برف ميبارد. آنقدر كه اگر چند لحظه در پياده رو بماني ميشوي آدم برفي.اينجا پشت پنجره كه ايستادهام شهر تا دورها سفيد شده است و نقش برفها آرام و دلنشين بر زمين حك ميشود . حالا ميتوان زمستان را حس كرد. ميتوان حضورش را در كنار خود ديد. اين هم براي خود حكايتي است.بايد رفت و زير برف ها قدم زد
من عاشق دلهدزدها هستم
-
*من عاشق دلهدزدها هستم*
دو سکانس اول و آخر *من عاشق دلهدزدها هستم* تقارنی جذاب و خودآگاهانه
میسازند؛ دو سکانسی که در هر دو، سکس و دزدی به هم گره میخ...
2 days ago


No comments:
Post a Comment