Saturday, April 26, 2008
زیباترین اس ام اس
تو زندگی ما آدما یه لحظاتی هست که نه با خوندن کتاب، نه با دیدن فیلم، نه با صحبت با دیگرانی که به هر طریقی تحت تاثیرمون میذارن نمی تونه پر بشه.اما تو همین مواقع یه اتفاقی میتونه شما رو به هم بریزه. این به هم ریختن به معنی این نیست که شما دچار بحران روحی و از این حرفا شدین، بیشتر به معنی یه فرصته که فکر کنین، تامل کنین و از این حرفا...من حالا تو این وضعیت قرار گرفتم. اینکه چه فکری به سراغم اومده و چه جوری تحت تاثیر قرار گرفتم هم یه چیز شخصیه و به نظرم اونقده مهم نیست که برای دیگران بازگو بشه. اما به نظرم رسید که علتش رو با دیگران میشه مطرح کرد. این دنیای اس ام اس هم دنیای جالبیه که میشه درباره اش مطالب زیادی نوشت. همیشه از این که یه اس ام اس میاد رو موبایلم برای خودم به شخصه این حس رو تجربه کردم که نا خودآگاه بازش کنم و ببینم چی نوشته، حتا اگه اس ام اس تبلیغاتی باشه. در خیلی از موارد جوابی ندارم.حتا اگه از طرف یه دوست باشه .اگه حالم خوب باشه جواب میدم،اگه نباشه ممکنه چند روز طول بکشه تا جواب بدم. خیلی وقتا هم شده جوابی نداشتم.این یه حس شخصیه. اما الان یکی از دوستام یه اس ام اس رو برام خوند که به نظرم ادبی ترین اس ام اسی بود که تا حالا دیده و شنیده بودم. این هم البته نظر شخصیه منه، شاید دیگران با این نظر موافق نباشن اما ترجیح خودم این بود که حس خوندن این اس ام اس رو با دیگران در میون بذارم. توضیح اضافی ندم. اس ام اس این بود:
مهربانی را وقتی دیدم که کودکی،خورشید را در دفتر نقاشی اش سیاه کشید تا پدر کارگرش زیر نور آفتاب نسوزد
Sunday, April 13, 2008
درباره رودهای ژرف اثر خوزه ماریا آرگداس
«مصطفی مفیدی» مترجمی که پیش از این با ترجمه آثاری از کارلوس فوئنتس، خولیو کورتاسار و ارنستو ساباتو نام خود را به عنوان یکی از مترجمین آثار ادبی آمریکای لاتین به ثبت رسانده بود، این بار اثری از «خوزه ماریا آرگداس» را ترجمه و روانه بازار کتاب کرده است. این اثر « رودهای ژرف» نام دارد و توسط انتشارات« نیلوفر» چاپ شده است.خوزه ماریا آرگداس نویسنده ای پرویی است و در انتهای همین اثر، مترجم نقدی از ماریو بارگاس یوسا دیگر نویسنده بزرگ پرویی را بر این اثر نیز ترجمه کرده که در پی گفتار اثر آمده است.به گمانم این کتاب اولین رمانی باشد که از این نویسنده یعنی «آرگداس» به فارسی ترجمه و روانه بازار می شود.آرگداس در روند کاری خود در سه حوزه نوشتاری یعنی رمان، شعر و گزارش های قوم شناختی فعالیت کرده است.« یوسا» در نقدی که بر این اثر نوشته چنین آورده است: « رشته ارتباطی که وقایع این کتاب حسرت بار ، و گاه شور انگیز را به هم می پیوندد خاطرات کودکی است آزار دیده از اصل و نسب دوگانه خویش، کودکی که در دو جهان متخاصم ریشه دارد.پسر سفید پوستان، بزرگ شده نزد سرخپوستان، و بعد بازگشته به جهان سفید ها...او این امتیاز را نیز دارد که تضادی غمبار را بین دو جهان بیگانه که یکدیگر را نفی می کنند و نمی توانند حتی در وجود خود او به آسانی همزیستی کنند بر انگیزد...کتاب رودهای ژرف از خاطرات خود نویسنده منشا می گیرد؛ از آن خاطرات قصه ای سر بر می کشد که شخصیت اصلی آن، به نوبه خود از واقعیتی شکننده، که تنها در حافظه خود او زنده است، تغذیه می کند...زبان آرگاداس، هر گاه که گل ها، حشره ها، سنگ ها و نهرها را وصف می کند بهترین لحن را به خود می گیرد. واژگان او هرگونه تلخی و زمختی را وا می گذارد، به لطیف ترین و دلپذیر ترین واژه ها می پیوندد،جاندار سخن می گوید؛سخن اش همچون موسیقی شیرین می شود، و خواننده را با تخیل شورانگیزش به وجد می آورد.در پایان سال 1969 «خوزه ماریا آرگداس» با شلیک گلوله خودکشی کرد. در آخرین نامه اش نوشت: « من اکنون صحنه را ترک می کنم، زیرا احساس می کنم و به احساسم اطمینان دارم، که دیگر انرژی و الهام ضروری برای ادامه کار و در نتیجه توجیه زندگی ام ندارم.» ما نمی توانیم بدانیم که این سخن درست است یا نه، که آیا او دیگر واقعا قدرت و اراده نوشتن کتاب هایی مانند آنها که از خود باقی گذاشته است را نداشته است. ولی آنچه می دانیم این است که با کشیدن ماشه در لحظه ای که وی احساس می کرد رسالت و وظیفه اش به مخاطره افتاده است بزرگترین سرمشق درستکاری و صداقتی را که یک نویسنده می تواند ازخود نشان دهد برای ما بر جای گذاشته است.»
« رودهای ژرف» 368 صفحه با تیراژ 2200 نسخه از سوی انتشارات نیلوفر چاپ و روانه بازار کتاب شده است.
Friday, April 11, 2008
وسوسه عشق،روایت پیروزی یا شکست؟
wong kar wai اثر my blueberry nights
فیلمی زیباست که روایت ساده ای از عشق و دوست داشتن را با پرداختی دلنشین به مخاطب ارائه می دهد.کارگردان روایت ساده خود را از کافه ای آغاز می کند که کافه داری جالب آن را می چرخاند.حرکات دوربین بر گونه ای عدم تمرکز استوار است. فیلمبردار در تصویر برداری بسیاری از پلان ها به عمد اساس کار را براستفاده از دیگر اشیای موجود در کافه برای به تصویر کشاندن صحنه های فیلم قرار داده است.او در استفاده از این شیوه که هماهنگی عجیبی هم با داستان فیلم پیدا کرده استادانه عمل می کند. داستان فیلم در یک نگاه کلی به دوست داشتن و دوست داشته شدن باز می گردد، با این حال روایت شکست هم به زبانی دیگر در دل صحنه ها گنجانده شده است.آدمهای فیلم همه ما به ازای بیرونی دارند . با غم ها و درد های معمولشان. در همان ابتدای داستان ما بعد از آشنا شدن با صاحب کافه با دختری مواجه می شویم که یکی از مشتری های کافه محسوب شده و از دوست خود ضربه دیده است. آشفتگی دختر در رفتار او با کافه دار مشخص است. او به کافه دار کلید آپارتمانی را می دهد تا در صورت مراجعه دوستش کافه دار این کلید را به او بر گرداند. نقطه کلیدی داستان در همین تصاویر اولیه چنان گنجانده شده که دیگر عزم و اراده شما را برای نا تمام گذاشتن فیلم از بین می برد.دختر پس از تحویل کلید ها به کافه دار، چند ساعت دیگر باز می گردد و از مرد کافه دار درباره صاحب کلید سوال می پرسد.اما کسی برای بردن کلید به کافه نیامده است. ناراحتی دختر در این صحنه دلالتی است بر تنهایی ادامه داری که در صورت مراجعه صاحب کلید اتفاق نمی افتاد. مرد کافه دار ظرفی پر از کلید به او نشان می دهد که صاحبان همه آنها راویان داستان مشترکی از شکست بوده اند.عمر بعضی از کلید ها به چند سال می رسد. مرد کافه دار داستان یک یک کلید ها را برای دختر بازگو می کند و در برابر پرسش دختر مبنی بر چرایی دور نینداختن آن کلید ها جمله ای به این مضمون می گوید:« اگه اونا رو دور می انداختم، اون درها برای همیشه بسته می موند .»حرکت قطار و استفاده از آن در همین تصاویر اولیه در متن برخورد های کافه دار و دختر نشانه ای آشکار برای به تصویر کشیدن سیر زمان در روایت شکست و پیروزی آدمهاست. این استفاده از نشانه های زمانی درادامه داستان با نشان دادن روزهایی که دختر از مرد کافه دار جدا شده و به شهری دیگر می رود نیز ادامه پیدا می کند.
با دیدن این فیلم جذاب و دلنشین که از ریتم سریعی هم برخوردار است همانگونه که اشاره شد، روایت ساده ای از شکست، دوستی و علاقه های موجود میان آدمها را مشاهده می کنیم.تاکید بر نشان دادن پوکر بازان حرفه ای که پیروزی و شکست برایشان دیگر واجد آن ویژگی معمول در نزد سایر انسانها نیست، کارگردان به عمد می خواهد نقبی به زندگی معمول انسانها بزند که در زمانه کنونی معیاری برای سنجش باختهایشان در اختیار ندارند.اینجاست که عشق به تعبیر زیبای «کارلوس فوئنتس» نویسنده نامدار مکزیکی به معیاری برای سنجش همین باختها بدل می شود. با این حال کارگردان می کوشد تا از همین عشق معیاری هم برای پیروزی نشان دهد.با دیدن این فیلم یاد جملاتی از« زیگمونت باومن» افتادم . فیلسوفی که در کتاب« عشق سیال» به تبیین ناپایداری پیوند های انسانی، شکنندگی غریب آن و احساس نا امنی ای که این شکنندگی پدید می آورد پرداخته است.تحلیل نهایی این نوشته را به جملات اندیشمندانه « باومن» واگذار می کنم، آنجا که می نویسد: « شکنندگی شگرف عشق، دست در دست امتناع منحوس آن از سرسری گرفتن این آسیب پذیری وشکنندگی، در همین امر نهفته است. عشق می خواهد سلب مالکیت کند، ولی در لحظه پیروزی با بدترین شکست خود رو به رو می شود. عشق تلاش می کند منابع تزلزل و تعلیقش را مدفون سازد؛ ولی اگر به انجام دادن این کار موفق گردد، به سرعت شروع به پژمردگی می کند- و از میان می رود...مبارزه طلبی، جاذبه و فریبندگی دیگری هرگونه فاصله ای را، هر قدر کوچک و ناچیز، به نحو تحمل ناپذیری زیاد می کند...عشق مادامی که زندگی می کند، در آستانه شکست پرسه می زند. در حالی که پیش می رود، گذشته اش را زایل می کند؛ پشت سر خود هیچ سنگر مستحکمی باقی نمی گذارد، یعنی سنگری که در هنگام دشواری و گرفتاری بتواند به جانب آن عقب نشینی کند و در آن پناه گیرد. عشق از آینده و رخدادهای آن آگاه نیست. عشق هرگز آن قدر اعتماد به نفس نخواهد داشت که ابرها را پراکنده سازد و اضطراب را فرو نشاند. عشق وامی است که از آینده ای نا معلوم و مبهم می گیریم.عشق ممکن است به اندازه مرگ هراسناک باشد، و اغلب نیز چنین است؛ تنها تفاوتی که دارد این است که، بر خلاف مرگ، این حقیقت را با تب و تاب میل و هیجان می پوشاند. معقول است که تفاوت میان عشق و مرگ را مثل تفاوت جاذبه و دافعه بدانیم. گرچه، در صورت تامل بیش تر، نمی توانیم تا این اندازه مطمئن باشیم. بنا به قاعده، وعده های عشق از عطایای آن ابهام کمتری دارند. بنابراین، وسوسه عاشق شدن، شدید و مقاومت ناپذیر است، ولی جاذبه فرار از عشق نیز همین طور است. وسوسه جستجوی گل بی خار همیشه با ماست و مقاومت در برابر آن همیشه دشوار است.»(عشق سیال ص29-30)
فیلمی زیباست که روایت ساده ای از عشق و دوست داشتن را با پرداختی دلنشین به مخاطب ارائه می دهد.کارگردان روایت ساده خود را از کافه ای آغاز می کند که کافه داری جالب آن را می چرخاند.حرکات دوربین بر گونه ای عدم تمرکز استوار است. فیلمبردار در تصویر برداری بسیاری از پلان ها به عمد اساس کار را براستفاده از دیگر اشیای موجود در کافه برای به تصویر کشاندن صحنه های فیلم قرار داده است.او در استفاده از این شیوه که هماهنگی عجیبی هم با داستان فیلم پیدا کرده استادانه عمل می کند. داستان فیلم در یک نگاه کلی به دوست داشتن و دوست داشته شدن باز می گردد، با این حال روایت شکست هم به زبانی دیگر در دل صحنه ها گنجانده شده است.آدمهای فیلم همه ما به ازای بیرونی دارند . با غم ها و درد های معمولشان. در همان ابتدای داستان ما بعد از آشنا شدن با صاحب کافه با دختری مواجه می شویم که یکی از مشتری های کافه محسوب شده و از دوست خود ضربه دیده است. آشفتگی دختر در رفتار او با کافه دار مشخص است. او به کافه دار کلید آپارتمانی را می دهد تا در صورت مراجعه دوستش کافه دار این کلید را به او بر گرداند. نقطه کلیدی داستان در همین تصاویر اولیه چنان گنجانده شده که دیگر عزم و اراده شما را برای نا تمام گذاشتن فیلم از بین می برد.دختر پس از تحویل کلید ها به کافه دار، چند ساعت دیگر باز می گردد و از مرد کافه دار درباره صاحب کلید سوال می پرسد.اما کسی برای بردن کلید به کافه نیامده است. ناراحتی دختر در این صحنه دلالتی است بر تنهایی ادامه داری که در صورت مراجعه صاحب کلید اتفاق نمی افتاد. مرد کافه دار ظرفی پر از کلید به او نشان می دهد که صاحبان همه آنها راویان داستان مشترکی از شکست بوده اند.عمر بعضی از کلید ها به چند سال می رسد. مرد کافه دار داستان یک یک کلید ها را برای دختر بازگو می کند و در برابر پرسش دختر مبنی بر چرایی دور نینداختن آن کلید ها جمله ای به این مضمون می گوید:« اگه اونا رو دور می انداختم، اون درها برای همیشه بسته می موند .»حرکت قطار و استفاده از آن در همین تصاویر اولیه در متن برخورد های کافه دار و دختر نشانه ای آشکار برای به تصویر کشیدن سیر زمان در روایت شکست و پیروزی آدمهاست. این استفاده از نشانه های زمانی درادامه داستان با نشان دادن روزهایی که دختر از مرد کافه دار جدا شده و به شهری دیگر می رود نیز ادامه پیدا می کند.
با دیدن این فیلم جذاب و دلنشین که از ریتم سریعی هم برخوردار است همانگونه که اشاره شد، روایت ساده ای از شکست، دوستی و علاقه های موجود میان آدمها را مشاهده می کنیم.تاکید بر نشان دادن پوکر بازان حرفه ای که پیروزی و شکست برایشان دیگر واجد آن ویژگی معمول در نزد سایر انسانها نیست، کارگردان به عمد می خواهد نقبی به زندگی معمول انسانها بزند که در زمانه کنونی معیاری برای سنجش باختهایشان در اختیار ندارند.اینجاست که عشق به تعبیر زیبای «کارلوس فوئنتس» نویسنده نامدار مکزیکی به معیاری برای سنجش همین باختها بدل می شود. با این حال کارگردان می کوشد تا از همین عشق معیاری هم برای پیروزی نشان دهد.با دیدن این فیلم یاد جملاتی از« زیگمونت باومن» افتادم . فیلسوفی که در کتاب« عشق سیال» به تبیین ناپایداری پیوند های انسانی، شکنندگی غریب آن و احساس نا امنی ای که این شکنندگی پدید می آورد پرداخته است.تحلیل نهایی این نوشته را به جملات اندیشمندانه « باومن» واگذار می کنم، آنجا که می نویسد: « شکنندگی شگرف عشق، دست در دست امتناع منحوس آن از سرسری گرفتن این آسیب پذیری وشکنندگی، در همین امر نهفته است. عشق می خواهد سلب مالکیت کند، ولی در لحظه پیروزی با بدترین شکست خود رو به رو می شود. عشق تلاش می کند منابع تزلزل و تعلیقش را مدفون سازد؛ ولی اگر به انجام دادن این کار موفق گردد، به سرعت شروع به پژمردگی می کند- و از میان می رود...مبارزه طلبی، جاذبه و فریبندگی دیگری هرگونه فاصله ای را، هر قدر کوچک و ناچیز، به نحو تحمل ناپذیری زیاد می کند...عشق مادامی که زندگی می کند، در آستانه شکست پرسه می زند. در حالی که پیش می رود، گذشته اش را زایل می کند؛ پشت سر خود هیچ سنگر مستحکمی باقی نمی گذارد، یعنی سنگری که در هنگام دشواری و گرفتاری بتواند به جانب آن عقب نشینی کند و در آن پناه گیرد. عشق از آینده و رخدادهای آن آگاه نیست. عشق هرگز آن قدر اعتماد به نفس نخواهد داشت که ابرها را پراکنده سازد و اضطراب را فرو نشاند. عشق وامی است که از آینده ای نا معلوم و مبهم می گیریم.عشق ممکن است به اندازه مرگ هراسناک باشد، و اغلب نیز چنین است؛ تنها تفاوتی که دارد این است که، بر خلاف مرگ، این حقیقت را با تب و تاب میل و هیجان می پوشاند. معقول است که تفاوت میان عشق و مرگ را مثل تفاوت جاذبه و دافعه بدانیم. گرچه، در صورت تامل بیش تر، نمی توانیم تا این اندازه مطمئن باشیم. بنا به قاعده، وعده های عشق از عطایای آن ابهام کمتری دارند. بنابراین، وسوسه عاشق شدن، شدید و مقاومت ناپذیر است، ولی جاذبه فرار از عشق نیز همین طور است. وسوسه جستجوی گل بی خار همیشه با ماست و مقاومت در برابر آن همیشه دشوار است.»(عشق سیال ص29-30)
Thursday, April 10, 2008
تنفس در هوای شعر
چه لذتی دارد خواندن شعر های زیبا وقتی که دلت شعر می خواهد و کلام و کلمه شاعران بند بند وجودت را تکان می دهد. سرخوش و بازیگوش می شوی، کتاب های شعر را دوره می کنی، به هم می ریزی، دیوانه می شوی، از سر و کول کلمات بالا می روی.این هم از انتخاب های امشب من.
1-از کتاب « ملاح خیابانها» اثر زیبای شمس لنگرودی
بی سر/خواب تو را می بینم/بی پر/به بام تو می پرم،/انگور سیاهم/به بوی دهان تو شراب می شوم/سمندر تشنه ای که زیر شعله،چشمه آب جسته منم/نوروز منی تو/با جان نو خریده به دیدارت می دوم/شکوفه های توام من/به شور میوه شدن در هوای تو پر می کشم./تو،طلسم آب شده در هوا، شش های مرا، تسخیر کرده ای./پرنده های توام/دام و رام توام/باروت توام/در دهان تفنگم بگذار و پرنده های پرستارت را صید کن./ساق نازک تاک/به شوق بوسه های تو بر زانو راست می شود/آفتاب/به جست و جوی تو در بادها سرگردان مانده است/صدفها کورند/تو شناور آب هایی، به حسرت صیدی در باران پلک می زنند/بادها کورند/تو اینجایی و آشیان عقابان را می جویند./ساعت برای لحظه شماری دیدار توست/عقربه ها کارد های تکه تکه کننده انتظارند/ای لرزه دقیقه موعود/انتظار شادمانه پایان تن!/شیرازه دیوان شمس!/شعر های من اینک/که مثل ریشه پراکنده است/دیوان من اینک/که پرکنده پراکنده است/انگشت سلیمان!/دیوان مرا هم ببند.
2- این هم یک انتخاب از میان مجموعه شعر« ساعت10 صبح بود» اثر «احمد رضا احمدی».این شعر« صبح» نام دارد.
صبح تو به خیر/که ساعت حرکت قطار را به من غلط گفتی/ که من بتوانم یک روز دیگر در کنار تو باشم/دوستان من ساعت حرکت قطار را/در شب گذشته به من گفته بودند/بر شانه های تو خزه و خزان روییده بود/تو توانستی با این شانه های مملو از خزه و خزان/سوار قطار شوی/دستانت را تا صبح نزد من/به امانت نهادی/نان را گرم کردی به من دادی/دیگر در سکوت تو کنار میز صبحانه/ما طلاها و سنگ های فیروزه جهان را/تصاحب کردیم/سکوت تو را چون مدالی گرم و نایاب/بر سینه آویختم/هر روز در آینه به این سکوت خیره می شدم/سپس روز را آغاز می کردم/می خواستم زیر پای تو را پس از صبحانه/از آفتاب فرش کنم/دندان های تو ارج و قرب فراوان داشت/ که نان بیات شده ی خانه ی مرا/گاز زدی/ما/من و تو/چگونه به صدای پرندگان رسیدیم/که کنار پنجره از سرما جان باختند/پرندگان بی آشیانه را همیشه دوست داشتی/اما دیگر عمر آنان تکرار نمی شد/هم چنان که عمر من و تو هم/دیگر تکرار نمی شد.
3- از محسن فرجی عزیز که لذت خواندن مجموعه شعر زیبای « یک بسته سیگار در تبعید» اثر «غلام رضا بروسان» را به من بخشید با چه کلماتی می توانم تشکر کنم؟این شعر را از این مجموعه انتخاب کرده ام.محسن عزیز همه کلمات در دهانت شعر شوند.این شعر را از این مجموعه انتخاب کرده ام. امیدوارم شما هم به این اشعار بسیار زیبا دسترسی پیدا کنید.نام شعر « آشتی» است.
مهربانی ات را با گلها در میان بگذار/با سنگ ها/با رودی که می رود/با خنده کودکان عراقی/مهربانی ات را با جنگ در میان بگذار/صدای تو چشمه ای خواهد شد/و انسان را با انسان/آشتی خواهد داد.
Friday, March 21, 2008
حتی ریرا نیست
روزهای آخر سال که باشد، ترافیک و نبودن تاکسی هم که باشد، باز فرقی نمی کند، نظم زندگی به هم می ریزد. به هر خیابانی که برسی باز باید منتظر شوی.اینجاست که دیگر همه اولویت ها در رسیدن به هر روش و با هر وسیله ای خلاصه می شود.انتظار سخت است. پس اگر سر خیابان ایستاده باشید و ناگهان راننده تاکسی خطی از شما بخواهد که در صورت توافق نفر جلو شما دو نفر جلو بنشینید مشکلی وجود ندارد؟باز اجباری وادارتان می کند که این بی نظمی را بپذیرید. در صورتی که نفر جلو در صندلی عقب بنشیند تو و دوستت می توانید دو چهار راه را در صندلی جلو تحمل کنید. با خود فکر می کنید : «اشکالی ندارد، باید این روزها نشستن در صندلی جلوی تاکسی را هم غنیمت شمرد، به هر حال بهتر از پیاده روی است»
راننده به مسافری که در صندلی جلو نشسته چیزکی می گوید و او نیز پاسخی می گوید. موی سفید و بلند مسافر جلو از شیشه عقب در چشم باقی می ماند. راننده بر می گردد و می گوید:« آقا شرمنده، با یه ماشین دیگه برین»
با گفتن این جمله مسافر صندلی جلو در تاکسی را باز می کند و از تاکسی بیرون می آید. چهره آرام در مویی سفید محو می شود. شاعر سرزمین توست. گهواره و نارنج و اطلسی است. بابونه و تمشک و عسل. بوی نا و خستگی است. سید علی صالحی با ریرا و طعم نمک و دریا از تاکسی پیاده می شود. دلم رم می کند. می گویم:« آقا شما بفرمایین.» می گوید:« نه جوونا به گردن ما حق دارن.» به راننده می گویم:« آقا من سوار نمی شم.» شاعر سوار تاکسی نمی شود و ما پیاده می رویم. تاکسی خالی از کنارمان می گذرد و شاعر سرزمین من تنهای خیابان منتظر تاکسی می شود. با غرور مانده و دردی که در قلبم بیداد می کند. دو گرگ گرسنه را به یاد می آورم که در ذهن شاعر از خیابان شریعتی به سمت دماوند خسته می روند. ریرا در من اوج می گیرد و شاعر به انتظار تاکسی بعدی در خیابان منتظر می ماند. بی آنکه کسی او را بشناسد. نه راننده ای که قدرش بشناسد نه ریرایی که دستش بگیرد. دو تا گرگ گرسنه از سمت تجریش خسته تا سر خیابان دولت له له زنان به شاعر سرزمینم می رسند. من و دوستم از اولین پیچ خیابان می گذریم و شاعر با ریرا و دو تا گرگ گرسنه تنها می ماند. طعم بابونه و نارنج در خیابان دولت زیر زبانم می ماسد.شاعر سرزمین من تنهاست.
راننده به مسافری که در صندلی جلو نشسته چیزکی می گوید و او نیز پاسخی می گوید. موی سفید و بلند مسافر جلو از شیشه عقب در چشم باقی می ماند. راننده بر می گردد و می گوید:« آقا شرمنده، با یه ماشین دیگه برین»
با گفتن این جمله مسافر صندلی جلو در تاکسی را باز می کند و از تاکسی بیرون می آید. چهره آرام در مویی سفید محو می شود. شاعر سرزمین توست. گهواره و نارنج و اطلسی است. بابونه و تمشک و عسل. بوی نا و خستگی است. سید علی صالحی با ریرا و طعم نمک و دریا از تاکسی پیاده می شود. دلم رم می کند. می گویم:« آقا شما بفرمایین.» می گوید:« نه جوونا به گردن ما حق دارن.» به راننده می گویم:« آقا من سوار نمی شم.» شاعر سوار تاکسی نمی شود و ما پیاده می رویم. تاکسی خالی از کنارمان می گذرد و شاعر سرزمین من تنهای خیابان منتظر تاکسی می شود. با غرور مانده و دردی که در قلبم بیداد می کند. دو گرگ گرسنه را به یاد می آورم که در ذهن شاعر از خیابان شریعتی به سمت دماوند خسته می روند. ریرا در من اوج می گیرد و شاعر به انتظار تاکسی بعدی در خیابان منتظر می ماند. بی آنکه کسی او را بشناسد. نه راننده ای که قدرش بشناسد نه ریرایی که دستش بگیرد. دو تا گرگ گرسنه از سمت تجریش خسته تا سر خیابان دولت له له زنان به شاعر سرزمینم می رسند. من و دوستم از اولین پیچ خیابان می گذریم و شاعر با ریرا و دو تا گرگ گرسنه تنها می ماند. طعم بابونه و نارنج در خیابان دولت زیر زبانم می ماسد.شاعر سرزمین من تنهاست.
Thursday, March 20, 2008
من و درخت بهار
بهار با یک درخت گل داده به خانه ام آمده است. بعضی غنچه ها که وا شده اند به سفیدی می زنند. نام این غنچه و درخت کوچک را نمی دانم. اسمش را گذاشته ام درخت بهار.همنشینم در حیاط خانه و بهار غنچه داده درخت،گربه ای است که از کنار شاخه های درخت خرمالو رد می شود و پشت پنجره به عادتی نامعلوم زل می زند به من که پشت میز نشسته ام.کمی می ایستد، چیزکی زیر لب می خواند و با زبان نامفهوم گربه ها به گمانم درد دلی با من بی خبر از جهان او می کند و بعد که درد دلش تمام شد می رود و خانه خالی می شود. حیاط خالی می شود و باز من و درخت بهار تنها می مانیم. درخت بهار از امروز که روز اول سال بود در تمنای بارانی است که تکه ابر باردارش از گوشه افق می گذرد و در ایستگاه آسمان، سقف بالای سر ما می شود. بهار و درخت و این حیاط کوچک تشنه باران اند.خیلی وقت است که باران به این حوالی نیامده تا موسیقی ملایم اش در ناودان خانه و برگ درختها جاری شود. از باران که بگذریم. امروز گربه پشت پنجره نیامد. من و درخت بهار بی او اولین روز سال تازه را با هم به پایان بردیم.چند غزلی از سعدی خواندم و یکی دو فیلم نگاه کردم.روز گذشت و سال 87 با گذر همین یک روز خود را به تاریخ معرفی کرد.گذر این روز برایم شبیه گذر تمامی روزهای دیگر بود. جز آنکه سفیدی غنچه های شکوفه درخت بهار بیشتر شده بود و دیدن گلهای ریز سفید حس آرامش بخش خاصی برایم داشت.
برایتان سال خوبی آرزو می کنم. با گل و لبخند هایی که بر لبانتان بنشیند. آن تکه ابر باران گرفته گوشه افق، که بهار را با خود به این سو آن سو می برد، تقدیم شما.
Thursday, March 13, 2008
گفتاری از جوانگ جو، فیلسوف چینی
زمانی من، جوانگ جو،به خواب دیدم که پروانه ای هستم که در اطراف می پرد، با تمام نیازهای یک پروانه و در خیالات خود یک پروانه بودم و از وجود انسانی خویش بی خبر. ناگهان از خواب جستم و خود را دیدم که جوانگ جو هستم.اینک نمی دانم که من انسانی بودم خواب پروانه ای دیدم و یا پروانه ای هستم که خواب می بیند و خود را انسان می پندارد.
زبان،فلسفه
(مجموعه مقالات )
بهار 82
مقاله گرایش های سنتی فلسفی در سرزمین چین
ص96
Tuesday, March 04, 2008
بورخس خوانی
آدمی به مرور زمان با شکل تقدیرش در هم می آمیزد.آدمی در دراز مدت بدل به شرایط تقدیرش می شود. پیش از این که رمز گشا یا کین خواه باشم،پیش از اینکه کاهن خداوند باشم، من یک زندانی بودم.از هزار توهای پایان ناپذیر خواب ها انگار به خانه ام بازگشتم،به زندان دشخوار.نموری اش را ستایش کردم،جاگوارش را ستایش کردم،باریکه ی نورش را ستایش کردم،تن سالیده ی دردمندم را ستایش کردم،ظلمت و سنگ را ستایش کردم.
الف
داستان مکتوب خداوند
ترجمه محسن طاهر نوکنده
نشر: امیرخانی
ص154
Friday, February 29, 2008
به احترام حسین علیزاده برخیزیم
از «سرود گل» آخرین کار «حسین علیزاده» لذت بردم. قشنگ بود. «سرود گل» یکی از اشعار فریدون مشیری است که آخرین تصنیف این مجموعه را تشکیل می دهد. آلبوم « سرود گل » اثری از گروه« هم آوایان» به سرپرستی «حسین علیزاده» است . نواختن شورانگیز بر عهده« حسین علیزاده »است . آواز ها توسط «افسانه رسائی» و «پوریا اخواص» با هم خوانده می شود. «مجید خلج» تنبک ودف «علی بوستان» هم سه تار را در دست گرفته است.« نیما علیزاده» رباب و« صبا علیزاده» کمانچه این اثر را برعهده دارند.درضمن این اثر در فرانسه انتشار یافته است.
این هم شعر زیبای سرود گل اثر فریدون مشیری که به زیبایی هر چه تمام در این اثر به اجرا در آمده است:
با همین دیدگان اشک آلود
از همین روزن گشوده به دود
به پرستو، به گل، به سبزه درود
***
به شکوفه، به صبحدم به نسیم
به بهاری که می رسد از راه
چند روز دگر به ساز و سرود
***
ما که دل های مان زمستان است،
ما که خورشیدمان نمی خندد،
ما که باغ و بهارمان پژمرد،
***
ما که پای امیدمان فرسود،
ما که در پیش چشم مان رقصید
این همه دود زیر چرخ کبود
***
سر راه شکوفه های بهار
گریه سر می دهیم با دل شاد
***
گریه شوق با تمام وجود...
Wednesday, February 27, 2008
سهمی از آسمان برای توست
همه دشت ها که خشک شوند، همه آبها که جاری شوند، همه بادها که بوزند، آسمان باز آرام و بلند، با آبی و رنگ بالای سرمان است، با شب که وضوح ستارگانش را در شهر بزرگ از یاد برده است. آسمان تکرار می شود در خود به بلندا، تا باز شیهه اسب و آواز قناری را در خود بگیرد. فریادت که اوج بگیرد، جایی برای آن در بزرگ آسمان پیدا می شود، گریه ات که برخیزد، حتا به هق هق و دلواپسی سهمی از آن برای آسمان است. آواز که بخوانی، آواز که بخوانیم، باز این آسمان است که در خود پناهش می دهد .خاطره که بیاید و آهی که افسوس مداوم در خود داشته باشد، این هم می رود و در گوشه ای از آسمان پناه می گیرد. سرت را بالا بگیر، به این بلند بنگر که این سان بزرگ و خیره همه ما را در بر گرفته است. با وسعت بی انتها. در شادی و غم،حتا وقتی که ابر بر دلش بار می شود، حتا وقتی شب بر چهره اش می نشیند و ستاره ها تنها مونس تنهایی اش می شوند. خیره شو به این بلند بی کران و سهمی از آن را برای خود کنار بگذار...
Wednesday, February 20, 2008
داستان عقاب
نوشته ای از آفرین پنهانی
عقاب؛ یگانه ی بلندهمتی وغروردرجهان پرندگان ،پرواز برفراز آسمان، شهبال می گشاید. می چرخد ومی چرخد تا به بلندترین اوج صعودبرسد. انگاردراین گستره ی گیتی سواره روی بالهای ابر به تاخت می تازد وحریف می طلبد وبرنمی تابد هیچ کوتاهی وفرود را! به راستی زمانی برای سقوطش هست ؟ عمری درازتر ازهمه پرندگان نوع خود دارد اما گذرعمر عقاب حریف میدان می خواهد، تا تاب آن بیاورد آرزویی راکه دراندیشه می گذراند. رسیدن به هفتادسالگی عقاب، رنج سفر می خواهد و درد و دشواری تصمیمی که کسی چونان او تاب تحملش را دارد. وقتی چهل سالگی لرزه براندامش می اندازد و انزوا و دهشت چنگال های بلند و انعطاف ناپذیرش را از شکار وا می نهد؛نوک بلند وتیزش خمیده می شود وشهبال های کهن سالش براثر کلفت شدن ازعروج بازمی مانند و پرها ستونی می شوند ایستاده برستبرسینه اش ؛ اوناگزیر،باید تن به دوچیز بسپارد یا مرگ و وداع با جهانی که هنوزسرمست بوییدنش است یا نه ....! فرایند تازه ای را بپذیرد!
اوکه زیستنگاه سالیان فر و شکوهش گستره ی آسمان بی دریغ است ،راه دوم را برمی گزیند و بال می زند ،اوج می گیرد تا انتهای بلندترین کوه – قله – روبروی سنگی خمیده شانه هایش رابه جلو می کشاند و سینه به سنگ می دهد. پنج ماه با سنگ هماورد می شود.می کوبد! ازته دل می کوبد .صدا درصدا می شود به کوهستان . سنگ یارای تاراندن وهماوردی اش را ندارد تا منقارازچهره جدامی شود.چنگال هایش خراش می دهد سینه ی زمین را و رد خونین پاهایش درسینه کوه آوارمی شود وبال هایی که روزگاری سایه گسترزمین بود ازاوفاصله می گیرند.
زمان روی صدوپنجاه درجه می چرخد .منقارجوانه می زند ،چنگالی از نو زایشی دوباره می آغازد وشهبال هایش سایه برسنگ می کوبد. او پیروز میدان می شود .تولدی دوباره را می چشد وسرشار می شود ازعشق ،سرمستی وغرور.اوبه فرایند دگرگونی دست می یابد و پشت می کند به تمام عادت های کهنه .عقاب هفتادساله می شود چون خود می خواهد .
Tuesday, February 12, 2008
گفتاری از بکت
هنرمند بودن یعنی شکست خوردن،آن هم شکستی که هیچ کس دیگر جرات تجربه آن را ندارد. این شکست جهان اوست و پا پس کشیدن از آن یعنی فرار از جبهه، یعنی هنر نمایی و خانه داری به سبک اعلاء، یعنی زندگی کردن...آن است که از این تسلیم و تن سپردن، از این تایید، از این وفاداری به شکست نیز یک مناسبت هنری جدید، یک قطب جدید برای همان رابطه ، بسازیم، و از کنشی که او ناتوان از کنش و ناچار از کنش، بدان دست می زند، کنشی بیانی بسازیم، حتی اگر این بیان فقط به خود کنش، و ناممکن بودن و اجباری بودنش، منحصر شود.
بکت
نوشته آ. آلوارز
ترجمه مراد فرهادپور
انتشارات طرح نو
ص202
Friday, February 08, 2008
گفتاری از جان دان
هیچ انسانی جزیره تنها نیست...مرگ هر انسانی مایه نقصان من می شود،چون نوع بشر مرا نیز در بر می گیرد. بنابراین مبادا کسی را بفرستی که بدانی ناقوس در عزای که می زند، ناقوس در عزای تو می زند.
به نقل از کتاب زیر کوه آتشفشان
اثر مالکولم لاوری
ترجمه ی صالح حسینی
انتشارات نیلوفر
Subscribe to:
Posts (Atom)


