برف ميبارد. آنقدر كه اگر چند لحظه در پياده رو بماني ميشوي آدم برفي.اينجا پشت پنجره كه ايستادهام شهر تا دورها سفيد شده است و نقش برفها آرام و دلنشين بر زمين حك ميشود . حالا ميتوان زمستان را حس كرد. ميتوان حضورش را در كنار خود ديد. اين هم براي خود حكايتي است.بايد رفت و زير برف ها قدم زد
خواب دیدم که جادوگری شدهام
-
*خواب دیدم که جادوگری شدهام*
نگاهی کوتاه به* خرگوش سیاه، خرگوش سفید *(شهرام مکری)
*نسخهٔ اولیهٔ این یادداشت را پیشتر به انگلیسی منتشر کرده بودم. در ...
2 weeks ago


No comments:
Post a Comment