تو ، تو و بساط هر روزه آرزوها بر پياده رو خالي، تو و نانات،تو و خانهات بر بلندا، تو و خانهات بر آلاچيقي در دشت، تو و هر جاي دنيا كه خانه داري ، تو و شهرت كه مي رود و روز به روز دور تر ميشود از ما. تو و صاعقهاي كه هر روز بر شانههاي نحيفت ميزند. تو و زمين زير پايت، تو و قدمهاي محكمت، تو و انگشتان ظريفت، تو و انگشتان پينه بستهات، تو و انگشتان زمختت. تو هر جور كه هستي، تو و زخمهاي مانده بر دلت، تو و آدمهاي شهرت، تو و گريز از روزمرهگيات، تو و اشكهايت، تو و واژههايت، تو و كتابهايت، تو و كتابها، تو و سينما و آلپاچينو و رقصيدن به خاطر زيستن، تو و خواهش مرگ. تو و گريستن و اعتراض كردن و بريدن و ايستادن. تو و هر جور كه هستي، تو و هر جور كه ميخواهي باشي. تو وقتي كه شادي، وقتي كه غمگيني، وقتي كه معترضي، وقتي كه حرف ميزني، وقتي كه سكوت ميكني، وقتي كه ميجنگي،وقتي كه افسرده ميشوي. تو، وقتي كه شعر ميخواني، وقتي كه ذوق ميكني،وقتي براي يك لحظه ، فقط يك لحظه ستايش ميشوي.
خواب دیدم که جادوگری شدهام
-
*خواب دیدم که جادوگری شدهام*
نگاهی کوتاه به* خرگوش سیاه، خرگوش سفید *(شهرام مکری)
*نسخهٔ اولیهٔ این یادداشت را پیشتر به انگلیسی منتشر کرده بودم. در ...
2 weeks ago

No comments:
Post a Comment