Monday, October 27, 2008
یاد و خاطره
این پاییز ماست، حتا اگر بارانش به آبان ببارد و در لرستان من سیلی شود تا خانواده ای را با خود ببرد به دور نا کجا آباد. این پاییز ماست با باران نم اش که هوا را یکباره سرد کرده و بال برگ های سست را از درخت جدا کند، حتا اگر خبر بیارند عمو یعقوب کودکی که هفته پیش با بیماری اش مهمانت بود ، حالا برای همیشه رفته و مهمان کسان دیگر خود شده است. این پاییز ماست، حتا اگر که آقای هیری خوب و مهربان روزنامه ات همان روزی که کلی با او گفته ای یکهو و بی هوا شب قصد رفتن کند و دیگر باز نگردد. بشود عکسی بر دیوار روزنامه با لبخند که یعنی هی فلانی ما هم جزئی از خاطره ات شدیم. این پاییز ماست با نم باران و ابری که تازه آمده و باریده و هوایی که رو به سردی می رود. خانه اتان را که مه گرفته است در دور دست پیر، اکنون نشانی است بر کاغذی نم گرفته زیر باران خیس. چقدر دور ایستاده اید که آوای محزون کلامتان را نمی شنویم. اینجا که ما هستیم نشانی ها را از کسی نمی پرسند.آنجا که جای شماست نشانی را کسی به خاطر نسپرده است. حساب کرده ایم از اینجا که ما هستیم تا آنجا که شما ایستاده اید چقدر تنهایی فاصله است .رد خاطره ها را هم که بگیریم، ستاره ها که نشان به آن نشان سخن بگویند، از اینجا که ما هستیم تا آنجا که شمائید فاصله ای هست.این پاییز ماست. با برگ و باران و ابری که آسمان را گرفته و قرار گذاشته این روزها ببارد.درختان سکوت کرده اند. کلاغ ها قار می کشند و خیابان ها ما را به نشانی شما نمی رسانند. گفتیم باران که ببارد هوا خوش تر می شود. حالا که کسانی از ما رفته اند باز به این هوای پاییز دلخوشیم. دلخوشی های کوچک دیگر را می گذاریم کنار این هوا و دلواپسی عبور شما را هم می سپاریم به همه آن خاطرات ریز و درشتی که با شما داشتیم.نشانی تان را هم که ندانیم باز فرقی نمی کند. همین که دلواپس چیزهایی که اینجاست نباشید باز خوب است.
Saturday, October 18, 2008
برای پدربزرگ
پدربزرگ برایمان خوابهایمان را آورد، عطرگلها و پرواز پروانه رانشانمان داد، رد بادها را گرفت، یال اسبها رانوازش کرد. کوهها را دید.بابونه و آویشن را نشانمان داد، از گرگها گفت و انجیر در باغهایمان کاشت. پدر بزرگ آوازها خواند، رودخانه را که جاری بود رام دست های خود کرد. باران که بارید، آب در کشتزارها جاری شد. پدر بزرگ رد شکار را گرفت و کبک ها را به سرزمینمان آورد. هوای کوچ ایل که می شد، پدر بزرگ گله را هی می کرد تا به خاک سبز برسیم. پدر بزرگ خار غلتان ها را بر می داشت.شیر و عسل برایمان می آورد.در زمین هایمان درخت کاشت.بعدها پیچ جاده را که رد می کردیم باغ پدربزرگ رو به روی ما بود. خاکی جاده را از سمت راست که می رفتیم وارد باغ می شدیم. باغ بزرگ بود. انجیر ها را انتهای باغ کاشته بود. روی شیبی که به دره منتهی می شد. انجیر ها روی سر شاخه های ترد در هوا تکان تکان می خوردند. رسیده ها درشت و سیاه می شد و اگر دیرتر چیده می شد یا خودشان هوس فرود آمدن بر روی زمین به سرشان می زد یا خوراک گنجشک ها و دیگر پرندگان می شدند. پدر بزرگ به عادت همیشه پیش می آمد و یکی یکی با همه احوال پرسی می کرد. عادت داشت پیشانی همه را ببوسد. بعد می رفت تا بساط چای هر روزه اش را آماده کند. آلاچیقی داشت که درست زیر درخت شاتوت بنا شده بود. یک طرفش را با پرده ای حصیری بسته و گلهای پیچک را آنسوی حصیر کاشته بود تا در حصیر بپیچند و بالا روند. این سوی حصیر سایه می افتاد تا آفتاب مرداد کاری از پیش نبرد. سمت دیگر آلاچیق درختهای سیب داشت تا با جوی آبی که از کنارشان رد می شد خود را سیراب کنند. باد که می وزید، از روی آب رد می شد ، هوای خنک در آلاچیق پیچ و تاب می خورد.دست های پدربزرگ پینه بسته بود.شیار هایش شبیه شیارهای خاک بود وقتی که تشنه می شود. باغ پدربزرگ همان بود که با دیدن درختان پر از میوه اش باید هوش از سرت می ربود. پدر بزرگ اما حضور حیات در رگ های باغ بود. وقت هایی که نبود باغ هم نبود. باغ برایمان در حضور او بود که معنا پیدا می کرد. وقتی که از سرشاخه ها بالا می رفتیم، وقتی که پاهای کوچکمان را بر شاخه ها می گذاشتیم تا دستمان به انجیرهای درشت برسد، فقط پدر بزرگ بود که شیرینی حضورش در ذهنمان باقی می ماند.پدربزرگ رفت و باقی ماجرا ماند. حالا هر بار که پاییز می شود، پدر بزرگ از کوهستانها پایین می آید. با آرامش مردگان در باغ قدم می زند و ردی از خود می گذارد. با خود باران می آورد،کندوی عسل می آورد، بلوط می آورد،یال اسبها را نوازش می کند و دوباره در گریز مه گم می شود.
Thursday, October 16, 2008
دو گام به پس
همیشه میان آنچه که در نوشته ها توصیف می شود و آنچه که در دنیای واقعی در جریان است فاصله ای وجود دارد.حتی اگر نویسنده خود را ملزم به وفاداری به تمامی نشانه های جهان واقعی بداند، باز یک جای کار می لنگد. این البته یکی از خصوصیات نوشتن در حوزه ادبیات است. ادبیات به معنای کلی.این تفاوت به هر حال وجود دارد و تن دادن به آن هم به نوعی تبدیل به یک عادت شده است. عادتی البته خوشایند که نویسنده و مخاطب هر دو آن را پذیرفته و از آن لذت هم می برند. با این حال به نظر می رسد که پذیرش این عادت و تن سپردن به آن، کلیشه هایی را هم به وجود آورده که پرهیز از آن کار دشواری نیست. من یکی که دیگر از مواجهه با برخی از این کلیشه های رایج که از فرط استفاده حالتی نخ نما پیدا کرده خسته شده ام.یکی از این کلیشه ها به نظرم کلیشه نخ نمای کافه هایی است پر از دود سیگار و همهمه مشتری ها و نوای موسیقی که محیط را در بر گرفته است. دود سیگار هم که طبق معمول بلند شده و یا به شیشه بخار گرفته چسبیده یا در فضا معلق است.انگار که باید از خواندن چنین صحنه هایی دلمان غنج بزند که« وای چه جای معرکه ای...»به نظرم حضور در هیچ مکانی مزخرف تر از حضور در چنین کافه هایی نیست. فضایی کوفتی که به گند دود سیگار آغشته شده و اجازه نفس کشیدن به آدم نمی دهد. تازه به این محیط مزخرف، حضور پر تعداد مشتریانی را هم اضافه کنید که آنقدر بلند بلند با هم صحبت می کنند که اجازه شنیدن همان صحبت ها را از یکدیگر هم می گیرند. موسیقی کافه دار را هم به این معجون اضافه کنید تا بهتر به حس حضور در چنین مکان سرسام آوری پی ببرید. آنوقت نویسنده عزیز جوری به توصیف چنین فضایی می پردازد که انگار رویایی ترین مکان دنیا بوده است . پر از آرامش و سکوت و از این جور حرفهای بی خود. تازه فرصت هم پیدا کرده آنجا فکر کند و بنویسد و دنیایی رمانتیک خلق کند.قدری خلاقیت به خرج دادن هم چیز بدی نیست. حالااینکه جایی در داستانی یا رمانی نویسنده ای چنین فضایی برای خود ساخته و خوب هم از کار در آمده که دلیل نمی شود در همه نوشته ها هی برویم سراغ این کافه های کوفتی پر دود و سر و صدا.
Monday, October 13, 2008
زنگبار يا دليل آخر،اثر آلفرد آندرش با ترجمه سروش حبيبي منتشر شد
پسر باخود ميگفت ميسيسيپي اگر بود چه خوب ميشد.اگر چيزهايي كه توي كتاب هكلبري فين نوشته راست باشد، ميشد خيلي ساده يك بلم رود پيما دزديد و زد به چاك، اما اين جا، توي درياي بالتيك، آدم با بلم به جايي نميرسد. تازه توي درياي بالتيك بلم رودپيمايي كه آدم بتواند تر و فرز به هر طرف خواست بپيچد كجا پيدا ميشود. اين جاغير از قايقهاي سنگين لكنته چيزي نيست.سر از كتاب برداشت. زير پل، آب ترنه، كند و آرام ميگذشت. شاخههاي بيد مجنوني بر سر او سايه انداخته و در آب فرو آويخته بود و پيش رويش، در كارخانه پوستگري قديمي، مثل هميشه آب از آب تكان نميخورد. مي سي سيپي كجا و انبار زير سقف اين پوستگري متروك، و اين درخت بيد، كنار اين آب كند رو كجا! روي مي سي سيپي آدم دور ميشد، حال آنكه زير اين بيد، يا در انبار پوستگري فقط ميشد پنهان ماند. تازه زير بيد هم فقط تا وقتي، كه شاخههايش برگ داشت و حالا برگريزان بود ، آن هم چه برگريزاني و برگهاي زرد روي آب قهوهاي ميرفت.پسر با خود گفت تازه قايم شدن هم كه نشد كار! آدم بايد بگذارد و برود.
آدم بايد از اينجا برود، اما بايد به جايي هم برسد. آدم نبايد كار پدر را بكند.پدر هم ميخواست از اينجا فرار كند. اما همهاش ميرفت وسط دريا، بيهدف. وقتي آدم غير از وسط دريا جايي نخواهد برود ناچار هر بار بر ميگردد. پسر با خود ميگفت آدم فقط وقتي ميتواند از اينجا كنده شده باشد كه آنطرف دريا به خشكي برسد.
آدم بايد از اينجا برود، اما بايد به جايي هم برسد. آدم نبايد كار پدر را بكند.پدر هم ميخواست از اينجا فرار كند. اما همهاش ميرفت وسط دريا، بيهدف. وقتي آدم غير از وسط دريا جايي نخواهد برود ناچار هر بار بر ميگردد. پسر با خود ميگفت آدم فقط وقتي ميتواند از اينجا كنده شده باشد كه آنطرف دريا به خشكي برسد.
كتاب « زنگبار يا دليل آخر» اثر« آلفرد آندرش» نويسنده آلماني كه به تازگي با ترجمه« سروش حبيبي» از سوي نشر ققنوس چاپ و روانه بازار كتاب شده است با اين مقدمه زيبا شروع ميشود.« آلفرد آندرش» به نوشته مترجم كتاب 1914 به دنيا آمد و 1980 از دنيا رفت.توماس مان و ماكس فريش از ستايندگان وي بودهاند. او يكي از داستانسرايان پيشگام بعد از جنگ آلمان است و همانند هانريشبل و گونترگراس از نافذكلامترين و سازندهترين منتقدان دموكراسي نو بال جمهوري فدرال بود.او در مونيخ به دنيا آمد و در جواني در صف كمونيستها مبارزه ميكرد. با روي كار آمدن هيتلر در 1933 به داخائو فرستاده شد كه يكي از نگينترين و بدنامترين اسارتگاههاي آلمان بود.بعدها از اين اسارتگاه بيرونش آوردند و در آغاز جنگ جهاني دوم به جبههاش فرستادند. در 1944 در جبهه ايتاليا موفق به فرار شد و تا سال 1945 به عنوان اسير جنگي در آمريكا در زندان به سر برد. بعد از جنگ به آلمان بازگشت و به روزنامهنگاري در نشريات و راديو پرداخت و از مبارزان راه دموكراسي بود.
Thursday, October 02, 2008
برای او
شبیه هر چه که باشد، باز تویی که معنا می دهی به این روزهایی که می گذرند. بانوی هر چه که عاطفه است. خبر گستاخ هم که بیاید تو می شوی صبوری هر چه که هست. واژه با واژه تویی که معنا می دهی روزان و شبان بی معنی را. این روزها فقط به یاد توست که می گذرند. تویی که همیشه باشی، تویی که همیشه صبوری، تویی که همیشه هستی. حضوری در این بی حضوری هر چه که هست.بی تو نه شب می گذرد نه ماه. سخت باشی در همیشه که هست.همیشه باشی، همیشه که هستی. در ماه و بی قراری روز و شبی که بی تو صبح نمی شود.
Monday, September 22, 2008
برای پاییز
پاییز و ماه مهر و مدرسه و برگ ریزان به هم رسیدند.سال آنقدر چرخید تا باز نوبت به اینها برسد. بادی که می وزد طعم پاییز به خود گرفته است. حالا فقط مانده هجوم ابرهای گستاخی که آسمان شهر را در بر بگیرند و باران را به عدالت تقسیم خاک تشنه و خسته کنند.تابستان روزهایی بود که گذشت و پاییز روزهایی که می گذرد. درخت باغچه طعم خاک و خرمالو گرفته است. شلنگ آب را از بالا روی برگ ها گرفتیم تا پیش از باران خاک از تن درخت بگیریم.حیاط خانه را شسته ایم تا زحمت بارانی که خواهد آمد را کمتر کنیم .همسایه رو به رو خانه اش را کوبیده تا سقفی از نو بر زمینش بنا کند. تا آن وقت سهم بیشتری از آسمان داریم. ماه را بیشتر می بینیم و حرکتش را بر شب پاییز بهتر درک می کنیم.این روزگار ماست. تابستان امسال زودتر گذشت.زودتر گذشت تا امسال هم سهم پاییزمان را از طبیعت بگیریم. برگ های خزانی را که بر دیوار حیاط و سنگ فرش خیابان می ریزند ببینیم.حالا نه دلتنگ تابستانیم نه دغدغه انشایی داریم که قرار بود از تابستان گذشته بگوید. دیگر بچه های مدرسه نیستیم که رخت نو کنیم و فردا هراس کلاس با خود داشته باشیم. فردا که باران ببارد دلتنگی ابر هم از بین می رود. می ماند روزهایی که با چتر و بی چتر ،عده ای با هم و عده ای بی هم از کنار هم و در کنار هم از پیاده روهای خزان زده بگذریم. تنها نشان ما خش خشی است که از رد گام ها بر برگ ها به گوش خواهد رسید. آشنا و غریبه ی هم که باشیم، فرقی نمی کند. آن خش خش ساده زیر قدم های عابران سهم مشترک ما از لذت پاییز است که ساده به دست می آید. ابر هم که باشد، ابرش که دیوانه هم باشد باز ابر پاییز است. چه بهتر که زودتر بیاید و بر شهر ببارد.
Thursday, September 18, 2008
با آستوریاس
باید نامت «میگل آنخل آستوریاس» باشد،تا بتوانی کلمه را اینگونه مهار کنی و بعد با آفتاب و خاک سرزمین ات آن را به هم پیوند بزنی تا نثر جان بگیرد و چیزی متفاوت شود. باید «آستوریاس» باشی و آنگاه با کلمه جور دیگری تا کنی. کلمه صیقل بخورد، واژه انحنا پیدا کند،بعد کلمات درردیف هم، در انبوه هم جملاتی شوند که شبیه جملات دیگری نباشند. بشوند این جملات:
«آری او در تروخیلوئی آن قسمت از وجود خود را جا می گذاشت که آزادانه بر دریا باقی می ماند، بر تخته سنگ های بلیسه به صید مروارید و اسفنج می پرداخت و به قاچاق اسلحه که به مذاق خودسران و یاغیانی خوش می آمد که بر کناره ها به غارتگری دست می زدند، همچنین به بازخرید فراریان از جهنم پاناما. او در وجود این خدمتکار کمی از جامائیکا ، کمی از کوبا و جزایر خایج، کمی عرق نیشکر، کمی پودر، زنان، طبل ها، تنبورها،خالکوبیها و رقص ها...را جا می گذاشت، در وجود او میله های سکان کشتی را برای دور زدن دماغه ترواپوانت جا می گذاشت، در حالی که او خود به درون شهر فرو می رفت تا تجسمی باشد از« پاپ سبز»، کشتکار موز، ارباب پول و چاقو، کشتیران بر دریائی از عرق آدمی.»
پاپ سبز
میگل انخل آستوریاس
ترجمه زهرا خانلری
انتشارات امیر کبیر
ص25
شعری از اکتاویو پاز
اشیا از هم جدا می شوند/و با نام ها و نقاب های دیگر در صحنه ظاهر می شوند/تنها واژه ها کنارم می مانند:/تا با تو سخن بگویم/کلمات پل اند/دام اند/قفس اند و چاه./من با تو سخن می گویم./کلماتی که تویی/کلمه ای که تو را به تو می رساند/کلماتی که با هم آفریده ایم/سرنوشت، من/زنی که تویی/همین زنی که من با او سخن می گویم/کلمات من آئینه اند/تو خودت و هم زمان پژواک نامت/گفتگو هامان نسیم،نفس،نوا و سپس لحظه ای با شکوه می شود./لحظه ای با شکوه که همین حروف بی جان آفریده اند./کلمات پل اند/سایه ی تپه های «مکنس»اند/در مزرعه ای سرشار از آفتابگردان های آرام/کلمات خلیجی کبودند/و تو صلات ظهر زیر درختی با شکوفه های زرد به خواب رفته ای/ و دل دادن به هندسه/رسم دوایر است با بال لک لک ها./در افق کوههای مسین می لرزند/دهکده ای با کلبه های کوچک و سپید میان دره های بلند خفته است./ستونی از دود از دشت ها بر می خیزد/به سان صوت اذان بر خود می پیچد/ و آهسته آهسته چون بادهای گمشده/بالا می رود و در سکوتی دیگر شکوفه می کند/خورشیدی دور/قلمروی بی انتها از بالهای گشوده/آن دم که تشنگی در دشتی از آئینه/ مناره های بلورین می سازد./تو نه بیداری و نه در خواب/تو در ساعت های بی زمان پرواز می کنی/یک نفس می تواند زنده ات کند./بگذار این کلمات ترا به تو برساند.
بخشی از شعر بلند«سروده ای به پاس یک باور»
اثر اکتاویو پاز
برگرفته از کتاب «غروب آوانگارد» اثر همین نویسنده
ترجمه اردشیر اسفندیاری
نشر پرسش
ص131
Monday, September 08, 2008
انتظار پاییز
با بهاری که فرصت به چتر می دهد تا باز شود پیش از آنکه ابرها ببارند، سخنی نیست.چه فایده که باران ببارد بی آنکه دل نگران قطره هایش بوده باشیم تا خیس مان کنند.بهار در غافلگیری اش معنا می دهد. در خیره سری آشوبناک نا به هنگامش.در سبزی برگ های تازه جوانه زده درختانش که سیراب آب و هوای تازه اند. پاییز، اما اینگونه نیست. صبر جالبی دارد. اینگونه نباشد که پاییز نیست. فرصت می دهد که ابری بیاید و آسمانی دلش بگیرد. پاییز وقتی که بیاید قاصدک از شاخه خشک جدا می شود، تن به باد می سپارد و خبر رسان می شود. پاییز وقتی که بیاید مردمان کوه نشین زاگرس خدا خدا می کنند تا ابر غمگین پر حوصله اش زودتر ببارد، تا درختان آب تازه بنوشند و بلوط ها بر سر شاخه ها شیرین شوند. پاییز که بیاید خرمالوهای این درخت پیر در حیاط مانده آرام آرام رنگ می گیرند. فرصت می دهد که برگ ها تک تک بر زمین بریزند و فرش خاک شوند.اینگونه است که انتظار پاییز شیرین می شود. انتظار بارانی که ببارد و هوا تازه تر شود.
Sunday, September 07, 2008
خاطره ها
خاطره که می آید طرحی از گذشته ای با خود دارد که رفته و چیزکی به یاد نهاده است. با این همه آن چیز ساده مانده در ذهن یک جای این شهر که می رسی نشانه ای از خود بر جای نهاده تا با دیدنش یادت بیاید که روزی روزگاری در ساعتی پیش از این در کنار همان نقطه که اکنون تبدیل به نشانه ساده رنگ پریده ای شده تو تجربه ای داشته ای از لحظاتی که اکنون نیستند، رفته اند. چه سخت می توان در برابر این نشانه های ملول پراکنده مقاومت کرد. چه سخت می توان در برابر آن خاطره هایی که در پی آن نشانه روان شده و به ذهن بدبخت آدمی فشار می آورند مقاومت کرد.وقتی خیابان هایی که هر روز از آنها عبور می کنی سرشار از همین نشانه های ساده باشند، آن وقت باید این را بپذیری که هر روزی که می گذرد در خود برای تو رنجی فراهم کرده که با هجوم انبوه خاطره ها می آید و قرار است تا خود شب بیچاره ات کند.خاطره که می آید چاره ای نداری جز این که به روز ها و ساعت های دور برگردی، برگردی و در آن لحظات زندگی کنی. پیش از آن که کار از کار بگذرد. پیش از آن که فراموشی بیاید و نگذارد چیزی به یاد بیاوری.خاطره که می آید تصویر انسان هایی که روزی روزگاری از کنارت گذشته اند و رفته اند در برابرت قد علم می کند.کجایند آن انسان های نازنین؟
Friday, September 05, 2008
گفتاري از باختين
فعاليت زيباييشناختي موجب آفرينش واقعيتي كاملا نوين نميشود. هنر برخلاف شناخت و كنش يا عملكرد كه باعث پديدار شدن طبيعت و انسانيت در مقياس اجتماعي آن است، واقعيت از پيش موجود شناخت و كنش- طبيعت و بشريت- را بار ديگر خاطرنشان ميكند، آن را ميآرايد، گرامي ميدارد و سپس آن را بارور و تكميل ميكند و پيش از هر چيز يگانگي عيني و مكاشفهاي اين دو جهان را پديد ميآورد، انسان را در طبيعت- كه همچون پيراموني زيباييشناختي بدان مينگرد- جاي ميدهد، طبيعت را انساني و انسان را نيز به نوبه خود«طبيعي» ميكند.
زيباييشناسي با صدور اجازه ورود به گستره اخلاقي و گستره مبتني بر شناخت به حيطه خود، كمالطلبي خود را با تجسم بخشيدن به آن نشان ميدهد: اين گونه به نظر ميرسد كه زيباييشناسي نه چيزي را دستچين و نه چيزي را تقسيمميكند؛ نه طرد ميكند و نه از خود ميراند و نه حتي خود از چيزي روي برميتاباند. اينها مواردي است كه فقط در صورت ارتباط با ماده اوليه در محدوده هنر جاي ميگيرد: برخورد هنرمند با ماده اوليه برخوردي است خشن و خالي از ترحم: شاعر با سختگيري تمام واژهها، شكلها و عبارات را يكي پس از ديگري در ذهن مرور ميكند و بخشي از آن را برميگزيند؛ تراشههاي مرمر زير قلم حجاري پيكره تراش به اين سو و آن سو پرت ميشود؛ اما از سويي انسان دروني و از ديگر سو انسان مادي هر دو به غناي خود ميافزايند: انسان اخلاقي از طبيعتي مسلما پايدارتر بهرهمند ميشود و انسان طبيعي از بينشي اخلاقي.
باختين
زيبايي شناسي و نظريه رمان
ترجمه آذين حسينزاده
انتشارات: مركز مطالعات و تحقيقات هنري وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي
ص41
Saturday, August 23, 2008
گفتاری از خوزه ارتگا ای گاست
حقایق هم مانند خط تصویری هیروگلیف(مقدس)مصریان است. آیا هرگز به خصلت متناقض این علایم توجه کرده اید؟به ظاهرشان که نگاه می کنیم،نیم رخ های روشن خود را با خود نمایی هر چه تمام تر به ما نشان می دهند،اما این ظاهر قضیه است؛ روشنی هم وسیله ای برای منتقل کردن رمزی به ماست. پس در واقع به جای آنکه ذهنمان را روشن کنند سردرگمش می سازند.خط تصویری به ما می گوید:« مرا به روشنی می بینید؟بسیار خوب.(متاسفانه)باید بگویم آنچه از من می بینید وجود راستین من نیست. من صرفا اینجا هستم تا به شما هشدار بدهم که واقعیت جوهری و ذاتی خودم نیستم؛واقعیت و معنای من در ورای من قرار دارد و به وسیله خود من پنهان مانده است. برای رسیدن به آن واقعیت لازم نیست تمامی توجهتان را به من معطوف دارید و مرا به جای واقعیت بگیرید، برعکس،من به تفسیر نیاز دارم،تفسیرم کنید؛یعنی برای نیل به معنای راستین و باطنی این خط مقدس باید جویای چیزی باشید ورای آن نشانه های ظاهری که خط به شما نشان می دهد.»
انسان و بحران
خوسه ارتگا ای گاست
ترجمه احمد تدین
انشارات علمی و فرهنگی
ص6
Sunday, August 03, 2008
در باب داستان

برای تجسم ریشه های داستان گویی باید برای خودمان داستانی تعریف کنیم. کسی،جایی،زمانی به فکرش رسید که بگوید:« روزی روزگاری»، و با این کار، در ذهن شنوندگانش شعله های تخیل را روشن کرد. قصه از تکه پاره های تجربه به هم بافته شد و اتفاقات گذشته و حال را به هم پیوست و هر دوی آن ها را به دل قالب رویای امکانات و احتمالات ریخت. وقتی شنونده ها آغاز را می شنیدند، خواستار میانه و بعد پایان آن بودند. داستان به نظر نوعی حس زمان، تاریخ و زندگی آن ها را در خود داشت. داستان هدیه و موهبت رب النوع ها به انسان فانی بود تا بتواند جهان را به اندازه خیال خویش معنا کند. و هنگامی که جن داستانگو از غارش بیرون می آمد، دیگر بازگشتی در کارش نبود.
درباب داستان
ریچارد کرنی
ترجمه سهیل سمی
انتشارات ققنوس
ص14
Subscribe to:
Comments (Atom)


