Monday, January 12, 2009

برف که ببارد


اینکه تو باشی و برف باشد و خیابان باشد و هوا سردی خود را بریزد بر فرش خیابانی که سالهاست نه برف دیده نه قدم هایی که یادگاری اش شود، آرزوی دوری نیست. همان شب است که قدم هایمان روی برف ها جا می ماند، که زل می زنیم به دل شب و خیابان و برف را انکار می کنیم و بعد هی قدم می زنیم، قدم هایی که مال ماست و شبی که برف دارد و بزک. که ساعت کوتاه است و خیره می شویم به چند جوانی که ایستاده اند سر یک کوچه و زل زده اند به رد شدن بی دلیل خودرو هایی که سر می خورند روی شب برفی و خیابانی که قندیل قندیل یخ بسته برف روی شانه های صبورش . بی تابی شب بی دلیل سرما ادامه دارد توی کوچه های همین اطراف هر طرف که من و تویی هست و قدمهایی که رد می شوند با نفس های ابر. خیره می شویم به برف ساکت و خیابان و کوچه ای که در امتداد شب چراغی دارد و خانه هایی که در سکوت شب و برف رج به رج، دیوار به دیوار هم شده اند.چه شبی است برف که ببارد و قدم که ردش بماند به یادگار تا صبح که برف می لغزد و سر می خورد و آب می شود بر تصویر خیابان. چه شبی است ، برف که ببارد و نفس که بماند چند ثانیه در آسمانی که سرما دارد و مردمانی که بی تاب و بی دلیل به برف ها که هی می ریزند بر پشت کوچه خیره می شوند. چه شبی است برف که ببارد و من و تو در قدمهای هم بر برف دقت کنیم و بعد زل بزنیم به دورهای خیابان که تا فردا صبح اش خاطره ای می شود برف و ردی که از من و تو و چند همسایه مانده روی شانه های ظریف اش . چه شبی است ، برف که ببارد...

8 comments:

بهناز said...

برف که می بارد،آسمان هم سرخ می شود از اشک های یخی اش... من و تو گم می شویم در سپیدی ها چا که ما بی رنگیم
من دوستی دارم که می خواست برف ها همین طور ساکت و بدون رد پا بمانند تا بدانیم سپیدی چه معنی ای دارد؛ سپیدی مطلق بر همه جا حتی صندلی ها، حتی قلبها

وهم سبز said...

"barf tekehaye khod koshiye yek abr ast.. "

Anonymous said...

واژه ها تراوش مي شوند تا جمله هاشكل گيرد و پيامي از خلال آنها روح آدمهاراصيغل دهد.وارد ايستگاهي شده ام كه در آن واژه ها بوي صداقت مي دهند و پاكي .چرا كه من حقير ،كويري ام ومي فهمم در دل اين پيچيدگي هاي پر غل وغش شهري اين واژه در كدامين سراچه ها فرود مي آيد؛هر چند كه مي دانم در بسياري جهات ناپخته ام.از ياد نمي برم آن لحظه هاي حضور در "ايران"را كه به من آموختي تجربه هاي گرانسنگت رابراي خبرنگار شدن..
از فرصت استفاده مي كنم ومي خواهم از شما تا سري به وبلاگم(www.teshakolha.blogfa.com) زنيد وآن راارزيابي كنيد وبفرماييد كه آيا مي توانم اين را به سايتي روزمره تبديل كنم.
سپاسگذارم
بهمن آبادي.

ایمان. الف. خلیفه said...

نوشته های شما را می خوانم و لذت می برم. لینک شما را هم گذاشته ام. به خانه ی اجاره ای ما سری بزنید
http://chortekootah.persianblog.ir/

mona said...

دوست دارم این همه آرامشی رو که پشت نوشته های این وبلاگه...

وارش said...

عاشقانه هاي خرگوش و آدم برفي .....
خرگوش : مي تونم يه گاز از دماغت بزنم ...؟؟؟

حسین جعفریان said...

نمیخواهید آپ کنید ؟خیلی وقت است ...
استاد زودتر مطلب جدید تر بگذارید

mina sh said...

پاسي از شب رفته بود و برف مي باريد،
چون پرافشان پري هاي هزار افسانه اي از يادها رفته.
باد چونان آمري، مأمور و ناپيدا،
بس پريشان حكم ها مي راند مجنون وار،
بر سپاهي خسته و غمگين و آشفته.