Saturday, August 29, 2009

شعر

نه اینکه شب ها فقط بنشینم و به صدای موسیقی غریبی گوش کنم که آواز ندارد و از تماس انگشتان دستی نا شناس بر دکمه های پیانو ساخته شده است . نه اینکه فقط نشسته باشم پشت این میز و زل بزنم به کتاب های نخوانده . این شب هایی که سحر می شوند شعر هم دارند، کلماتی که بعد از هر بار خواندن انسان را دیوانه خود می کنند. بعضی جملات را هزار بار با خودم زمرمه می کنم . یکی مثل این جمله:« وطن بسته به تصادف مهاجرت ها و نانی است که خدا می دهد» از شعری که « ماریو دوآندراده» برزیلی سروده با نام « شاعر پسته کوهی می خورد».
شعر که باشد، خاطره های رم کرده هی می آیند. بعد شب ها همین می شوند که من دارم . خسته هم که باشم از رسیدن صبح هراسی ندارم.شبهایی که با کلمه و کلام پر می شوند، شبهایی دیگرند با باران و رعد ناگهانی آسمانی که جلوه پاییزش را نمایان کرده است. اینجا در این خانه ، شعر هست، باران هست و درخت خرمالویی با برگ های خیس...

2 comments:

behnaz said...

من شبها را می گذرانم به امید آمدن صبح و یافتن سرزمین گم شده ام... اما نیمه های شب صدای لالایی های باد، خوابم می کند و... شب را هم که از دست بدهی، دیگر صبحی در کار نیست

نسرین مدنی said...

توی تمام این روزها یا این دوماه اخیر ، آدم پریشان تمام وبلاگ نویسانی می شد که به نوشته شان الفتی داشت. به وب شما که سر می زنم با این پرسش می رفتم یعنی چی شده؟گرفتنش؟تو راهپیمایی ؟ کجا ؟چه جور؟
می بینید .تصور نمی کنم به روز شدن وب تان در این دو ماه اخیر ،آدم را تا آن حد خوشحال کند .من منتظر به روز شدن بودم.
به روز شدن یعنی اینکه وب نویس خوب است. یعنی اینکه هوا را بو می کشد .یعنی اینکه زنده است .زنده و از هوایی که تو بو می کشی بو می کشد و از همان خیابان کریمخان که تو می روی تا گاهی کتابی بخری از نشر چشمه، عبور می کند و می رود.
چقدر خوشحالم که خوبید. چقدر.