه اش چگونه با ارتعاش صدای آواز دسته جمعی، تکان می خورد و موج می زند. ولی درست همان مدهوشی کارها را خراب کرد.آن موسیقی آرام و صوفیانه اصلا با آشوب درونی او هماهنگ نبود. برای این که هیجانی در آن موسیقی به وجود بیاورد، با ویلون والس های عاشقانه زد و لوتار توگوت مجبور شد از ارکستر بیرونش کند. در همان ایام بود که شروع کرد به خوردن گل های گاردنیا که ترانزیتو آریثا در گلدان کاشته و در گوشه های حیاط گذاشته بود. به این شکل با خوردن آن گلها با طعم فرمینا داثا آشنا شد.»
نمی توانم تمام کتاب را اینجا و یک جا برایتان بنویسم. 542 صفحه خیره کننده در پیش است که قرار است تا ابد ادامه پیدا کند.
« عشق در زمان وبا» را« بهمن فرزانه» ترجمه و نشر« ققنوس » آن را چاپ و روانه بازار کرده است. سال انتشار، سال 85 است و قیمت پشت جلد آن هم 6500تومان می شود.الته اگر به چاپ های دیگر رسیده باشد احتمالا قیمتش فرق کرده است.

2 comments:

سام said...

سلام بر دوست گرامي
شايد سال 76 بود كه اين رمان فوق‌العاده را خواندم مسحور شدم اما مترجم ان را عشق سال‌هاي وبا ترجمه كرده بود و متاسفانه يادم نيست كه مترجم كي بود ولي بي‌ترديد از مترجمان مشهور زمانه بود
و البته ترجمه استاد فرزانه رو خيلي دوست ندارم
البته اين نظر من است و شايد اين اثر را خوب ترجمه كرده باشند

سام said...

و البته نكته مهم ديگري مي‌خواستم اضافه كنم كه زنگ تلفن آن را از يادم برد
ماركز يك روزنامه نگار بوده و بنابراين فن گزارش نويسي را آموخته (بگذريم در ايران بسياري اين عنوان را دارند و گزارش نويسي نمي‌دانند) و از قضا كتاب‌هايي كه با عنوان گزارش نوشته و كوتاه‌تر از عشق سال‌هاي وبا و صد سال تنهايي است به خودي خود قدرتمند و جذابت هستند اما در ايران ناديده گرفته شده‌اند از جمله گزارش يك آدم ربايي يا گزارش يك قتل