برف ميبارد. آنقدر كه اگر چند لحظه در پياده رو بماني ميشوي آدم برفي.اينجا پشت پنجره كه ايستادهام شهر تا دورها سفيد شده است و نقش برفها آرام و دلنشين بر زمين حك ميشود . حالا ميتوان زمستان را حس كرد. ميتوان حضورش را در كنار خود ديد. اين هم براي خود حكايتي است.بايد رفت و زير برف ها قدم زد
هیچ
-
این همه خون برای هیچ. برای نفرت و غرور و حماقت و هیچ. برای آرزو و امید و
توهم و هیچ. برای کوتاهی عمر و بلندای تاریخ و هیچ. برای خواب دیروز و سراب
فردا و ...
2 months ago


No comments:
Post a Comment