Sunday, August 03, 2008

در باب داستان


برای تجسم ریشه های داستان گویی باید برای خودمان داستانی تعریف کنیم. کسی،جایی،زمانی به فکرش رسید که بگوید:« روزی روزگاری»، و با این کار، در ذهن شنوندگانش شعله های تخیل را روشن کرد. قصه از تکه پاره های تجربه به هم بافته شد و اتفاقات گذشته و حال را به هم پیوست و هر دوی آن ها را به دل قالب رویای امکانات و احتمالات ریخت. وقتی شنونده ها آغاز را می شنیدند، خواستار میانه و بعد پایان آن بودند. داستان به نظر نوعی حس زمان، تاریخ و زندگی آن ها را در خود داشت. داستان هدیه و موهبت رب النوع ها به انسان فانی بود تا بتواند جهان را به اندازه خیال خویش معنا کند. و هنگامی که جن داستانگو از غارش بیرون می آمد، دیگر بازگشتی در کارش نبود.



درباب داستان
ریچارد کرنی
ترجمه سهیل سمی
انتشارات ققنوس
ص14

4 comments:

شلوغ پلوغ said...

چه تعریف و توصیف زیبایی.ما زنده ایم به داستان گویی.یک دنیا کلمه ی فاجعه امیز داریم.مطلبی نوشتم با عنوان " ماهنوز محتاج قصه ایم"خوشحال میشم بخونیش

mina said...

سلام
از اين‌كه اين‌همه بسته فرهنگي داري خيلي ذوق مي‌كنم
توي همين راه روي همين خطي كه مي‌روي


مينا

vahme sabz said...

داستان هدیه و موهبت رب النوع ها به انسان فانی بود تا بتواند جهان را به اندازه خیال خویش معنا کند.

خیلی جالب بود .

نسرین مدنی said...

شاید به تفسیر بیاید اما باور نه .من دو رو را می خواهم نه یک رو که رویی دیگر در پسش پنهان است آقای داوود پنهانی