Wednesday, February 25, 2009

همراه با چخوف و نامه هایش

برایتان پیش آمده که بعضی وقتها به دنبال مطالعه کتابی، داستانی یا هر نوشته ای باشید و خود ندانید که آن نوشته چه می تواند باشد، از چه جنسی و قرار است چگونه انتظار شما را برای بلعیدن کلمات برآورده کند؟ این حکایت طولانی است. بگذارید بگویم وقتی نامه های چخوف را در دست گرفتم تا کتاب را ورق بزنم چنین حالی را داشتم. چخوف بی نظیر است. ظرافت و شوخ طبعی ذاتی اش شبیه هیچ کس دیگری نیست.کلمه به کلمه این نامه ها را باید بلعید، باید آنها را بو کشید، این نامه ها را اگر به قلاب ماهیگیر بزنی از دریا نهنگ صید می کند. چخوف در این نامه ها برای ما داستان می گوید.رابطه او و برادرش در نامه هایی که به هم نوشته اند برایم خیلی جالب بود. این دو آنقدر در نامه ها خطاب به هم با طنز صحبت می کنند که نمی توانی جلوی خنده خود را بگیری. با این حال آنجا که رنجشی هم پیش آمده چنان جدی صحبت می کنند که عمیق ترین مفاهیم را می توان از درون نامه شان بیرون کشید. بخشی از یکی از نامه هایی را که برادرش خطاب به او نوشته در اینجا می نویسم. این نامه در جلد هشتم مجموعه آثار چخوف چاپ شده که چندی پیش به اسم نامه ها توسط انتشارات توس منتشر شد.
بخوانید:
« هدف از این مکتوب آن است که آشنایی خود را با گریگوریویچ به اطلاع تو برسانم. شبی نه چندان دور در دفتر هیات تحریریه عصر جدید نشسته مشغول کار بودم . رو به روی من پشت همان میز کالومین نشسته بود و پر حرفی می کرد. در همان موقع گریگوریویچ از اتاق سوورین مانند بمب بیرون جست. روی پایش بند نبود؛ در حالی که مفصل هایش قژقژ صدا می دادند به طرف من پیش آمد و مرا مستقیما با نام و نام خانوادگیم صدا کرد. خوشحالی در صورتش می درخشید. در حالی که دستم را گرفته بود و به روی جیب طرف راستش می فشرد بانگ زد: « آه چقدر از دیدنتان خوشحالم!خیلی خوشحالم.»کالومین که چشمهایش از تعجب چهار تا شده بود خود را آماده کرده بود بگوید که من تو نیستم و این که صاحب هوش سرشار این بار اشتباه کرده است. اما گریگوریویچ گفت:« اون یکی را هم می شناسم، من با او آشنا هستم، با هم دوستیم، و شخصی را که الان می بینم برادر آن یکی است.»
دوباره دست مرا فشرد؛ کم مانده بود که خود مرا هم ببوسد. سپس صحبت، همچون قطرات تند باران بر شیشه ، درباره تو در گرفت. این حرفها حاوی مطالب زیر بودند:
« من به او گفتم، آه، حتی به او نوشتم و حتی دشنامش دادم که در نوشتن این همه شجاعت به خرج ندهد. هر گاه او را دیدید به او بگویید که داستان طی راه اثر لذت بخش و اعجاز بر انگیز و عجیبی بود؛ اما داستان قبلی او که به سبک لف تولستوی است و در آن از نبود اعمال زور حرفهایی زده شده (...با دهان خوردن است)- نه، به هیچ دردی نمی خورد. همین طور به او بگویید!ولی آخر انگیزه او در این همه نوشتن چیست؟ آیا به خاطر پول است؟ بیهوده است. بهتر این است که داستان را بیشتر بپروراند و پول بیشتری دریافت کند. آیا همین طور به او خواهید گفت؟بله؟به او بگویید که من مذمتش می کنم، مذمتش می کنم، مذمتش می کنم...قبلا می نوشتیم؛ بله می نوشتیم، اما نه برای پول، آن طور که به ما می گفتند هر صفحه 40 روبل. آن وقت ما فکر می کردیم پتر بورگ ورشکست خواهد شد...اما حالا بیا و ببین!300 روبل!خفه می شوی، خفه می شوی...نه، به او سلام برسانید؛ اما من او را سرزنش می کنم، سرزنش می کنم، بی نهایت سرزنش می کنم.»
گریگوریویچ پس از گفتن این کلمات چندین بار دست مرا به روی قلبش فشرد و وقتی فهمید که تو عکس او را روی میزت گذاشته ای متاثر شد. بعد یکباره تبدیل به جیوه شد؛ به جوش آمد و بعد به صورت قطرات پراکنده درآمد و ناپدید شد. و آن طور که در مرثیه ها می خوانند دیگر هیچ وقت او را ندیدم...»
باز هم در این باره می نویسم.