Monday, May 28, 2007

من يوسفم پدر/شعري از محمود درويش

من يوسفم پدر
پدر!برادرانم دوستم نمي‌دارند
پدر!مرا همراه خود نمي‌خواهند
آزارم مي‌دهند
با سنگريزه و سخنم مي‌رانند
مي‌خواهند كه من بميرم تا به مدحم بنشينند
آنان در خانه‌ات را به رويم بستند
از كشتزارم بيرون كردند
پدر!آنان انگورهايم را به زهر آلودند
پدر!آنان عروسك‌هايم را شكستند
آن گاه كه نسيم گذشت و با گيسوانم بازي كرد
آنان رشك بردند و بر من شوريدند
و بر تو شوريدند
مگر من با آنان چه كرده بودم، پدر
پروانه‌ها بر شانه‌هايم نشستند
خوشه‌ها به رويم خم شدند
و پرنده بر كف دستانم فرود آمد

با آنان چه كرده بودم،پدر
و چرا من؟
تو يوسفم ناميدي
آنان به چاهم انداختند
و به گرگ تهمت بستند
حال آن كه گرگ مهربان‌تر از برادران من است

آي پدر
آيا من به كسي جفا كردم
وقتي كه گفتم: به رويا يازده ستاره ديدم
و خورشيد و ماه را
ديدم كه بر من سجده مي‌برند
من يوسفم پدر
محمود درويش
ترجمه عبدالرضا رضائي نيا
نشر مركز
1386
ص31-32

Friday, May 25, 2007

كجا ممكن است پيدايش كنم

فكر مي‌كنم جست‌و‌جوي من جايي ديگر ادامه خواهد يافت. جست‌و‌جو به دنبال چيزي كه ممكن است شبيه يك در باشد، يا شايد بيشتر شبيه يك چتر ، يك دونات يا يك فيل. جست‌و‌جويي كه اميدوارم من را جايي ببرد كه ممكن است پيدايش كنم
هاروكي موراكامي
كجا ممكن است پيدايش كنم
ترجمه بزرگمهر شرف‌الدين
نشر چشمه1386
ص58-59

Monday, May 14, 2007

اينترنت

صندلي عقب تاكسي‌هاي تهران هميشه جايي براي گوش كردن اجباري به برنامه‌هاي راديويي است. هر چند ممكن است كه بعضي اوقات از برنامه‌اي خوشت بيايد، اما در اغلب موارد مجبور به تحمل هستي. جيغ مجريان، قر و قاطي كردن موسيقي و صدا در هم و همه و همه ... خلاصه حكايتي است.حالا امروز هم كه تاكسي‌هاي ميدان ولي عصر به سمت سيد خندان را سوار شده‌اي راديو به قرار هميشگي روشن است. مجري يكي از برنامه‌ها بحث اينترنت را دست مايه انواع و اقسام لوس بازي و شيرين‌كاري هاي دلقكانه قرار داده و پس از چند دقيقه فرصت را طبق معمول در اختيار كارشناس عزيز برنامه قرار مي‌دهد و باز هم اين كارشناس محترم بحث را به كليشه استفاده درست و نادرست از اينترنت مي‌كشاند و در اين باب سخن مي‌گويد كه استفاده از اينترنت اگر براي موارد درست باشد خيلي خوب است. مثلا براي موارد علمي و اينجاست كه شرح مي‌دهد زماني كه در دانشگاه بوده براي استفاده‌هاي علمي(بخوانيد كپي پيس كردن و دزديدن از اين و آن)چه مقاله‌ها كه پيدا نمي‌كرده و چه و چه و چه .حالم به هم مي‌خورد از اين بحث‌هاي كليشه‌اي كه با منطقي بسيار ابتدايي از هر نوع تكنولوژي‌اي كه پديد مي‌آيد فقط به شكل يك بعدي به دريافت‌هاي مثلا علمي از پديده به عنوان درست‌ترين روش استفاده از آن فكر مي‌كند. من نمي‌دانم اين استفاده درست و غير درست از اينترنت ديگر چه صيغه‌اي است.هر كسي بر اساس نياز‌هاي خود از ايترنت استفاده مي‌كند و ما در هيچ جايگاهي نيستيم كه درست بودن يا غير درست بودن‌اش را تعيين كنيم.بعضي‌ها انگار دوست دارند خودشان را هميشه در جايگاه عالم اخلاق قرار داده و ذهنيت شخصي‌شان را ملاك درست بودن يا نبودن همه پديده‌هاي عالم بدانند.اينجاست كه همه چيز، از تربيت گرفته تا مطالعه و تفريح و خوراك و پوشاك و راه رفتن و نگاه كردن، همه و همه در نگاه اين كارشناسان راديويي به درست و غير درست تقسيم شده و در انتها همان نتيجه‌گيري كليشه‌اي مبني بر لزوم ساماندهي همه چيز به شكل غرايي از زبان اين عده ايراد مي‌شود.استفاده علمي و مزخرفاتي از اين دست هم فقط توجيه و بهانه‌اي است كه هميشه از زبان اين مخالفان هر پديده مدرني بيان مي‌شود. كدام استفاده علمي؟ احتمالا آقاي كارشناس فكر كرده كه با استفاده از مقالات اينترنتي مي‌توان به يك دانشمند يا فيلسوف تبديل شد. اين در حالي است كه اينترنت هم مثل هر رسانه ديگري استفاده هاي چند وجهي دارد و مي‌توان از همه كاربرد‌هاي آن استفاده كرد.بهترين كاربرد‌هاي آن هم از نظر من يكي اين است: با آن تبديل به دانشمند نمي‌شويم، لحظاتي از عمر خود را همينجوري سپري مي‌كنيم، با رفيق رفقا كمي چت مي‌كنيم و چرت و پرت مي‌گوييم، به ريش كارشناس مودب كار درست هم مي‌خنديم.ابدا استفاده علمي هم نمي‌كنيم.حين استفاده موزيك گوش مي كنيم، چايي مي‌خوريم، وبلاگ مي‌نويسيم، سيگار مي‌كشيم و كمي فحش نثار بر و بچه‌هاي وبلاگر مي‌كنيم. باز هم به استفاده علمي اصلا فكر نمي‌كنيم. اصلا ككمون هم نمي‌گزه كه استفاده علمي سيري چند.آهنگ‌هاي محسن نامجو و محسن چاووشي و محسن يگانه و چند تا محسن ديگه رو دانلود مي‌كنيم و حالش رو مي‌بريم.از سياست مي‌پريم تو دنياي اقتصاد و كمي هم در مورد ادبيات و بعدش ورزش و بارسلونا نظر مي‌دهيم تا نوبت به انديشه و ميشل فوكو و تئاتر و سينما برسه و بعد مي‌ريم تو كار ايميل و نوشتن يه مطلب براي وبلاگ و علافي و دو ساعت از نيمه شب گذشتن و تمام. اهميتي هم نداره كه اين كليشه استفاده علمي رايج مورد علاقه كارشناسان كار درست و كاربلد راديو هيچ تاثيري روي ما نذاشته. اصولا آدم وقتي صحبت‌هاي همچين كارشناساني رو مي شنوه به چيزي جز استفاده‌هاي با حال و غير درست فكر نمي‌كنه

Saturday, May 05, 2007

قصه زمان و زخمهاي آدمي


در حال كندن شاخه‌هاي خشك درخت مرغ بهشت خود است. هر بار كه صداي اتومبيلي را مي‌شنود به آن تكيه مي‌زند. زن هرگز خانه قديمي را در پس پرچيني ختمي درخت‌هاي سر به فلك كشيده در خم جاده كثيف نخواهد يافت. بخصوص يك گرينگو دومينيكني كه با اتومبيل كرايه‌اي و نقشه‌اي در دست دنبال نام خيابان‌ها بگردد! دده امروز صبح در آن موزه كوچك به تلفن او جواب داده بود.آيا مي‌تواند دده را ببيند و با او درباره خواهران ميرابال گفت‌وگو كند؟ اينجا زاده شده اما سال‌ها ست كه در آمريكا زندگي مي‌كند. براي اين متاسف است. چون اسپانيايي‌اش خيلي خوب نيست. آن جا خواهران ميرابال را نمي‌شناسند. براي اين موضوع نيز متاسف است، چون فراموش كردن آنها جنايت است. اين قهرمانان گمنام مخفي و چه و چه...« در زمانه پروانه‌ها» اثر «خوليا آلوارز» شاعر و نويسنده برجسته آمريكايي دومينيكني تبار اينگونه آغاز مي‌شود. آلوارز در سال 1950 از خانواده‌اي سياسي در شهر نيويورك آمريكا به دنيا آمده است. خانواده وي در دهه 1950 براي ادامه زندگي به جمهوري دومينيكن بازگشت ولي به دليل فعاليت سياسي پدر و عمويش از نو مجبور به مهاجرت به آمريكا شدند. خواهران ميرابال، پاتريا، ميندوا و ماريا ترسا، تنها زاده تخيل نويسنده كتاب حاضر نيستند. آنها زناني واقعي‌اند كه در زمان ديكتاتوري سياه «تروخيو» در دومينيكن به مبارزه برخاستند و به‌عنوان نماد مقاومت شناخته شدند. ديكتاتوري تروخيو در دومينيكن را براي نخستين بار در ادبيات «گراهام گرين» با كتاب «مقلدها» به جهان معرفي كرد. بعد از آن نيز «ماركز» در «پاييز پدرسالا‌ر» و «يوسا» در «سوربز» به بررسي آن پرداختند.خوليا آلوارز نيز در كتاب حاضر به زندگي خواهران ميرابال در ديكتاتوري تروخيو مي‌پردازد. آنها كه به پروانه‌ها معروف بودند، در روز 25‌نوامبر 1960 به دست مزدوران ديكتاتور به قتل رسيدند. اين روز از سال 1991 در سراسر جهان به‌عنوان روز جهاني مبارزه با خشونت عليه زنان به رسميت شناخته شده است.در زمانه پروانه‌ها با ترجمه «حسن مرتضوي» و از سوي نشر «ديگر» چاپ و روانه بازار كتاب شده است. اين داستان برپايه واقعيت‌هاي تاريخي نوشته شده كه در پي‌نوشت نويسنده به آنها اشاره كرده است. بازار كتاب در روزهايي كه جنب‌وجوش چنداني درآن مشاهده نمي‌شد، شاهد چاپ و انتشار كتاب‌هاي ديگري نيز بود. «تا تو هستي» اثر «مارك لوي» با ترجمه «مهدي طارمي (سرداني) يكي از اين كتاب‌ها است. متاسفانه مترجم هيچ مقدمه‌اي درباره نويسنده و كتاب او ارائه نداده است. تنها در قسمت شناسنامه كتاب اين اثر در ميان داستان‌هاي فرانسه در قرن بيستم قرار داده شده است. «تا تو هستي» را نشر «ني» چاپ و روانه بازار كرده است. در قسمتي از اين كتاب مي‌خوانيم: «آرتور من، خب، بالا‌خره به خانه خودت برگشتي. زمان همه زخم‌ها را درمان مي‌كند. گرچه جاي بعضي از زخم‌ها مي‌ماند. در اين چمدان، تمام خاطرات و يادگاري‌هاي من جمع شده‌اند كه به تو و به زماني كه هنوز تو نيامده بودي مربوط است و چيزهاي ديگري كه نمي‌توانستم براي تو بازگو كنم. چون هنوز كودك بودي. تو مادرت را حالا‌ با چشم ديگري باز خواهي شناخت و خيلي چيزهاي تازه كشف خواهي كرد. من مادر تو بودم، زني با ترس‌ها و ترديد‌ها، شكست‌ها، پشيماني‌ها و پيروزي‌هايش در راهنمايي‌ها و پند و اندرزهايي كه به تو دادم و چه بسا بيش از اندازه هم بود، اشتباه‌هايي هم داشته كه شمار آن هم كم نبوده است

جستجو در خاطرات ابدي


اينجا قرار است يك قفسه كتاب باشد در ويترين يك مغازه كتابفروشي. سر كه مي‌چرخاني كتاب‌ها در رديف هم خودنمايي مي‌كنند. كتاب‌هايي سرخ، سفيد، آبي، زرد. كتاب‌هاي كوچك، كتاب‌هاي بزرگ. كتاب‌هايي با انديشه‌هاي متراكم و لا‌يه‌هاي تودرتو. اينجا هزارتوي خاطرات بزرگ و ابدي است.سهمي از اين كتاب‌ها مي‌تواند نصيب من و تو شود. كسي در بستر مرگ به واگويه آخر خويش پرداخته است. يك جا تراژدي ديگري شكل مي‌گيرد. در اين قفسه كتابي براي عشق‌هاي خنده‌دار و خنده‌هاي عاشقانه وجود دارد. كتابي هست كه انسان را در متعالي‌ترين مفهوم آن مورد بررسي قرار داده است. بزرگان به صف ايستاده‌اند. تماشاي انديشه‌ها، تماشاي دردهاي بزرگ آدمي است. يكجا كسي از تنهايي مي‌گويد، مورخ و اديب و شاعر و فيلسوف مجموع هم شده‌اند. در اين قفسه كتاب‌هايي است كه خواندنشان خواب از آدمي مي‌گيرد. يكجا گريه‌ات مي‌گيرد، يك جام غمگين مي‌شوي. يكجا مي‌گريزي از هم‌نوع خويش، يكجا به انكار برمي‌خيزي و جاي ديگر سكوت مي‌كني. در پرتو چنين سكوتي است كه چيزي مي‌آيد و در درونت رخنه مي‌كند. در درونت خيمه مي‌زند، به روحت چنگ مي‌كشد، زخمه مي‌زند، بي‌قرارت مي‌كند. گاهي هم نوازش‌ات مي‌كند. در ويترين امروز كتاب‌هايي تازه در برابر چشم قرار گرفته است. فريدريش دورنمات و فرد اولمن در كنار اينياتسيو سيلونه قرار گرفته‌اند تا تو از «سوءظن» و «دوست بازيافته» گريزي به «مكتب ديكتاتورها» بزني. اين يعني قرار گرفتن در مرز ميان مرگ و مرگ. تلا‌شي جانكاه براي اثبات بودن طلب مي‌كند. در «سوءظن» كه از سوي نشر «ماهي» و با ترجمه «محمود حسيني‌زاد» چاپ و روانه بازار كتاب شده است، بازرس «برلا‌خ» كه در بيمارستان بستري است پي مي‌برد كه پزشكي از دارودسته جنايتكارهاي نازي اكنون در سوئيس در مقام پزشكي صاحب‌نام به جنايت‌هايش ادامه مي‌دهد. «برلا‌خ>»كه با مرگ فاصله‌اي ندارد بايد تكليف اين سوءظن را روشن كند. «قاضي و جلا‌دش» هم هست. اين كتاب را هم «حسيني‌زاد» ترجمه كرده است. اين كتاب نيز همانند كتاب قبلي از سوي نشر ماهي چاپ و روانه بازار كتاب شده است. دو رماني كه طي سال‌هاي هزار و نهصد و پنجاه تا 1952 نوشته شدند. اصل شناخته شده در اين دو رمان پليسي «دورنمات» همان مبارزه هميشگي ميان خير و شر است. با اين همه سبك او در اين نوشته‌ها با آن سبك آشنا و معمول پليسي‌نويس‌ها تفاوت دارد.كتاب ديگر نشر ماهي «دوست بازيافته» است. اثري از «فرد اولمن» است. كتابي كه «آرتور كوستلر»درباره آن چنين گفته است: «درباره دوراني كه جسدهاي آدميان را ذوب مي‌كردند تا از آ‌نها براي پاكيزگي نژاد برتر صابون بسازند، صدها كتاب بزرگ و قطور نوشته شده است. اما يقين دارم كه اين كتاب كوچك براي هميشه جايي را در كتابخانه‌ها از آن خود خواهد كرد.» اما ماجراي اين كتاب چيست: « در گرماگرم زمانه پرآشوب و رويدادهاي سرنوشت‌سازي كه به استقرار نظام هيتلري در آلمان انجاميد، دو نوجوان هم مدرسه‌اي زندگي به ظاهر آرام و بي‌دغدغه‌اي را مي‌گذرانند. از اين دو يكي يهودي و ديگري از يك خاندان برجسته اشرافي است. آشنايي و دوستي ساده دو همشاگردي دوام چنداني نمي‌يابد و كشمكش‌هاي سياسي و اجتماعي، آن دو را كم‌كم از هم جدا مي‌كند. سرنوشت يكي تبعيد و گريز و مهاجرت ناخواسته است در حالي كه همه چيز مي‌تواند به ترقي و شهرت ديگري منتهي شود. اما رويداد دردناك و تكان‌دهنده‌اي در آخرين سطرهاي كتاب، همه آنچه را كه خواننده حدس مي‌زند نقش بر آب مي‌كند.» دوست بازيافته با قلم روان مهدي سحابي ترجمه شده است.در قفسه كتاب‌هاي امروز، كتابي تازه از نويسنده‌اي به چشم مي‌خورد كه همه ما او را با «نان و شراب»مي‌شناسيم. «اينياتسيو سيلونه» نويسنده بزرگ ايتاليايي همزمان با «نان و شراب» كتاب ديگري نوشت و منتشر كرد كه به همت مهدي سحابي به تازگي ترجمه و روانه بازار كتاب شده است. مكتب ديكتاتورها در آستانه جنگ جهاني دوم اتفاق مي‌افتد. يك جوجه ديكتاتور آمريكايي به اروپا آمده تا از تجارت طولا‌ني اروپايي‌ها در زمينه ديكتاتوري درس بگيرد، به آ‌مريكا برگردد و در آنجا هم يك نظام استبدادي برقرار كند. براي فراگيري شگردها و رموز ديكتاتوري به سراغ كسي مي‌رود كه عمري را در مبارزه با استبداد گذرانده است، چرا كه منطق حكم مي‌كند كه «حقيقت از زبان دشمن شنيده شود».«مكتب ديكتاتورها» به عنوان يكي ديگر از كتاب‌هاي تازه انتشار يافته از سوي نشر «ماهي» به زباني شيرين و موشكافانه شرح اين جلسات درسي ديكتاتور آمريكايي است. بيان طنزآلود و در عين حال بسيار عالمانه آن از والا‌ترين سنت استعاري سياسي اروپا پيروي مي‌كند و از اين نظر مي‌توان آن را با برجسته‌ترين آثار جدلي ولتر برناردشاو و نيز با شهريار و ماكياولي مقايسه كرد.‌ هنگام جست‌وجو در قفسه كتاب‌ها چشممان به نام‌هايي مي‌افتد كه اين روزها چاپ نوشته‌هايشان يا مطالبي كه درباره آنها نوشته مي‌شود براي قشر كتابخوان ايراني از اهميت فراواني برخوردار است. «ميشل فوكو» و «يورگن هابرماس» دو فيلسوف نام‌آوري هستند كه در ميان اين دسته جاي مي‌گيرند. «نقد و قدرت» كتابي است درباره اين دو فيلسوف كه به تازگي با ترجمه فرزان سجودي و از سوي انتشارات اختران چاپ و روانه بازار كتاب شده است. گردآورنده و ويراستار اين اثر «مايكل كلي» نام دارد. وي درباره كتاب مورد نظر چنين مي‌گويد: «بخش اول اين كتاب از قطعاتي از مناظره صريح يا ضمني بين فوكو و هابرماس تشكيل شده است. قطعه اول «دو سخنراني» نام دارد كه فوكو در سال 1976 در كولژدوفرانس ارائه كرده است. اين سخنراني‌ها در اينجا اهميت خاصي دارند، زيرا نشان‌دهنده تمايزي است كه فوكو بين قدرت قضايي و قدرت انضباطي قائل مي‌شود و نيز روشنگر مفهوم نقد محلي و روش تبارشناختي است كه فوكو در تحليل قدرت به كار مي‌گيرد. قدرت و پيامدهاي هنجاري آن در نظريه انتقادي، كانون نقد هابرماس از فوكو است كه در دو فصل «گفتمان فلسفي مدرنيته»، با عناوين «نقد عقل براي افشاي علوم انساني: ميشل فوكو» و «پرسش‌هايي در مورد نظريه قدرت: باز هم فوكو آمده است.» بخش دوم اين كتاب البته آن‌گونه كه ناشر نوشته است در دست ترجمه است و به زودي در مجلدي جداگانه منتشر خواهد شد. گويا در بخش دوم مقالا‌تي از اكسل هانت، نانسي فريزر، ريچارد برنشتاين، تامس مك‌كارتي، جيمز اشميت، توماس مارتينگ، ژيل دلوز، يانا ساويكي و مايكل كلي آمده است. اين نويسندگان در مقالا‌ت خود ميل به مناظره‌اي را كه بين فوكو و هابرماس وجود داشت را پيگيري و دنبال كرده‌اند.«دگرديسي مشغوليت‌ها» با عنوان فرعي «نفع شخصي و كنش همگاني» كتاب ديگري است كه به تازگي در قفسه كتابفروشي‌ها جايي براي خود پيدا كرده است. نويسنده اين اثر «آلبرت هيرشمن» نام دارد. وي آنگونه كه از لا‌به‌لا‌ي كتاب مشخص است، ظاهرا بايد در دانشگاه پرينستون نيوجرسي صاحب كرسي باشد. اين اثر با ترجمه محمد مالجو و از سوي انتشارات علمي و فرهنگي چاپ و روانه بازار كتاب شده است. آلبرت هيرشمن در اين كتاب نشان مي‌دهد چرا مردم گاه‌گداري به طور دسته‌جمعي از جست‌وجوي يك نوع خوشبختي به جست‌وجوي نوع ديگري تغيير جهت مي‌دهند، به عبارتي چرا مردم خوشبختي را زماني در عرصه سياست مي‌جويند و زماني ديگر در اقتصاد؟ رساله حاضر ضمن پاسخ به اين پرسش‌ها دستاوردهاي فرعي ديگري دارد، از جمله نقدي بر نظريه مصرف متعارف و دركي عميق‌تر از كنش جمعي و تفسيري جديد از حق راي همگاني. شايد همين دستاوردها است كه دگرديسي مشغوليت‌ها را سزاوار دريافت جايزه تالكوت پارسونز از آكادمي آمريكايي علوم و فنون كرده است

Wednesday, May 02, 2007

سخني از كي ير كه گور

ما از اين كه معلوم شودميرا هستيم نمي‌ترسيم،بلكه، بيشتر، از اين مي‌ترسيم كه ناميرا باشيم

Monday, April 30, 2007

باران و شهر و روز‌هاي هميشگي

بايد باران ببارد، يا اينكه هر دفعه اندكي زمين به نامهرباني بلرزد. بايد آب جاري شود، يا اينكه ترك در نقش خاك بيفتد، هر دفعه بايد اتفاقي بيفتد. مثلا‌ تصادفي در چهارراهي يا ريزش ديواري. مثلا‌ برف ببارد و شاخه‌اي سنگين شود، درختي تحمل از دست بدهد و نقش زمين شود. هر دفعه بايد در جوي آبي، آنجا كه آب زيرپلي هدايت مي‌شود، سنگي بيايد و راه بر آب ببندد و آب در خيابان جاري شود. هر دفعه همان است،‌همان اتفاق هميشگي‌.برق چراغي در سر چهارراهي قطع شده يا لا‌مپي سوخته. باران و برف بي‌موقع آمده، باد بي‌موقع وزيدن گرفته، زلزله و سيل خبرمان نكرده و تصادف بي‌اجازه ما رخ داده است. اگر اينها نبود كه شهر ما مشكلي نداشت. شهر ما در بستر مديريتي مناسب، در چارچوب مطمئن‌ترين برنامه‌ها، اصولي‌ترين ساخت‌وسازها، طراحي‌ها، مدل‌هاي مناسب و درست شهرسازي، شهري بديع و بي‌نظير در دنياست. اگر همه خيابان‌هاي شهر آسفالت مناسب داشت تهران چه شهري مي‌شد. اگر اين عرض خيابان‌ها وسيع‌تر از اين بود كه هست، اگر بر فراز بزرگراه‌هاي پايتخت بزرگراه ديگري بود و تهران ديگري در زير زمين قرار داشت و مترو تنها وسيله نقليه آن شهر بود، اگر تهران درخت‌هاي بيشتري داشت، اگر همه ميادين فواره داشت، چه نيازي بود كه تهراني‌جماعت با هر دو روز تعطيلي اينجا را بگذارد و عزم شمال كند. اگر باراني نبود، برفي نبود، شهرداري لا‌بد مي‌توانست شهري بسازد كه با هر بارش، خيابان‌هايش قفل نشود و مسافران بينوا براي رفتن به خانه و كاشانه گرفتار نمي‌‌شدند. اگر شهر ما را پيش از اينكه انساني بيايد و اينجا خانه‌اي بسازد، مي‌ساختند، خيابان‌ها لا‌بد همه در استانداردترين شكل خود به سر مي‌بردند. ديگر نيازي نبود كه شهر نامرئي ما در خواب‌هاي ما بيدار شود. ديگر آلودگي نفس تهران را به شماره نمي‌انداخت. ديگر با هر بارش كوچكي از آسمان، تهران پريشان‌روزگار نمي‌شد و اين سيل‌هاي كوچك و بي‌معني بنيان حادثه نمي‌شدند. نه برف قطع طريق مي‌كرد، نه ترافيك معضل ابدي تهران مي‌شد. ديگر باران بهاري به قول آن خبرگزاري «تبديل به بحران» نمي‌شد. بايد باران ببارد تا همه بفهميم و جدي بفهميم كه كجا زندگي مي‌كنيم؛ در كدامين شهر. تا متوجه شويم كه پي ديوارها سست است و جوي آب از طراحي مناسبي برخوردار نيست. تا بفهميم كجاي زمين اين شهر كج است. انگار بايد هميشه منتظر رعشه زمين بمانيم تا پي ببريم كه ستون خانه‌مان چفت زمين نشده است. تا بفهميم در طراحي و ساخت اين شهر پهناور عنصري به نام مديريت اساسي و اصولي چندان كه بايد و شايد مورد توجه قرار نگرفته است .آب كه بالا‌ بيايد در شهر جاري مي‌شود. هوا كه آلوده شود، پرنده از آسمان مي‌گريزد. چراغي اگر قطع شود ميان دو چهارراه بعدي نسبت مستقيمي برقرار مي‌شود. درختي اگر قطع شود، قلبي آزرده سريع‌تر پريشان مي‌شود. آب، هوا، شهر و آسماني كه به دنبال هر دفعه باريدن تنها براي لحظاتي آبي مي‌شود و مي‌ماند همه مال ماست. سهمي از نشانه‌ها و امتيازات اين زندگي است. امكانات و امتيازات حداقلي در بستر شهرسازي غيراصولي از مرز ناچيز بودن رد مي‌شود. اينجاست كه تازه مي‌فهميم شهر ما با چه مشكلا‌تي مواجه است. اينجاست كه مي‌توان امر پنهان شده را به عيان ديد. اينجاست كه مي‌توان آنچه را تا پيش از آن ناديده و نگفته گرفته شده بود ديد و درباره‌اش به نكاتي پي برد

Saturday, April 28, 2007

بدون شرح

يهودي گفت:«بيا ودكا بخوريم.تاثيرش بي برو برگرد است.نبايد ازش غافل شد، وگرنه در اين سياره‌اي كه پروردگار هم فراموشش كرده، آخرين روياي شيرينمان را هم از دست مي‌دهيم»بعد هم گيلاسها را پر كرد و با صداي بلند گفت:«زنده باد انسان!»گيلاسي بالا انداخت و ادامه داد: ولي چطوري؟ بعضي وقتها مشكل همين جاست
سوظن
فردريش دورنمات
ترجمه: محمود حسيني زاد
نشر ماهي
ص50

Thursday, April 26, 2007

گفتاري از آدورنو

زمين كه تمام و كمال روشن شده است فاجعه را پيروزمندانه مي‌پراكند

Saturday, April 21, 2007

تاريخ

مي‌شود هنوز چند كلمه ديگري نوشت. نوشت كه دنيا ادامه دارد و چرخ به قرار هميشگي تاريخ مي‌چرخد و كساني باقي خواهند ماند كه ببينند و براي اين تاريخ شاهد بياورند.مي‌شود نوشت، آنقدر كه روزي روزگاري بي قراري راه گم كرده گذارش به اين طرفها بيفتد و چشمش به كلمات نسل ما بيفتد. همين است ديگر. تاريخ روزي روزگاري پيش از اين بارها و بارها تصميم خود را گرفته و هر بار به راه خود رفته است و نتيجه‌اش آن نشده كه ديگران مي‌پسنديده‌اند و در صدد تغييرش بر‌آمده‌اند.تاريخ قاضي بي‌رحمي است

Wednesday, April 18, 2007

دو آلبوم از اجراهاي احمد كايا در بازار موسيقي توزيع شد

چندي پيش مطلب كوتاهي درباره «احمد كايا» خواننده، ترانه‌سرا و آهنگساز بزرگ ترك نوشتم.آواز و صدا و ترانه اين هنرمند بزرگ را هميشه ستايش مي‌كنم.ديروز خيلي اتفاقي در يكي از مراكز پخش موسيقي متوجه شدم كه دو تا مجموعه از كارهاي «احمد كايا» مجوز گرفته و انتشار پيدا كرده است.اسم اين آلبوم‌ها« جاودانه‌هاي احمد كايا» است.انتشار اين آلبوم‌ها با تلاش «پويا موزيك»امكان‌پذير شده است.شركت مورد نظر لطف كرده و همه ترانه‌هاي اين دو مجموعه را با ترجمه آن انتشار داده و روانه بازار موسيقي كرده است. به همه دوستاني كه به صداي اين خواننده بزرگ علاقه دارند توصيه مي‌كنم حتما اين دو مجموعه را بخريد و از شنيدن صداي حيرت‌انگيز كايا لذت ببريد.در زير ترجمه يكي از ترانه‌هاي زيبا كايا را كه در اين مجموعه هم منتشر شده، انتخاب كرده‌ام
ديگر با تو آرام نمي‌گيرم
به شامگاهان ره مي‌سپارم و مي‌روم
حسابمان به روز محشر بماند
دستم را مي‌شويم و مي‌روم
تو ديگر خود را آزار مده
بي سر و صدا و آهسته
بر سر انگشتانم همانند آب
جاري مي‌شوم و مي‌روم
ديگر،تو بي من صفا كن
مرا نه جسمي بر جاي ماند و نه جفايي
اينبار،ديگر شكايتي ندارم
دندان به هم مي‌فشارم و مي‌روم
تو پنداشتي كه رنج‌ها مرا نابود خواهد كرد
خود را گرفتار بلا مي‌سازم و مي‌روم
همانند گلوله‌اي و چون سرنيزه
كوه‌سان منفجر مي‌شوم و مي‌روم
اگر همه چيز خود را از دست بدهم
اين عشق را مي‌درم و مي روم
رفتنم بي سر و صدا نخواهد بود
در را به هم مي‌كوبم و مي‌روم
ترانه‌اي را كه برايت سرودم
از ساز خود جدا مي‌سازم و مي‌روم
مي داني كه مرا ياراي گريستن نيست
چهره‌ام را مي‌درم و مي‌روم
از سگ‌ها تا پرنده‌هايم
از پاره جانم دل مي‌كنم و مي‌روم
هر چه را از تو داشته‌ام
به تو بر مي‌گردانم و مي‌روم
خود را نزد تو خوار نمي كنم
وجودم را به آتش مي‌كشم و مي‌روم
نفرينت نمي كنم، ناراحت نباش
بر مغز خود خالي مي‌كنم و مي‌روم

Sunday, April 08, 2007

درباره سيصد

اگر همه اقتباسهاي ادبي و تاريخي سينما به مانند فيلم سيصد باشد از اين پس هيچ اقتباس ادبي و تاريخي‌اي را نبايد از چشم سينما ديد و باور كرد.تحريف تاريخ در زمانه كنوني كار ساده‌اي است تا سينما را در مقام وانموده واقعيت بنشاند و دروغ را به جاي واقعيت به خورد جهانيان دهد. حالا از چشم تاريخ به يك واقعه تاريخي نگاه كنيد تا ميزان صحت يك اقتباس ادبي را با واقعيت تاريخي دريابيد:هنگامي كه پيشرفت سپاه به سوي جنوب از سر گرفته شد هيچگونه دگرگونگي در وضعيت پيدا نشد.از دست رفتن تساليه، لئونيداس را با سيصد سپارتي و چند دسته از هم‌پيمانها به شمال ترموپيلي آورد، ولي شمار اندك آنها بلند فرياد مي‌زد كه غرض زد و خورد‌هاي كوچك عقبداران براي عقب انداختن پيشرفت و نه ايستادن پيشرفت سپاه است تا آن كه ديوار باريكه ي گورينت به انجام برسد.اپولون دلفي سر‌انجام از ترس به ميهن‌پرستي گراييد و وخشي‌ داد كه يوناني‌ها بايد به بادها نماز برند كه خود را هم‌پيمانان نيرومندي نشان خواهند داد.ناوگان هم‌پيمانان نزديك ارتمسيوم آرايش گرفت ولي يكبار كه علامتهاي آتش از نزديك شدن دسته‌پيشرو ناوگان پارسي آگاهي داد به اويپوس كه باريكتر بود عقب‌نشيني كرد. ناوگان بزرگ در فاصله‌اي از دماغه‌ي سپياس لنگر انداخت؛سپيده دم باد هلسپنتي از شرق وزيدن گرفت و سه روز پيوسته مي‌وزيد،و صد‌ها كشتي جنگي،باربري،و قايقهاي غله را شكست. كشتي‌هاي هم‌پيمانان به ارتمسيوم باز گشتند، ولي حتي اين نشان لطف يزداني كه در ويران ساختن چنين بخش بزرگي از ناوگان دشمن آشكار شده بود لئونيداس را دلگرم نساخت. پلوپونسيها خواستار بازگشت فوري به لاريكه شدند، و تنها پرخاش خشمگين فوكيها و لوكريها شاه را واداشت كه در آنجا بماند و شهرت پس از مرگ به دست آورد.خشايارشاه رسيد و فرمان داد كه ماديان و كاشيان زير رهبري ارتاپانوس به نيروي كوچكي كه در ترموپيلي بود تاخت آورند، ولي آنها كشته و زخمي سنگيني دادند، و سربازان بي‌مرگ زير فرمان هيدارنس نيز بهتر از آنها از نبرد بيرون نيامدند. آنگاه گزارش رسيد كه راه باريكي از روي تپه‌ها به پشت هست، و بي‌مرگان نگهبانان فوكي را سپيده‌دم غافلگير كردند. سپارتيها كه سرنوشت شوم خود را دريافتند با خشم تند از خود دفاع كردند؛ بسياري از تازندگان كه زير فشار پيش رانده مي‌شدند زير لگدها مردند يا به دريا انداخته شدند، در ميان آنها دو پسر داريوش از فراتا‌گونه، دختر برادرش ارتاس،كه نامشان ابروكومس و هيپرانتس بود.سر انجام لئونيداس كشته شد، هيدارنس به عقب لشكر سپارت دست يافت، تبسيها گردن نهادند و داغ زده شدند، و گذر باز شد
همه آنچه گفته شد بر پايه تاريخ هرودوت و از كتاب «تاريخ شاهنشاهي هخامنشي» نوشته« ا. ت . اومستد» مورخ بزرگ غربي نقل شده است. اين كتاب سالها پيش با ترجمه دكتر« محمد مقدم» و از سوي انتشارات «امير كبير»چاپ و روانه بازار كتاب شده و اكنون در بازار موجود است. اين مورخ غربي همه نقل قول‌هاي اين قسمت را به تاريخ هرودوت ارجاع داده و در آن شكي وجود ندارد. حال اين روايت را با روايت حماسه‌گونه و سرشار از تحريف فيلم سيصد مقايسه كنيد. در هيچ كجا نيامده كه خشايارشاه با لئونيداس مذاكره مي‌كند. نبرد در لحظات اوليه به نفع يونانيان پيش مي‌رود اما با فهم موقعيت سو‌ق الجيشي منطقه اين نيرو‌ها از بين رفته و لئونيداس كشته مي شود.سپاه ايران نيز در هنگام حمله آنقدر نيرو داشته كه قسمتي از آنها زير دست و پا له مي‌شود و اين هيچ ربطي به حماسه سازي مد نظر كارگردان فيلم سيصد ندارد.سيصد در مقايسه با تاريخي كه خود هرودوت نوشته تحريفي بيش نيست. روايتي سهل و ممتنع در فيلمي بسيار كودكانه است. استفاده هوشمندانه از تكنيك‌هاي كامپيوتري كارگردان فيلم را در به تصوير كشيدن هدف مورد نظر خود به خوبي ياري داده است تا وانموده واقعيت در مقام يك اثر سينمايي به تصوير كشيده شود.سيصد بهره‌برداري خاص از تاريخ در ربط با زمانه كنوني نيز مي‌تواند باشد، با اين حال پر رنگ نشان دادن وجه حماسي آن به نفع يونانيها آنقدر لوس و اغواگرانه تصوير شده كه اين اثر سينمايي را تا حد يك انيميشن كودكانه پايين آورده است. روايتي نيز كه از زبان راوي بيان مي‌شود كودكانه بودن بيان موضوع را تشديد مي‌كند

Monday, April 02, 2007

تنهايي

زندگي بود و اميد و روزهاي آرزو.زندگي بود و غمي كه هر از گاه مي‌آمد و بر دل پوسيده بار مي‌شد.شك مي‌آورد. شكي جانكاه تا هر از گاه امتحاني شود و آزموني. سخاوتي بود كه در دلها ريشه داشت. تقسيم همگان مي‌شد،انسان و حيوان را به يكسان. بي‌دريغ بود. آدمي به جنبش بود و زندگي به قرار.سخاوت رفت، عشق رفت،اميد نا اميد شد و روزها از قاعده چرخ خارج شد. سوگواري آدمي بود و زمين پر عطش.اينك آدمي مانده و روزهاي تهي بي بار و برگ. مرگ مانده و سوگ و نقش پوسيدگي بر خاك پوك بي علف. سر پيچي آدمي از نظام طبيعت به دشوار تر گونه‌اي رخ نشان داده است. انسان در مقام خدايي‌عالم خوي دهشتناك خود را بر ملا ساخته است. سويه غم انگيز اقتداري از اين گونه تلخ در قلمرو كيهان خود را به دشوار‌تر گونه‌اي نشان داده است. مرگي كريه و بي ارزش. تا نشان داده شود كه سرپيچي آدمي از نظام طبيعت تا به كجا خواهد انجاميد. هبوط دوباره و طعم تلخ ميوه ممنوعه‌،اينك سرنوشت آدمي است. آدمي و سرنوشت در توقف عقربه‌هاي ساعت رو در روي هم قرار گرفته‌اند تا نشان داده شود كه زمان،زمان هبوطي دوباره است. فرزندان آدم در انتظار رفتن ، چه خوابها كه نمي‌بينند. ما تنها مانده‌ايم. آنكه بالا و آنكه زير است، همه تنهايند. انسان از گردش كيهان خارج شده و بر مدار چرخ به حال خود واگذاشته شده است. به نقش خوني بنگريد كه بر دستان تاول خورده ما جا خوش كرده است. همه ما سالهاست كه همديگر را مي‌كشيم.روز از پي روز